محرم امسال

یونای من

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست ...

 حسین پناهی

پنج شنبه مرخصی ساعتی گرفتم و بابا سعید و یونا اومدن اداره دنبالم و رفتیم خرید میوه و سبزی اونم صبح مژه(تو پست قبل گفتم خرید میوه رو تو شب دوست ندارمابله)تو مسیرمون اینجا ایستادیم و پسری عکس گرفت و کلی سوال پرسید .

 از اون طرف هم رفتیم رستوران مجتمع فجر ناهار خوردیم و پسری به اردکها نون داد.

جمعه فهمیدم که بله ه ه  ...مامان لیلی چقدر کار برای خودش درست کرده منتظردونه کردن انار, ریز کردن و فریز کردن فلفل دلمه, درست کردن لبو ,پاک کردن سبزی ,  سرخ کردن کرفس و بادمجون , کباب کردن بادمجون و... و ...و ...

این چند روز تعطیلی بیشتر خونه بودیم.یونا نظم خوابش به شدت به هم ریخته بود .صبح زود یا نیمه شب بیدار میشد و بعد از ظهر ها هم خواب بود .

شنبه شب با مریم جون و عمو مازیار و آرین و آرتین گلی رفتیم مراسم تعزیه و زنجیرزنی  و گل پسرامون زنجیر زدن و عزاداری کردن و در کنارش کلی هم بدو بدو و شیطنت کردن خجالت

صحبتهای آقا یونا :

یونا : مامان دوستت ندارم

من : چرا پسرم ؟

یونا : آخه امروز روز بارونگیه هر چیزی بگم یعنی بارونه اون درسته

و من : متفکر

یونا : دوست ندارم یعنی دوست دارم حالا تو یه چیزی بگو که بارونه باشه

من : عاشقت نیستم فسقلیبغل

وسط هفته قبل با پسری آماده شدیم...

و رفتیم بیرون و زیر بارون قدم زدیم و خرید کردیم تا کار بابا سعید تمام شد و سه تایی برگشتیم خونه بغل یه آقاهه بود که تو بارون سه تار میزد

یونا : مامان چرا داره میزنه؟

من : میزنه که مردم شاد بشن و بهش کمک کنن

یونا : چه جوری؟

من : بهش پول بدن

یونا: پس چرا ما بهش پول ندادیم

من : نمیدونم پسرم حواسم نبود خجالت

یونا:من نمیدونستم باید بهش پول بدیم اگه میدونستم حتما بهش پول میدادم آخه خیلی قشنگ میزنه

من : خوب اگه دوباره دیدیمش بهش پول میدیم

و خوشبختانه دوباره دیدیمش و پسری با خوشحالی به عمو پول داد.لبخند روی لب یونا و برق چشمهاش واقعا رنگ و بوی رضایت ,شادی و زندگی میداد قلب

یونا : مامان پسرا باید حتما بابایی باشن ؟

مامان حسوداز خود راضی : باید هم مامانشون رو دوست داشته باشن هم باباشون رو چطور مگه؟کسی چیزی بهت گفته؟

یونا : نه همینجوری یه لحظه شک کردم

در راستای باسواد شدن آقا یونا یه برگه سفید تو خونه ما یافت نمیشه و هر برگه موجود با دست خط زیبای آقا یونا مزین است, حتی دفترچه و لیست خرید مامان لیلی منتظر

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آنوقت...
میان ِ دو دیدار قسمت کنیم...
"سهراب سپهری "

/ 44 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان رقیه

سلام عزیزم باپست تولد به روزم [گل] چه بازیهای سختی میکنه این گل پسری یه چند جمله چپکی گفتم گیجی ویجی شدم والا.....[خنده]

سمی مامان امیرین

سسلام مامان لیلی خوبین..پر گل خوبه؟؟؟ چند وقت بود از هم خبر نداشتیک گفتم بیام برای عرض یه سلام[قلب]

مرضيه

عكساي قشنگي بود عزاداريهاتوئن قبول

دایی بهنام

سلام.... وبلاگ دایی بهنام دوستدار کودکان با عکسهای جدید اپ شد... یه سر کوچولو بزنین... خوشحال میشم...خوشحال میشین....

زن دایی

سلام عزیزم خوبین؟عزاداریتون قبول باشه وامام حسین خودش از یوناجان محافظت کنه . ای جانم چه عکسی با کلاه وشال گرفته مگه اونجا سرد شده ؟ دوقلوها تا دیشب میگفتند مامان کولر بزن بوشهر هنوز به اون صورت سرد نشده. یونا جونو ببوس[ماچ]

داداش کوچولو

سلام یونا جون ماشاء الله بزرگ شدی امروز از صبح نشستم فقط تو رو نگاه کردم کل عکس های بزرگ شدنت رو دیدم. خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت. اگه اومدی جنوب خبر بده. ممنونم یونای خوشگل من.[قلب][قلب][ماچ]

زیبا

سلام لیلی جون،خوبی عزیزم؟[قلب][گل] نگران شدم چند وقت آپ نکردی؟[نگران][ناراحت] هر روز میام سر میزنم که شاید آپ کرده باشی[قلب][سوال] منتظریماااااااااا[قلب][بغل][ماچ] یونای گلمو ببوس[ماچ][ماچ][بغل][بغل]

بهار

چرااااااااااااااااااا نمیاین ؟؟ کجایین ؟ من دلم واسه یونا تنگ شده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه [ناراحت]

حلیا

سلام پسرتون نمیتونم بگم شبیه ماه میتونم بگم ماه شبیه پسرتون واقعا خیلی خوشگله بزنم به تخته .واقعا هم زدم.به وب منم بیایی