جشن پرشین بلاگ - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ٦:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گل خودم

وسطهای هفته بود که مامان کسری جون که همیشه به من و یونا لطف داره بهم زنگ زدو گفت از طرف پرشین بلاگ برای کسری جون کامنت گذاشتن و خواست ببینه یونا چندم شده و آیا ما برای جشن پرشین بلاگ میریم یا نه.راستش به علت گرفتاریهام و اینکه چند روز هم سفر بودم جریان وبلاگهای برتر تو ذهنم نبود ولی بابا سعید گل گفت فرصت خوبی است چون همه دوستانت اونجا هستن.میتونی بری و همه رو ببینی فرقی هم نمیکنه که رتبه آورده باشید یا نه.آخه من هر وقت وبلاگها رو میخوندم به بابا سعید میگفتم که خیلی دوست دارم همه رو از نزدیک ببینم.تا اینکه داشتیم با ملینا کوچولو(همکلاسی یونا خونه مامان جون) و مامانش(همکارم) میرفتیم منزل یکی از همکارهام(عکس و گزارش اون روز رو تو پست بعدی میذارم)که خانم پولاد زاده جون زنگ زدن و گفتن یونا جز ۵ وبلاگ برتراست. 

نفرات برتر نظر سنجی بخش وبلاگهای مادران و کودکان :

http://mykindlyarshia.persianblog.ir  
http://hastiyemaman.blogfa.com
http://jiluah.persianblog.ir

http://youna.persianblog.ir
http://newcomingbaby.persianblog.ir/

  از اینجا باید از همه دوستان گلم که به یونای من لطف دارن تشکر کنم.من و یونا شما رو خیلی دوست داریم.و اینو بگم که به نظر من همه وبلاگهای بچه ها برتر هستن ونمیشه اونا رو مقایسه کرد.من از هر کدوم از وبلاگها یه درس میگیرم.از مامان آرش وروجک خستگی ناپذیری از مامان عسل پر انرژی بودن از مامان هستی مثبت بودن ازمامان آندیا چگونگی برخورد درست  با یک وروجک به سن یونا و آندیا  ازمامان دیبا و پرند با حوصله بودن  واگه بخوام همه رو بگم  طولانی میشه ولی لینک وبلاگهای سمت راست وبلاگ یونای من برای مامان لیلی یه کتاب زنده و آموزنده است با عکسایی که از دیدنشون سیر نمیشه .

 

 

خلاصه بعد از کلی تلفن و کامنت گذاشتن و اس ام اس زدن به مامانهای گل وبلاگی تصمیم گرفتیم بریم.

شب پنج شنبه تلفنی با مریم جون مامان آرین  صحبت کردم و خوشبختانه ساعت پروازمون یکی بود و پنج شنبه صبح من و یونا با آرین کوچولوی نازنازی و مامان مریم مهربونش که به تازگی ساکن اهواز شدن رفتیم تهران .من اولین بار بود که مریم جون رو میدیم (البته تو عکس دیده بودمشون)ولی تو فرودگاه آرین جون رو از پشت سر شناختم.آرین جون اولش آروم و ساکت بود ولی زود پروژه هاش رو با مشارکت یونا شروع کرد.خلاصه آقا یونا و آقا آرین حسابی شیطنت کردن تا رسیدیم.

 آرین  جون و یونا :

 

 

 

 

 

رسیدیم تهران از هم جدا شدیم و من و یونا رفتیم پیش خاله فخری و آمنه گلی و خیلی بهشون زحمت دادیم (عکسای خونه خاله فخری رو تو پست بعدی میذارم)

پنج شنبه بعد ازظهر با آمنه جون رفتیم محل جشن و اول از همه سهند جون(عکس ١٣) و مامان گلش رو دیدیم.با اینکه قبلا به وبلاگ سهند  جون نرفته بودم ولی مامان مهربون و دوست داشتنی اش رو انگار که سالهاست میشناختم و یونا هم با سهند  جون حسابی دوست شد و تا الانم هم سراغش رو میگیره و میگه دوستم کجاست؟همون دوستم که کاپشن پوشیده بود.برنامه دیرتر از زمانی که اعلام کرده بودن شروع شد و تو این فرصت بچه ها با هم حسابی تو پارک ورشو بازی کردن.(عکس ١٠-١١-١٢)

 

 

 مامان حامی جون هم اومده بود ولی چون حامی تو ماشین خواب بود دیرتر اومد. من اینقدر از دیدن مامانها و بچه ها خوشحال بودم که نتونستم درست و حسابی عکس بگیرم.ببخشید اگه عکسام زیاد نیست مثلا از حامی جونم عکس ندارم.مامان حامی گلم همیشه به من و یونا لطف داره و خیلی زیاد مشتاق دیدارش بودم و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.

بقیه بچه های نازنین و مامانهای گلشون :

 

 

 

 

دخترخاله های ناز و دوست داشتنی پرنیان جون(عکس ١ ) و فاطمه جون(عکس ٢) و مامانهای مهربونشون

الیانا خانم خوشگل(عکس ٨ لباس قرمز) که با عکسش خیلی فرق میکرد و آزاده جون مامانی مهربون و خونگرمش که اونا هم ساکن تهران نبودن 

هستی خانم خوشگل(عکس ٨ لباس صورتی) و مامان آروم و مهربونش

 هانا جون(عکس ۶) و هیوای گلم که با اینکه  مهمونی دعوت بودن ولی لطف کردم اومدن جشن.مرسی هیوا جونم خیلی زحمت کشیدی.

دیبا و پرند شیرین زبون(عکس ٣ و ۴) و مامان با حوصله و مهربونشون.

عسل عروسک خاله (عکس ٩)و مامان سوری نازنین که مثل پشت تلفن مهربون و با محبت بود.عسل خانم هم مریض بود خیلی حوصله نداشت.

تاراخوشگله(عکس ۵)  و مامان مهشید نازنینش

هانا (عکس ٧)و وندای نازنین (عکس زیر لباس خاکستری)و مامان گلشون.

 

 

عکس بالا از سمت راست :  عسل  -هستی-  ونداهوچهر

هوچهر(عکس بالا اولین نفر از سمت چپ) مامانی و ننه قدقد نازنین که اونا هم از شیراز اومده بودن و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.

هستی جوجوی نازم(عکس زیر اولین نفر از سمت راست) و مامانی مهربون و صمیمیش

 

 

تو عکس بالا بچه ها با عروسکایی که خانم پولاد زاده عزیز بهشون داده :از سمت راست هستی جوجو-یونا-هستی-فاطمه

عکس زیر( a)یونا داره کادوش رو از خانم پولاد زاده میگیره:

خانم پولاد زاده متوجه اسم یونا نمیشد . آخرش من یونا رو معرفی کردم .تو عکس خانم بهاره رهنمای عزیز هم دیده میشه که با سرحال بودنش  کلی انرژی مثبت به جمع داد.عکس( b)  هم  الهام پاوه نژاد عزیز است.(این دو تا عکس رو از سایت پرشین بلاگ برداشتم)

 

 

 

و عکس زیر یونا در حال باز کردن کادوش است :

 

 

و اینم جایزه ویژه پرشین بلاگ :

 

 

 میگل و گلچه نازنین  رو هم دیدم که متاسفانه ازشون عکس ندارم و جالبه که اونا خواهر زاده های هم دانشگاهی و دوست من بودن و من تو جشن اینو فهمیدم 

دینا جون و مامان عطیه نازنینش رو هم دیدم ولی متاسفانه ازشون عکس ندارم.

خانم خونه نازنین رو هم دیدم که مثل نوشته های قشنگش گرم و صمیمی بود ولی چون از سرکار اومده بود تنها بود و گل پسرش رو نیاورده بود.و وبلاگ قشنگش هم رتبه آورد که بهش تبریک میگم.

از دیدن آزاده جون خاله جون آرش وروجک هم خیلی خوشحال شدم جای آرزو جون و آرش جون خیلی خالی بود . آزاده جون زحمت کشیدن و اومدن پیش ما( ببخشید که متوجه حضور شما نشدم مگرنه حتما خودم میومدم پیشتون)خانم شین عزیز از دیدن شما هم خیلی خوشحال شدم  و ممنونم از لطف همیشگی شما به یونا.جای همه دوستانی که نبودن خیلی خالی بود هاله جون همش به یادت بودم جای شما و ارشیا گلم خیلی خالی بود.مامان کسری نازم کاش تونسته بودی بیایی خیلی دوست داشتم ببینمت .

جای همه دوستانی که نبودن(لینک سمت راست وبلاگ یونای من) خیلی خالی بود.دوست داشتم همتون رو ببینمبغل

بعد از جشن که رسیدیم خونه یونا تو بغلم خواب بود و خواستم بدمش به آمنه جون گوشیم از دستم افتاد و زیر پام جوی آب بود و آب با سرعت از توش رد میشد و گوشیم رو با دو تا سیم کارتهام با خودش برد ناراحتو نتونستم پیداش کنم.الان من بی گوشی هستم و شماره هیچ کس رو هم ندارم آخه یه مقدار شماره هام رو گوشی بود و یه مقدارش رو سیم کارت که الان هیچکدوم رو ندارم دل شکسته.لطفا شماره هاتون رو برام  کامنت بذارید.بابا سعید امروز سیم کارتها رو سوزوند و باید در اولین فرصت برم یه گوشی جدید بگیرم.این گوشی رو بابا سعید برای تولد پارسالم کادو داده بود.

چهارشنبه مامان رادین جون بهم زنگ زده بود و قرار شد پنج شنبه زحمت بکشه و بعد از رسیدنمون خونه خاله فخری بیاد دنبال من و یونا که بریم خونشون ولی تا رسیدیم یه خرده دیر شد و یونا هم چون صبح زود بیدار شده بود خسته بود.برای همین تصمیم گرفتم بعد از جشن(اگه زود تمام بشه) یا جمعه صبح بریم دیدنشون که متاسفانه جمعه بی گوشی شدم و شمارشو نداشتم که بهش زنگ بزنم.مهرک جون خیلی دوست داشتم ببینمتون ببخشیدخجالت

مژگان جون اصلا فکر نمیکردم شما و آندیای نازم رو نبینم خواستم بعد از جشن بهت زنگ بزنم که بی گوشی شدم .

سحر جون به فکرت بودم ولی همون موقع که اس ام اس دادی جای خودت و تندیس جون رو خالی دیدم کاش تونسته بودی بیایی.

فکر کنم مجبور بشم عکسای بقیه مامانها رو بگیرم و به این پست اضافه کنم.(چند تاش رو از آزاده جون مامان الیانای گلم گرفتم)

دوستان خوبم از دیدن همه شما خیلی خوشحال شدمقلب  و بازم ممنونم که با وجود خستگی کار و به هم زدن برنامه هاتون اومدین جشن.چون دوست داشتم همه رو ببینم نتونستم حسابی تک تک شما رو ببینم و صحبت کنم باید من رو ببخشیدخجالتدوستتون دارم قلب 



موضوع مطلب : 5 وبلاگ برتر / جشن پرشین بلاگ
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed