بوشهر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ :: ٦:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یه غبار یخی یه ستاره سرد یه شب از همه چی به خدا گله کرد
یک دفعه به خودش همه چی رو سپرد دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

از اتفاقات غم انگیز این هفته آسمونی شدن هنرمند خوش صدای کشورمون آقای مرتضی پاشایی بود ناراحت روحش شاد و یادش گرامی

خیلی خیلی آهنگ هاش رو دوست داشتم و هربار با شنیدنشون برای سلامتیش دعا میکردم ولی انگار سرنوشت این جوری واسش رقم زده بود ناراحت از خدای بزرگ میخوام مریضی و بیماری رو از همه دور کنه افسوسالهی آمین

از احوالات خودمون بگم که همچنان گرفتار روزمرگی هستیم .درس, مدرسه, کاردستی و بیرون ...

عاشورا تاسوعا رو با یونا رفتیم بوشهر.شمع زنی و مراسم عزاداری بوشهری ها رو خیلی دوست دارم.حال و هوای خاصی داره.کوچه های قدیمی و تاریک و شمع های روشن و دعاهای هزاران هزار دل محتاج به گشایش خدا

هفته قبل برای چهلم بابا جون شمال بودیم.خدا رحمت کنه بابا جون مهربون رو .روحشون شاد

یونا و کتایون دوست داشتنی (نوه عموی بابا سعید)

 

درست کردن نذری

فرودگاه

پی نوشت : عکس اضافه کردم



موضوع مطلب : مرتضی پاشایی / شمع زنی / بوشهر / شمال
جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این پست از اون پستهای سریالی شد که یه روز یه روز اضافه اش کردم انگار دستم به نوشتن نمیره نگرانچهارشنبه(19 مهر) با یونا برای یه ماموریت اداری و دوره آموزشی راهی بوشهر شدیم.روز قبلش با خانم معلم بسیار مهربون و با حوصله یونا خانم احمدی صحبت کردم و تکالیفش رو مشخص کرد که یونا از درسش عقب نیوفته.با این که سرکار خانم احمدی اینجا رو نمیخونه و از وبلاگ یونا باخبر نیست بازم ازش تشکر میکنم بغل و خدا رو شکر میکنم که یونا معلم به این خوبی داره که باعث تشویق و علاقه یونا به درس شده است.با خانم معلمشون که صحبت کردم گفتش یونا هیچ مشکلی تو درسهاش نداره خوب جواب میده خوب مینویسه فقط ماشالله زیاد حرف میزنه با جلویی, پشت سری, این طرفی ,اون طرفی نگران و اونا متوجه درس نمیشن ولی خودش همه رو یاد میگیره و تند و تند جواب میده منتظر حالا قرار شده برای یونا جدول بذاریم که تو این یه ماه صحبت کردنش رو کم کنه و جایزه بگیره متفکر

تا روز شنبه(22مهر)بوشهر بودیم البته فرصت نشد زیاد جایی بریم چون صبح ها رو باید میرفتم اداره حتی جمعه صبح هم اداره بودم نگرانولی باز هم خوش گذشت.در کنار خانواده در هر حال لذت بخش است بغل

یونا هم که بوشهر رو با پارسا و پوریا میشناسه و عاشق پسر دایی های گل من است اینقدر که این دو تا گل پسر آقا, مهربون ,متین و دوست داشتنی هستن. وقتی میبینمشون از خدا میخوام که یونا هم مثل اونا بشه با این که کلاس پنجم هستن ولی با دنیای کودکی خدافظی کردن وبلاگ خودشون رو آپ میکنن .دیدن و بازی کردن فوتبال رو خیلی دوست دارن و رفتارهاشون مثل آدم بزرگاست .بسیار درسخون و منظم هستن و در کنار همه اینا خیلی خوب یونا رو سرگرم میکنن بغلتو این سفر دو بار یونا پارسا و پوریا رو دید. یه شب اونا زحمت کشیدن و به دیدنمون اومدن و یه شب هم ما رفتیم پیش اونا

یونا تو یه سفر میگه پارسا رو بیشتر دوست دارم و تو سفر بعدی میگه پوریا بهتره .تو این سفرمیگفت انگار قاطیشون کردممتفکر

یکشنبه(23مهر)صبح اومدیم اهواز و یه کوچولو استراحت کردیم و بعد از ظهرش با مریم جون و آرین و آرتین جیگر رفتیم تالار آفتاب نمایش گرگ بد گنده و سه بچه خوک برگزاری و تهیه کنندگی نمایش گرگ بد گنده و سه بچه خوک - کانون تبلیغاتی کامیار بهادربه کارگردانی آقای محمود بهرامی

 

دوشنبه(24مهر) صبح یونا رو بردیم مدرسه و از خانم معلمشون تشکر کردم.امسال برای ورزش کلاسشون رو گروه بندی کردن و پسری تو گروه سبز است بغل

از مدرسه که برگشت تا ساعت هشت و نیم گرفتار درس و مشق بود تعجب .

سه شنبه(25مهر) رفتیم مرکز شهر وخرید کردیم و گفتیم و خندیدیم بغلخیلی شب خوبی بود خوش گذشت بی هیچ بهانه ای قلب خوشحالم که از کنار هم بودنمان اینقدر لذت میبریم بغل

چهار شنبه(26مهر) شب شام رفتیم باشگاه شرکت .خواستیم بعدش بریم پارک چون هوای خیلی خوبی بود ولی اینقدر خسته بودیم که از رفتن منصرف شدم.

پنج شنبه(27مهر) شب کسری اومد پیش یونا

و بعدش هم خاله هاله و عمو علی و هستی جون اومدن و یونا و هستی و کسری کلی بازی و شیطنت کردن قلب

این عکس ادهی(معصومه) دختر پرستار یونا است که قبلا چیزهایی درباره اش نوشته ام ولی عکسی ازش نداشتم .

پ.ن.1 : 5 شنبه لباس فرم مدرسه یونا رو لکه بر اشتباهی ریختم نگران و انداختم تو ماشین. لباسش از سرمه ای تبدیل شد به سفید منتظر .با عجله رفتیم زیتون که یه دست لباس دیگه براش بگیریم آخه برای دست دوم قول 20 مهر رو بهمون داده بودن ولی رسیدیم گفت آماده نشده هفته آینده سر بزنید, کلی گشت تا یه دست برامون پیدا کرد که سایز یونا نبودناراحت و پسری مجبوره از دست مامان لیلی بی حواسابله چند روز با فرم گشاد بره مدرسه خجالت



موضوع مطلب : بوشهر / ادهی / هستــی / کسری
سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دو هفته قبل , بابا سعید رفته بود ماموریت تهران و مامان عاطی اومد اهواز که من و یونا تنها نباشیم .چهارشنبه بابا سعید برگشت و برای یونا یه سری لاک پشت نینجا طبق سفارش یونا خان آورد.پروژه خرید بن تن و لاک پشت نینجا و شخصیتهای تکراری همچنان ادامه دارد منتظر...پنج شنبه من و یونا با مامان عاطی رفتیم بوشهر و یه هفته اونجا بودیم بغل که خیلی خوش گذشت. حسابی استراحت کردم و از کار خونه و اداره معاف بودملبخند و یونا هم که عاشق شلوغی و رفت و آمد است, کیف کرد برای خودش مژهیا مهمان داشتیم و یا میرفتیم مهمانی قلب

پسری تو سفر در کنار شیطنتهاش تا تونست شیرین زبونی کرد و دل  همه رو بردبغل .

داشتیم با خاله آنی در موردپسربچه ها و شیطنتهاشون صحبت میکردیم که ...

یونا : به نظرت من پسر خوبی ام ؟

من : خودت چی فکر میکنی ؟ به نظرت پسر خوب چه پسریه ؟

یونا : خودم فکر میکنم خوبم .پسر خوب پسری است که به مامانش کمک میکنه , من که به تو کمک میکنم.پسر خوب پسری است که به مامانش هدیه میده.من  که همیشه بهت گل میدم .پسر خوب اینجوری است.من که پسرخوبی ام دیگه میل خودته که بگی من بد هستم.

رفته بودیم خرید و آقای فروشنده به یونا : اسمت چیه ؟

یونا : نخود.اسمم نخوده

آقای فروشنده : چه نخود خوشمزه ای .الان میخورمت

یونا : نمیتونی من رو بخوری چون اول باید  به من فلفل بزنیخنثی

و آقای فروشنده : متفکر

پسری  مثل همیشه کلی  هدیه هم گرفت, دو تا بسته بازی فکری , آموزش و سرگرمی در شهر کوچک  ,کلاه و شال و بلوزی که تو عکس بالا تنش است رو خاله نیلان براش گرفت ,بازی فکری راز جنگل هدیه  خاله آنی است ,talky walky ben10 رو  محمد امین (پسرخاله من) بهش هدیه داد, مداد تراش رومیزی طرح رویز رویز  دلی هم از طرف پارسا وپوریا (پسر دایی های من) است...

پسری همش با خاله آنی و خاله نیلان بازیهای فکری اش رو بازی میکرد و وقتی اونا رو حسابی خسته میکرد و بهش میگفتن حالا یه کم با بابا جون بازی کن میگفت : نه دوست ندارم با بابا جون بازی کنم باباجون حرفه ای بازی نمیکنه

ناگفته نماند که تا بیحوصله میشد میرفت سراغ بابا جون و کشتی و جنگ  ...و طبق معمول عینک بابا جون رو شکست خجالت

گزارش تصویری سفر :

یونا و محمد امین (پسرخاله من ) :

یونا چهارماه از محمد امین کوچک تره ولی هردو پیش دبستانی هستن.محمد امین خیلی آروم است و اولین سوالی که بین اون ویونا مطرح شد این بود که کدوم بزرگترن و ما گفتیم که هم سن هستن دروغگوولی آقا یونا اصرار داشت که از محمد امین بزرگتره و همش با هم رقابت داشتن و یونا اجازه نمیداد محمد امین به وسایل خودش و وسایل اتاق خاله نیلان دست بزنه وبا اونا بازی کنه و میگفت:محمد امین اتاق خاله نیان رو به هم میریزه و وسایل رو خراب میکنه

یونا و الیسا خانم بلا (نوه خاله من ) :


یونا : الیسا با محمد امین عکس نگیره منتظرمامان, محمد امین با الیسا عکس گرفت ؟

و با کلی صحبت راضیش کردیم که عکس سه تایی بگیرن و اجازه نداد محمد امین و الیسا عکس دو تایی بگیرن مژه 

یونا و محمد امین در مسجد شیخ سعدون  در محله کوتی بوشهر در حال سینه زدن :

 

تو مراسم خدا رو شکر روابطشون خوب بود.

 آقاهی که تو صف عزاداران زنجیرمیداد رو دیوانه کردن, آخه زنجیرش رو با خودم از اهواز نبرده بودم و یونا رفت و یه زنجیر برای خودش گرفت محمد امین هم دوست داشت زنجیر بزنه ویونا رفت و یه زنجیر هم برای محمد امین گرفت.

بعد یونا گفت من دوست دارم دو تا زنجیری بزنم و بازم رفت سراغ آقاهه و یه زنجیر دیگه هم گرفت.محمد امین هم که دید یونا دو زنجیره شده گفت من هم دو تا میخوام و یونا بازم رفت و یه زنجیر دیگه برای محمد امین گرفت ...

این هم یه در قدیمی در محله کوتی(یکی از کوچه های قدیمی بوشهر)  :

یونا و پارسا و پوریا پسر دایی های دو قلوی من :

یونا خیلی با پارسا و پوریا دوست شد و میگفت پارسا و پوریا داداشم هستن مامان برام  دوتا داداش به دنیا بیار که از من بزرگتر باشن متفکر و اینقدر بهش خوش گذشت که فردای اون روز گفت دوست دارم قبل از این که برم اهواز بازم برم پیش پارسا و پوریا و برای بار دوم رفت خونشون و حسابی بازی کردن و اگه بهش اجازه میدادم شب رو همونجا میخوابید.وروجکا mortal kombat بازی میکردن و سه تایی تا تونستن خندیدن خندهقهقههآخرش نفهمیدم چرا اینقدر kombat براشون خنده دار بود متفکر . وقتی برگشتیم اهواز یونا در اولین فرصت بازی  kombat رو خرید .

 یونای من در کنار دریای زیبای بوشهر :

و ...آقا یونا و ترمه خانم (از دوستان قدیمی و خانوادگی ما هستن )

در مورد این دو وروجک باید بگم که هیچکدوم در برابر هم کم نمی آوردن . ترمه خانم ,شش ماه از یونا بزرگتر است و بازم اولین چیزیکه از هم پرسیدن سن و سالشون بود و ما باز هم گفتیم که هردو هم سن هستندروغگو.ولی کار به اینجا ختم نشد و دوتایی تا تونستن لیاقتها و استعدادهای خودشون رو به رخ هم کشیدن.از دروس و مکالمه زبان گرفته تا نقاشی  کی بهتره