جشنواره کودکان جنوب - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦ :: ٩:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز بعد از ظهر به دعوت خاله میترا جون رفتیم جشنواره کودکان جنوب که به فلفل  خیلی خیلی  خوش گذشت.و من و بابا سعید از شادی فلفل کلی خوشحال شدیم و روحیه گرفتیم و هم در کنار عمو وحید و خاله میترا جون و محمد(أمد به قول یونا) کوچولوی ناز و شیطون بهمون خیلی خوش گذشت.

اولش رفتیم کارگاه خمیر بازی و نقاشی.من تا حالا از ترس اینکه فلفل خمیر نخوره بهش نداده بودم و فلفل فکر کرد  سر میز غذا نشسته و خمیر رو برد توی دهانش.ولی بعد که براش توضیح دادم که خوردنی نیست هاج و واج بقیه بچه ها رو نگاه میکرد .یه کم خمیر رو تو دستاش ورز میداد و مونده بود چیکار کنه.به همین علت تصمیم گرفتم براش خمیر بگیرم تا با نظارت خودم بازی کنه بچه ام مثل ندیده ها شده بود قربونش برم.

بعدش فلفل رفت نشست تو کارگاه نقاشی.تو این کار حرفه ای بود بچه ام.چون هر روز میدم نقاشی بکشه و میدونست چیکار کنه.

بعد رفتیم سالن نمایش که قلقلی رو دعوت کرده بودن و نمایش و موسیقی و ... .تو این گیر و دار فلفل شانسی رو که محمد تو سالن قبلی از عمو برقی هدیه گرفته بود, دست محمد دید و شروع کرد به گوم گوم که شانسی محمد رو میخوام.بابا سعید هم بلند شد و رفت از سالن بیرون و براش از فروشگاه اونجا شانسی گرفت.بعد آقای مجری بچه ها رو برای مسابقه انتخاب کرد و برد بالا.و حالا نوبت محمد کوچولو شد که گریه کنه که چرا آقای مجری گل پسر ما رو بالا نبرده.خلاصه خاله میترا جون کلی با محمد صحبت کرد تا بتونه آرومش کنه ولی محمد کلی غصه خورد.

محمد کوچولو که هنوزم غمگینه

اینم فلفل کوچولو پیشی مامان 

بعد رفتیم برای شام.که فلفل تو این مرحله سنگ تموم گذاشت.نشستن که بماند به راه رفتن هم راضی نبود.میدوید و میخندید و کلی خوشحال بود.نفهمیدیم چی خوردیم از دستش.چون همش با دو از سالن غذا خوری میرفت بیرون و میاوردیمش باز میرفت.البته بابت شام باید مجدا از خاله میترا جون تشکر کنم.

بعد از شام هم که فلفل و محمد شیطون تا تونستن تو سبزه ها دویدن و بلا ریختن که نشستیم تو ماشین دو تایی از خستگی بیهوش شدن و خوابیدن.ولی من میدونستم نمیشه به خواب فلفل امید بست چون رسیدیم خونه بیدار شد و دوباره شروع کرد بدو بدو کردن و ۱ شب به زور خوابوندمش.برای فرار از خواب میگفت آببه.بابا سعید میرفت براش بیاره با دو میرفت پشت سر بابا سعید و میگفت داللی تهیید(سعید).

امروز۵.۳۰ صبح  من و بابا سعید بیدار شدیم و غذای فلفل رو درست کردم و به کمک هم یه خورده کارهای خونه رو انجام دادیم.

لغات جدید در فرهنگ لغت فلفلی:

گاهی عممه گاهی عمو (به معنی عمو)

آکال:به معنی آشغال

په په آکال:یعنی میخواد پمپرزشو بندازه تو سطل آشغال

اگه خدا بخواد و برناممون ردیف شد فردا بعد از ظهر میریم پیش مامان عاطی اینا تا آخر هفته.دعا کنید بتونیم بریم .

عکسهای پست قبلی رو هم تازه گذاشتم جدیده



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed