از نفسم بگم - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦ :: ٥:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفل رو پنج شنبه طبق معمول برديم پارك.البته براي اولين بار برديمش پارك لاله.با اينكه بزرگتر از پارك زيتونه ولي فلفل انگار به پارك زيتون عادت كرده زياد خوشش نيومد.جمعه هم كه كلي بهم كمك كرد.به تعداد nبار هم رفت سر سطل زباله رو باز كرد.هر بار كه پمپرزشو عوض ميكنم جمعش ميكنم و با چسب خودش دورشو ميپيچم كه گلوله و جمع بشه و كثيف هم نباشه.فلفل خان در كمال حوصله و خونسردي پمپرز رو ازم ميگيره ميره تو آشپزخونه در سطل زباله رو باز ميكنه  ميندازه تو سطل بعد در سطل رو ميبنده و مياد بيرون.

دالم پمپلزمو ميندازم تو سطل.مدلمه

كلا فلفل به كارهاي خونه خيلي علاقه منده.روتختي يا رو هميشه با هم عوض ميكنيم ديروز پتو رو از تختمون بر داشتم  و گفتم فلفل بريم پتو نو بياريم و يه دونه نو گذاشتم كلي خوشش اومد و تا امروز ميره نگاهش ميكنه و ميگه پتكو(پتو)... .وقتی ملافه رو روی تخت پهن میکنم و با دست صافش میکنم اونم مثل من صاف میکنه.
موقع غذا پختن ميگه مم مم وبا ملاقه و كفگير مياد سراغم و اينقدر ميپيچه به پام كه مجبور ميشم بغلش كنم و يه دستي آشپزي كنم.ديگه تو يه دستي آشپزي كردن حرفه اي شدم.(قابل توجه بخش آشپزی صدا و سيما )
ديگه خودش عروسكشو فشار ميده و صداشو در مياره و حرفاشو تكرار ميكنه.

گليه نبوتون....

مثل علوسكم صحبت موتونم


   بابا سعيد بيچاره همچنان با  جنگ روزانه با فلفل بعداز اومدن از سر كار خستگي رو از تن به در ميكنه.و با دست و صورت زخمي و گاز گرفته ناشي از جنگ با فلفل راهي كار ميشه.

انار دونه میکردم کلی ريخت و پاش كرد بعد بلند شد و رفت. تعجب كردم.ديدم يه پرچم كوچولو از سر انار دستشه و برد و انداخت تو سطل زباله.

نون ها رو تو كيسه فريزر ميكردم كه بذارم تو فريزر( نون  فریزری از مزاياي زندگي كارمندي)كيسه ها تمام شد و فقط مونده بود نايلون دورش.فلفل ازم گرفتش. فكر كردم ميخواذ باهاش بازي كنه.ولي... .بله فلفل خان بلند شد و بردش انداختش تو سطل زباله.

بابا سعید میخواست بره بیرون و منتظر فلفل بود.در سطل زباله دست فلفل بود و فلفل با وجود علاقه بسیارزیاد به دده   حاضر نشد در سطل رو بندازه زمین و با بابا سعید بره .با حوصله در سطل رو گذاشت روش بعد ازآشپزخونه اومدبیرون و رفت پیش بابا سعید.

هنوزم هست. تا n خیلی مونده ولی خلاصه میکنم.

تمام ملاقه ها قاشق ها و ... رو از کشو کابینت میاره بیرون و میبره تو هال و اتاقها.به همین خاطر در کشوها رو چسب زدم و اینجا فلفل رو میبیند در حال بررسی چسبها و یافتن راه حل برای باز کردن کشو.

آخه اين چه كاليه؟چلا چبسشون زدين؟

سعي موتونم بازش بوتونم.

کوسن روی مبل هر لحظه جای جدیدی دیده میشه.اتاق خودمان ,اتاق فلفل و ... حمام

قربونش برم وقتی کاری میکنه که تشویقش میکنیم غرور و بزرگی از تو چشمای قشنگش و لبخند روی لبش به طور واضح دیده میشه.

وقتی مسواک میزنم مسواکشو میاره و با من مسواک میزنه.قربونش برم مثل موش مسواک رو تکون تکون میده.

وقتی موهامو شونه میزنم شونه به دست میاد و موهاشو شونه میزنه.

کرم که میزنم مثل خودم انگشتشو به کرم میزنه و من هر جا رو بزنم اونم همونجا رو کرم میزنه.

وقتی چیز بدی میذاره تو دهانش و میدونه که خوب نیست با خنده و دهان باز میاد زبونشو نشون میده که ما اوون چیزو ببینیم و بگیم أه.مثلا هسته ليمو شيرين.دكمه يا چيزي كه رو زمين پيدا ميكنه.(با وجود فلفل نيم دقيقه بعد از جارو كشيدن باز هم روي زمين چيز يافت ميشود)

و روزي n بار ميبره مارو سر جارو برقي كه جارو بكشيم و خودش n+1 بار  جارو برقی به دست میاد تو هال.

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed