سطل زباله - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦ :: ٩:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز که از اداره اومدم قرار بود صبح بابا سعید دوچرخه کذایی پارکینگ رو قایم کنه که باز ما گرفتار نشیم ولی متاسفانه باز بچه ها آورده بودنش بیرون و من و فلفل که رسیدیم خونه فلفل یه دور زد و سریع پیداش کرد.اصلا به ذوق این دوچرخه وارد پارکینگ میشه.ما باز نزدیک نیم ساعتی پایین بودیم و فلفل خان هان نان بازی کرد.منم خسته با کیف خودم و ساک فلفل و سر درد و ...  نظاره گرش بودم.بعد که با سختی بردمش بالا دختر کوچولوی  همسایه روبه رویی و مامانش  رو دید و اشاره و اووم اووم.گفتم پسرم بریم خونه مامانی خستس.آخه میدونستم که اونجا هم نمیمونه.یه بار رفت و با گریه برگشت خونه.متوجه شدم تو خونه اونا یه چیزی میخواد.خانم همسایه بغلش کرد و بردش تو خونه و فلفل مستقیم با اشاره بردش بالای هود رو نشونش داد.بله فلفل کوچولو از اوون دفعه که رفته بود اونجا یادش بوده که اونا جایزه های تو شانسی یاشونو اونجا میذارن (بهش داده بودن بازی کرده)و جایزه شانسی میخواسته.یه دونشو دادنش و فلفل اومد سراغ من.منم ازش گرفتم آخه عادت میکنه از خونه بقیه چیز برداره.خلاصه موفق شدم در خونه خودمون رو وا کردم و رفتیم تو.یادم اومد که چند روز پیش براش یه شانسی گرفته بودم ولی بازش نکرده بودم کلی تو کیفام گشتم ولی پیداش نکردم فکر کنم از خستگی بود.گفتم حتما تو خیابون از دستش افتاده.دلم نیومد باز با دقت گشتم و تو جیب کیفم پیداش کردم و دادم بهش و خلاصه با هم بازش کردیم که توش یه لاک پشت کوچولوی کوکی بود.خیلی خوشحال شدم که یه سوژه جدید برای ۲ دقیقه فلفل پیدا کردم.از قبل کلی شانسی داشت ولی قربونش برم زود دلشو میزنه و خرابشون میکنه.تو این ۲ دقیقه سریع رفتم لباسامو عوض کنم که دیدم بلند شد و مستقیم رفت تو آشپزخونه سر سطل زباله و در سطل رو باز کرد نایلون دور لاک پشته رو انداخت توش و در رو بست.کلی قربون صدش رفتم و تشویق که آفرین پسرم که زباله رو میشناسی و میندازی دور... .البته چه اشتباهی کردم چون سوژه جدید فلفل سطل زباله شد و تا آخر شب هر چی دستش میرسید می ریخت اوون تو.بسته عدس سبز و قاشق و ... .البته مجبور شدم جای سطلو عوض کنم و ببرم تو بالکن.خلاصه غذا گرم کردم که بخورم شروع کرد به به گفتن و نق زدن و گریه خواب(خواب ده دقیقه ای معروف یونا). به به دادمش و خوابوندمش و بعد  غذامو سرد  خوردم چون دیگه حوصله گرم کردنش نداشتم.

عاشق پمپرز کثیفشه.تا عوضش میکنم زود برش میداره و دوست داره با چسبش بازی کنه و بازش کنه.وقتی یه دونه تمیز میدمش میندازه و اصلا نگاهشم نمیکنه.علتش چیهنمیدونم... .

بعد از ظهر با خودم گفتم شاید فلفل چون اوون دوچرخه کذایی پایینه خوشش میاد.لباس تنش کردم و با دوچرخه خودش بردمش پایین.تو کوچه و پارکینگ دورش دادم ولی اصلا لذت نمیبرد و انگار حواسش جای دیگه بود.بعد میخواست از دوچرخه اش بیاد پایین.آوردمش پایین با سرعت شروع کرد دور حیاط چرخیدن و دوچرخه کذایی رو پیدا کرد و خنده و ذوق شروع به هل دادنش کرد.بعد هم پسر یکی از همسایه ها اومد و یونا سوار بر دوچرخه کذایی و اوون دور حیاط میچرخوندش.منم کنار دوچرخه یونا ایستاده بودم و نگاشون میکردم

شب هم مثل شبای قبل تا ۱ بیدار بود و به زور خوابوندمش و خودم هم بیهوش شدم.تا بعد... .

فلفل كوشولو:۲۴/۰۷/۸۵



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed