گزارش سفر(۳) , تولد داداشی ایمان و ۱۳ ماهگی یونا عسلی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦ :: ٧:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به علت اینکه عکسای یونا برای تعدادزیادی از دوستای گلمون  باز نشده تعداد پستها رو کم کردم امیدوارم مشکل حل بشه و بتونید عکسای فلفل رو ببینید.

امروز خیلی روز خوبیه.امروز تولد داداشی ایمان پسر خاله گل و عزیزمه که همه به خاطر صبوری, آقایی ,درسخون و باهوش بودنش ,مهربونیش و... و... و... خیلی دوستش دارن.منم از بچگیش دوستش داشتم و الانم بهش افتخار میکنم.یونا هم که داداشی ایمانش رو خیلی  زیاد دوست داره و در اینجا تولدش رو بهش تبریک میگیم. 

داداشی ایمان عزیز تولدت مبارک.برات بهترینها رو آرزو میکنیم.و امیدواریم به زودی قبولیت در کنکور دانشگاه در هر رشته ای که دوست داری رو ببینیم.و انشالله که همیشه سلامت و تندرست باشی و به آرزوهات برسی.

Image Hosting by Picoodle.com

تولد تولد تولدت مبارک

و امروز ۱۳ ماهگی گل پسرم هم هست. 

یونا عسلی, عمر مامان, نفس مامان ,همه کس مامان, ۱۳ ماهگیت مبارک.

گزارش سفر(۳):

سلام موتونم.الان میخوام از ادامه سفلم با کمک مامان لیلی عسک بذالم:

خودم دل آینه. دالم خودمو بوس موتونم:

خودم و محمد امین(پسل خاله شیطون مامان لیلی):

نگاه موتونم ببینم خاله مانی چه کتابهایی داله که مطالعه بوتونم:

دالم اتاق خاله میلان لو ملتب موتونم:

بلوز دایی علی لو تن کلدم:
خودم و طاها توشولو بلادل زاده خاله بهناز که زحمت کشیده بودن اومدن دیدنم خونه مامان عاطی اینا:
خودم و مهلسا (مهرسا) خانم نانازی (خواهل زاده خاله بهناز):
توشولووو .غصه نخوووول. بزگ میشی ایشالله.منم همینجولی بودم نی نی بودم.حالا بزگ شدم دیگه.همینجولی.
عینکم کوشولوه :
از سمت چپ: داداشی امیل مهدی, خودم و داداشی محمد امین(اینجا منزل خاله مهشید دوست مامان لیلی است که بقیه دوستای مامان لیلی هم جمع شدن.داداشیا هم دوستای من هستن که مامانی یاشونم دوست مامان لیلی هستن).خیلی بهم خوش گذشت.به اتاقها و آشپزخونه هم سل زدم.ولی مامان لیلی اجازه نداد با سیب زمینی و پیازهای خاله مهشید بازی بوتونم.مامان لیلی میگه خیلی شیطونی کلدم و وسایلشونو لیختم به هم.ولی من نه.کالی نکلدم که.فقط با هاپوشون بازی کلدم و کلاشو تو دهان کلدم و خوردنی یای خاله سالا لو خوشم میومد بوخولم(نمیدونم چلا هل چیزی که تو بشقاب خاله سالا بود بهم چشمک میزد و میگفت یوناااااا بیا بوخولم)و ... .
از خاله مهشید و بقیه خاله ها و داداشی ها تشکل موتونم .خیلی از دیدالشون خوشال شدیم و الانم دلمون بلاشون تنگ شده.
اتاق خاله میلانی :قبل از به زول  لالا کلدن. (دلم یه ذله شده بلات خاله میلانی)
اینجا دالم تو این شمع انگشت میزنم ببینم چه جولیه؟تعجب موتونم! نلمه.خاله میلان ۳ بال با کلبیت لوشنش کلد و دلستش کلد که جای انگشت من لوش نباشه.منم باز بهش انگشت زدم.به نظلم کشنگتل شد.
خیلی خوش بود.یادش به خیل.مامان عاطی که جالو میزد منم لوش أچی میکلدم و ماشین بازی میکلدم و هان نان ناااان میکلدم.
مطب دوتور(دکتر):


موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed