آتليه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تازه های یونا خان:نه گفتن رو یاد گرفته.میره قایم میشه دال لی میکنه و میگه داییی(قبلا داللی میکرد ولی بدون داییی گفتن).غذاشو فوت میکنه.به تنهایی و بدون تکیه گاه ایستادنش خیلی پیشرفت کرده.دستاشو مشت میکنه و از پشت مشتش در میزنه.عاشق به هم ریختن سیب زمینی پیازهاست.سیب زمینی رو جدیدا تو لباس شویی پیدا میکنم.وقتی میگیم خداحافظ بدون اینکه بای بای کنیم بای بای میکنه(معنی خداحافظی رو میدونه چیه).قبلنا تا لباس بیرونی تن میکردیم میگفت ددده.حالا از صحبتهامون هم متوجه میشه چی میگیم.وقتی تو تلوزیون یا تو صحبتهای خودمون  کلماتی رو که بلده میشنوه تکرار میکنه.مثل به به, نه... .در بطری رو که بلد بود وا کنه و خیلی از این کار خوشش میومد.حالا در بطری رو که میبینه میگه آببه...ده .و  ده در فرهنگ لغت یونا یعنی در.

قرار شده بود که عکسای تولد فلفلی رو آخر هفته بگیریم.

۵شنبه:

فلفل حمام کرده,آماده... . رفتيم دنبال كيك متاسفانه آماده نبودقرار شد جمعه بريم.

جمعه:

فلفل تيپ زده... .كيك آماده... .آقاي عكاس با اينكه قول داده بود جمعه بازه ولي نبود.(كيك رو گذاشتيم تو قنادي بمونه كه يه موقع بياريم خونه خراب نشه)

شنبه:(رسيديم اول هفته)

فلفل مرتب و عسلي... .مامان ليلي و بابا سعيد با عجله و بدو بدو كه باز برنامه به هم نخوره و فلفلي حتما عكسشو بگيره... .متاسفانه يادمون رفته بود اتو رو بذاريم سر جاش فلفل از كنارش رد شد و دستش به اتو خورد و سوخت.الهي دورش بگردم من.جگرم آتيش گرفت.خلاصه رفتيم تو ماشين خوابيد دارو براش گرفتيم و كيكش هم از قنادي گرفتيم و بيدار كه شد رفتيم عكاسي... .

آتليه:

يونا خان مگه مينشست.تا چشمش به كيك افتاد شروع كرد به مم مم  گفتن.و همش ميخواست به كيك حمله كنه.آخرش مجبور شديم تزيينات روي كيك رو كه يعني شاخ و برگ بود بديم بوخوره تا شايد يه كم آروم بشه.خلاصه به سختي چند تا عكس گرفت .همش ميخواست چهار دست و پا بره و همه چيزو بريزه به هم و از همه جا سر در بياره.دردسرتون ندم كه از دوربين و مونيتور آقاي عكاس هم نگذشت.و آخرش كه داشتم با آقاي عكاس صحبت ميكردم دست كيكي رو زد به مونيتورو همش ميگفت نا نا نا نا ... .(توقع داشت براش نی نای نای  چي و چرا هم بذارن).قيافه من و بابا سعيد بعد از بيرون اومدن از آتليه ديدني بود .نفسمون بند اومده بودو اينقدر كه دنبال فلفل اين ور و اون ور رفتيم نفس نفس ميزديم. بعد رفتيم شام بخوريم.

رستوران:

آقا يونا يه پسر كوچولويي رو اونجا ديد كه بادكنك دستش بود.و يونا اشاره به بادكنك و گوم گوم كه بادكنك ميخوام.پسر كوچولو هم بادكنكش رو به يونا نشون ميداد و دل پسرم رو آب ميكرد.يونا هم كلافه و عصباني و تو بغلم آروم نميگرفت.اون دور و برا هم بادبادك نبود كه براش بخرم.مجبور شدم سيب زميني يونا رو بگيرم و با يونا برم تو ماشين كه سيب زمينيشو بخوره , بابا سعيد هم شام بگيره و بريم خونه بخوريم چون با وجود پسر بادبادك به دست شام خوردن ما اونجا غير ممكن بود.

تو ماشین:

هنوز در ماشین رو باز نکردم یونا شروع کرد به نی نای کردن و گفتن نا نا... نا نا ... .من:چشم پسرم بذار بنشینیم حتما برات نا نا میذارم.ولی کاش همه چیز به نانا گذاشتن ختم میشد.یونا بلند شد که بره پشت فرمون و من هم یعنی داشتم میگرفتمش که بله... .برف پاک کن ماشین شروع به کار کرد.من یونا جان نه... .یونا :نه نه .. .

خونه:

تا رسیدیم خونه به سختی لباساشو عوض کردم.(آخه همش از دستم فرار میکنه و تا لباساش روعوض کنم کلی باید دنبالش بدوم و به نفس نفس بیوفتم)وروجک فرار که میکنه مینشینه و پشت سرشو نگاه میکنه ببینه من دارم میام دنبالش یا نه.بهش سوپ قارچ که بعد از ظهر براش درست کردم دادم و بعد شروع کردیم خودمون غذا خوردن.که اونقدر سرد شده بود که مجبور شدیم گرمش کنیم.ولی مگه وروجک میگذاشت بخوریم .غذامونو ریخت به هم.میگفت مم مم .میدادیمش میریخت بیرون آخه سیر بود و شامشو کامل داده بودم بهش.فقط میخواست شیطونی کنه.خلاصه نفهمیدیم سیر شدیم یا نشدیم.

اینم یه روز از روزهای خوش زندگی.و مثل همیشه خدا رو شکر که همه سلامتیم.خستگی با یه لبخند پسر گلم  از تن میره بیرون.اینا نمک زندگی هستن.اینم چند تا عکس :

من يونا هستم موش نيستم.

دالم حساب كتاب موتونم



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed