به پسر عزيزتر از جانم يونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسر نازنينم.يك سال گذشت.يك سالي كه با تمام سالهاي عمر ماماني متفاوت بود.يك سالي كه قلبم تپيدنش و چشمام ديدنش عوض شد.پسر گلم از روز به دنيا اومدنت ديگه هیچ چيز رو براي خودم نخواستم .باعشق كنارت بيدار ميمونم.با خنده هات ميخندم و با گريه هات گريه ميكنم.پسر نازنينم  وقتي هنوز به دنيا نيومده بودي به تشخيص دكترم نه ماه رو استراحت بودم و اداره نميرفتم.پسر گلم هيج جا نميرفتم فقط براي چك ميرفتم دكتر.من و شما گل پسرم تمام مدت پيش مامان عاطي اينا بوديم فقط 3 ماهه آخر رو براي اينكه زير نظر دكتر خودم باشم اومديم خونه. كوچولوي مامان ,من همش دراز كشيده بودم و كتاب ميخوندم, تلوزيون نگاه ميكردم  و براي سلامتي شما عزيزه دلم دعا ميكردم.خيلي نگران بودم و فقط توكلم به خدا بود.تو رو سپرده بودم دستش و خودم سعي ميكردم كاري نكنم كه پشيموني به دنبالش باشه.خوب غذا ميخوردم  و چيزهايي كه برايت مفيد بود يه جدول كشيده بودم هر روز ميخوردم وتو جدول يكي يكي علامت ميزدم كه فراموش نكنم .در اينجا از تمام اونايي كه توي اون مدتی  كه شما تو دل مامان بودي برامون زحمت كشيدن تشكر ميكنم(مامان و باباي گلم ,خاله آني ,خاله نيلان و دايي علي كه من پيششون بودم و سعي ميكردن محيط خونه رو برام آروم و راحت نگه دارن و از هيچ چيزي برام دريغ نميكردن),مامان جون(مامان بزرگ عزيزم)كه چندماهه آخر رو اومد پيشم و زحمت همه كارها به دوشش بود.خاله ها ي عزيزم و خانواده گل و مهربونشون  كه وقتي خونه مامان اينا بودم ,هر روز ميومدن ديدنم و تنهام نذاشتن.و آقا سعيد گلم كه چند ماه تنهايي رو تحمل كرد و دوهفته يك باربا وجود خستگي راه بهم سر ميزد.و از هيچ چيز براي سلامتي من وشما گل پسرم دريغ نكرد.و با تشكر از زحمتها و مهربوني هاي فراوان خانم دكترفرحبخش كه من هيچوقت اون دستهاي گرم, اون نگاه مهربون  و صداي آرامش بخشش رو فراموش نميكنم. 

  پسر نازنينم, اول ميخواستم اسمتو نوحا(اسم حضرت نوح) بذارم كه اداره ثبت قبول نكرد و شما يونا(اسم حضرت يونس)ي من شدي.تو راهرو اتاق عمل بودم و با يه دنيا اضطراب ,كه با صحبتهاي خانم دكتر فرحبخش آروم شدم خدا رو صدا زدم و شما اون موقع در حال تكون تكون خوردن بودي (الهي من فداي تكونات بشم كه بهم چه انرژي و اميدي ميداد)دستم رو گذاشتم رو شكمم و بهت گفتم پسر نازنينم خدا از اوون بالا مواظبمونه.حضرت نوح و حضرت علي هم كنارمون ايستادن.بگو يا علي و دستت و بده بهش و به دنيا بيا.و پسر گلم يا علي گفتي و به دنيا اومدي.واااااااي كه چه لحظه اي بود.من با بيحسي سزارين شدم  براي همين وقتي با گريه قشنگت به دنيا اومدي خانم دكتر آوردت كنار صورتم و گفت دعاهات مستجاب شد يه لحظه ديرتر دنيا ميومد بند نافش داشت دورش ميپيچيد. و من فقط خدا رو شكر ميكردم و نميتونم بگم که چه حسي داشتم .به گمانم فقط مادرها ميتونن حس منو درك كنن. بابا سعيد ,مامانم, بابام ,خاله آني, خاله نيلان ,دایی علی,خاله هاله و خاله زيبا هم پشت در اتاق عمل منتظرت بودن.و شما پسر نازم اومدي و دنياي مارو رنگي كردي.نازنينم ,ممنونم به خاطر عشقي كه به من دادي.به خاطر خنده هاي قشنگت.شيرينكاريهات.شيرين زبوني هات .بوسه هات و... و... و... .

 دوستت دارم عزيزه دلم. دوستت دارم خيلي زياد. 


 
گل پسر مامان منو ببخش.منو ببخش كه مجبورم برم اداره و شما بايد پيش پرستار باشي.منو ببخش  وقتي به  خواب نازميري نميتونم تمام مدت كنارت بنشينم و صورت زيبات رو نگاه كنم و مجبورم برم و به كارها برسم.منو ببخش كه نميتونم هميشه باهات بازي كنم و بيرون ببرمت.عزيزه مادر منو ببخش ... .








موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed