تو که باشی بس است …مگر من جز “نفس” چه میخواهم ؟ - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود

و ابرهایی که ناغافل،
تو بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را به دست‌هایم.

حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟رضا کاظمی

دوشنبه 17 خرداد یونا تعیین سطح زبان داشت. نیلوفر جون زحمت کشید و یونا و رادمان رو برد کانون. و بعد از امتحان بچه ها رو برد خونه خودشون

نمیدونم اسمش رو بذارم خوش شانسی یا لطف خدا که خوش شانسی هم همون لطف خداست ...خدا همیشه تو غربت برای ما یه فرشته نجات میفرسته ...یه دوست ... یه مهربون...یه رفیق از جنس باران ...که احساس تنهایی نکنیم ...نیلوفر جون رفیقی از جنس بارانه

بعد از اداره با بابا سعید رفتیم دنبال یونا و با رادمان آوردیمشون خونه خودمون و کلی بازی کردن. واسشون شام درست کردم و ناهار فرداش رو نصفه آماده کردم و گفتم نصفش بمونه واسه فرداصبح...ناهار سریالیابله ...زندگی سریالی خیال باطل

سه شنبه 18 خرداد صبح ساعت رو اشتباه پنج و نیم گذاشتم و خیلی زودبیدار شدم.این روزها کولر ها روشن شده و پنجره ها بسته و دیگه آواز گنجشک ها به گوش نمیرسه.کاش هوا همیشه ملس بود و پنجره ها باز...

تنها خوبیش این بود که کلی جلو افتادم از کارهای خونه 

بعد از ظهر یونا رو بردیم دکتر.یه دونه پسرم مدتیه سرفه میکنه و دل ما میلرزه با هر بار سرفه کردنش.همیشه از خدا میخوام یونای من سالم باشه و هر مریضی حتی یه سردرد ساده و سرفه اش رو بده به من

از دکتر برگشتیم یونا گفت کمی دلم درد میکنه .واسش آب جوش نبات درست کردم و واسه خودم هم چایی.باباسعید چایی دوست نداره 

دوتایی لب تخت نشسته بودیم و نوشیدنی هامون رو میخوردیم و یونا : مامان چه میچسبه دوتایی داریم میخوریم

و کسی چه میداند که با فنجان چای هم میتوان مست شد ...اگر کسی که باید باشد ...باشد...! 

چهار شنبه 19 خرداد بعد از ظهر با همکلاسی های یونا و مامان و باباهاشون پارک آرارات قرار داشتیم که خیلی خوب بود.

بعد ازجداشدن از اونها سه تایی رفتیم درکه

چهار شنبه 20 خرداد رفتیم شهروند خرید و بعد روبه روی پارک ملت...

وحشتناک شلوغ بود و صف بستنی طولانییی

اینم گلدون گل میز اداره من به سلیقه آقا یونا.

میگه مامان قرمز انتخاب کردم چون پرسپولیسی ام .تو اداره نگاهش کن به یاد من

یه دونه پسرم نمیدونی که من بدون نگاه کردن به گل و گلدون هم هر لحظه به یاد تو ام... نمیدونی ... تو که باشی بس است …مگر من جز “نفس” چه میخواهم ؟

شنبه 22 خردادبا نیلوفر جون یونا و رادمان رو بردیم باشگاه انقلاب و فوتبال و شنا ثبت نامشون کردیم

خیلی اتفاقی تیشرتهای شبیه هم پوشیده بودنبغل

بعد از اینکه ثبت نام شدن یونا با نیلوفر جون و رادمان رفت خونشون 

بعد از ظهر فرنی درست کردم که یه کاسه هم واسه رادمان ببرم.یونا فرنی رو خیلی دوست دارهبغل

 بعدش با بابا سعید رفتیم دنبال یونا و از اون طرف سه تایی رفتیم شام و دور دور و تهران گردی 

یونا و آقای گلزار

روبه روی پارک ملت

پارک ملت

یکشنبه 23 خردادرفتیم کی مد و بعدش پالادیوم

و بعد اون روبه روی پارک ملت که جدیدا شده عشق آقا یونا.همبر و بستنی اونجا رو خیلی دوست داره

دوشنبه 24 خرداداز اداره که برگشتم خیلی خسته بودم ولی یونا حوصله اش سر رفته بود و بالاخره تسلیم شدم و رفتیم پاساژ ونک.به پسری خیلی خوش گذشت یونا پاساژ ونک رو به خاطر نوتلابارImage result for nutella smiley و کورن داگImage result for corn dog smiley و پیتزا راز Image result for pizza smileyدوست داره که همه رو رفتیم خنثیو یونا کلی تشکر کردقلب و گفت یکی از بهترین روزهای زندگیش بوده.خیلی جالبه بعضی روزها برای یونا متفاوت میشه و میگه جز بهترین روزهای زندگیمه و این تفاوت رو فقط خودش درک میکنه.شاید یه حسه که اون روزها رو براش متفاوت میکنه 

  

سه شنبه 25 خرداد بعد از ظهر رادمان جون اومد خونمون و با یونا کلی بازی کردن

و رفتن پایین پارکینگ و فوتبال بازی کردن و توپی که واسه جایزه اش خریده بودم رفته بود پشت وسایل و نتونسته بود پیداش کنه و تا آخر شب ناراحت بود و میگفت مامان این توپ برای من خیلی با ارزش بود و خیلی دوستش داشتم چون جایزه من بود و تو از ته قلبت برای من خریده بودیش این توپ مثل دوستم بود من حتی روش رو میگرفتم که سردش نشه و الان خیلی ناراحتم که گمش کردم

چهار شنبه 26 خرداد مریم جون و آرین مهربون اومدن خونمونقلب

شب رفتیم پارک ملت و طبق معمول همبرگر و بستنی 

پنج شنبه 27 خرداد رفتیم ستارخان و صادقیه .یه خیابون شلوغ و کلی خوردنی خوشمزه 

و بعد هم سعادت آباد و جشن یه شعبه از نوتلا پلاس

بابا سعید توپ یونا رو پیدا کرد و پسرکم خیلیییی خوشحال شد.

شنبه 29 خرداد یونا رفت خونه رادمان و بازی ...

از اتفاقهای این چند روز رفتن سرایدارمون زاهد بود که ذهن یونا رو خیلی مشغول کرده.همش میگه این که خیلی پسر خوبی بود با من و رادمان فوتبال بازی میکرد و بازیش هم خوب بود خدا کنه لااقل کسی که میارن مثل زاهد بازیش خوب باشه  

و این که بابا سعید هم چند روزی ماموریت بود و اینم کلوچه مسقطی خوشمزه شیراز سوغات باباسعید {#emotions_dlg.e46}

این هفته رمان چشمهای بارانی فهمیمه سلیمانی رو خوندم و رمان اسطوره رو شروع کردم

 Image result for ‫اسطوره‬‎

Image result for ‫چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی‬‎

و فیلمهای دیو و دلبر ,  همه چی آرومه, آسمان محبوب , همبازی و کوچه بی نام رو دیدیم 

Image result for ‫فیلم  ایرانی دیو و دلبر‬‎

Image result for ‫اسمان محبوب‬‎

 Image result for ‫فیلم همبازی‬‎

Image result for ‫فیلم  همه چی ارومه‬‎

Image result for ‫کوچه بینام‬‎



موضوع مطلب : آقای گلزار / پارک ملت / پالادیوم / باشگاه انقلاب
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed