همین دَم‌دَمای صبح ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

  پرس و جو مکن 

حالم خوب است 

همین دَم‌دَمای صبح 

ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود 

می‌گفت ملائکی مغموم 

ماه را به خواب دیده‌اند 

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت ... سید علی صالحی

شنبه 25 اردیبهشت پسری قرار بودیکشنبه بره اردو و سفارش داد واسه خودش و مانی( دوستش)  ساندویچ چیز برگر درست کنم .Image result for eating smileyاز راه اداره رفتم خریدImage result for smiley shopping وقتی رسیدم خونه گفت من یه چیزای دیگه هم لازم داشتم .این شد که با هم رفتیم سوپر و خریدای اردوی پسری رو تکمیل کردیم. به قول خودش تو اردو میچسبه.انشالا همیشه شاد و خوش باشی پسرمImage result for smiley happy  

یکشنبه 26 اردیبهشت پسری راکت پینک پونکImage result for pink ponk smileyمیخواست و تا دیر وقت تو خیابونها درجستجوی راکت بودیم ولی مدلی که دوست داشت پیدا نکردیم و آخرش همه مغازه ها تعطیل شدنImage result for smiley shop و ما راهی خونه شدیم.

دوشنبه 27 اردیبهشت رفتیم منیریه و پسری موفق شد راکت مورد نظرش رو بخره و بعدش هم رفتیم پاساژگردی میرداماد... 

سه شنبه 28 اردیبهشت بعد از ظهر بابا سعید یونا رو برد پیش رادمان جون که با هم بازی کنن وخودمون هم رفتیم شهروند خرید.شب وحشتناک خسته بودم ولی متاسفانه تا صبح بیدار بودیم و یونا حالش بد بود.شب خیلی بدی بودناراحت .

چهارشنبه 29 اردیبهشتصبح خوابش برد و نفرستادیمش مدرسه که استراحت کنه و قرار شد قبل از ساعت ده بببریمش برای جشن یادگیری(دوست داشتید رولینک در موردش بخونید)

رفتم سرکار ولی خیلی خیلی نگران بودم.رسیدم اداره از خستگی چشمام باز نمیشد.لیوان چایی روی میزم بهترین گزینه بود.یه لقمه نون پنیر گرفتم ولی ازگلوم پایین نرفت و چشمای قشنگ یونا جلوم بود . یه کم از چایی رو خوردم که پسری زنگ زد که مامان بیا خونه حالم بده.خدا میدونه چه حالی داشتم سریع زنگ زدم به خانم همسایمون که خانم بسیار مهربون و با محبتیه و ازش خواهش کردم مراقب یونا باشه تا من خودم رو برسونم خونه.لقمه و چایی رو همونجا گذاشتم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت خونه.بابا سعید هم از اداره خودشون راه افتاد.

رسیدیم خونه یونا رو برداشتیم و رفتیم مدرسه به دوستاش آب میوه هایی رو که برای جشن گرفته بودیم تعارف کرد و زیاد مدرسه نموندیم و رفتیم بیمارستان.

خدا رو شکر با دارو و آمپول حالش بهتر شد و رسیدیم خونه خوابید منم سریع واسش سوپ درست کردم و مشغول کارهای خونه شدم.

پنج شنبه 30 اردیبهشتصبح زود بیدار شدم و مشغول ادامه کارهای خونه و آماده کردن شام شدم .شب میزبان عمه های یونا و فامیل پدری بودیم.

جمعه 31 اردیبهشترفتیم کاشان و گلابگیری و ابیانه...

قمصر

باغ فین

 


نیاسر 

 

شب رو نیاسر موندیم.

شنبه 1 خرداد رفتیم ابیانه که خیلی خوب بود.بافت قدیمی... درهای چوبی... لباس های محلی ...همه چیز خیلی رویایی بود.آرامش این روستا رو خیلی دوست داشتم.همون موقع که رسیدیم تعداد زیادی از خانم ها با لباسهای یه دست سر میدون نشسته بودن.تعدادشون بیشتراز بیست نفر بود.اینقدر از دیدنشون ذوق زده شدم که به علت جمع شدنشون یه جا فکر نکردم و با عجله از ماشین پیاده شدم که باهاشون عکس بگیرم.این کودک درون من بعضی وقتها کارهای عجیبی میکنه... ولی تا رسیدم همه با هم بلند شدن و  حرکت کردن و منم باهاشون حرکت کردم و پرسیدم کجا میرید میخوام عکس بگیرم.ولی اونا همه ساکت و بیصدا راه افتادن به سمت یه آمبولانس و با هم شروع به گریه و زاری کردن و اون موقع بود که من متوجه شدم کسی رو از دست دادن ... خیلی ناراحت شدم و واقعا نمیدونستم باید چی بگم.تا بعد از ظهر اونجا بودیم و شب برگشتیم تهران 

 

یکشنبه 2 خرداد رفتیم دربند

و بعد از خوردن ناهار از مهمان های عزیزمون جدا شدیم اونها رفتن شمال و ما هم برگشتیم خونه و تا دیر وقت مشغول کارهای خونه بودم این هفته حسابی کوزت بودم .

آخر شب یونا گرسنه اش شد واسش نودل آماده کردم اومد من رو بوسید و گفت مامان تو خیلی خوبی تو این ده سال زندگیم تو خیلی خوب بودی ببخش اگه بعضی وقتا میگم خوب نیستی من بچه اعصاب خرابی ام اعصابم خراب میشه اینجوری میگم

خوشحالم که یونا با سن کمش درک بالایی داره و خستگی من رو متوجه میشه. این چند روز که مهمان داشتیم میومد پیشم و آروم میگفت: مامان خوبی ؟چطوری؟خسته نیستی؟

پسرم بزرگ مرد کوچک منه

دو شنبه 3 خرداد صبح اداره بودم که یکی از مامانها عکس جشن یادگیری رو گذاشت تو گروه و کلی ذوق زده شدم از دیدن پسرم.حال دلم خوب میشه با دیدنش.یونا معجزه زندگی منه.

 

ظهر بهم زنگ زد که اجازه داره  رادمان رو دعوت کنه ؟ و طبق معمول کلی تعریف که تو بهترین مامان دنیایی .وقتی این جمله رو میشنوم انرژی میگیرم و قوی میشم.

بعد از ظهر پسری مشغول بازی با رادمان بود و خیلی بهشون خوش گذشت.

سه شنبه 4خردادصبح که جشن یادگیری بود

و یونا از راه مدرسه رفت پیش رادمان جون و بعد از تعطیلی اداره با بابا سعید رفتیم دنبالش و از اون طرف رفتیم پایتخت میرداماد پسری خرید داشت و کار داشت اونجا.

چهارشنبه 5 خرداد صبح که به جشن یادگیری گذشت و آخرین روزاز کلاس چهارم سپری شد.


پسرنازنینم پیش به سوی کلاس پنجم هورا

 بعد از ظهر با فاطمه عزیزم پارک لاله قرارداشتیم که خیلی خوش گذشت.و خیلی خیلی از دیدنش بعد از چندین سال دوستی خوشحال شدم بغل

یونا و خان عموی برنامه جمعه به جمعه



موضوع مطلب : گلاب گیری / کاشان / جشن یادگیری / خان عمو جمعه به جمعه
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed