زندگی شاید ... یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

 که تو را در خود تکرارکنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

 من در این آیه تو را

 به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 زندگی شاید

  یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ...فروخ فرخزاد

 مسیر هرروزه من برای رفتن به سرکار یه مسیر تقریبا  شلوغه و هرروز رفت و آمد ماشین ها و عابرهای پیاده همگام با افکار ریز و درشت و شاد و غمگین سر من رو گرم میکنه تا به مقصد برسم.

آدم هایی که هیچ کدومشون رو نمیشناسم و از روی ظاهرشون اصلا نمیشه در موردشون قضاوتی کرد.

چند در صدشون خوشحال و خوشبخت هستن ... چند تایی دلشون شکسته و  به سختی ترمیمش کردن و فکر میکنن دیگه هیچوقت نمیتونن یه دل سالم داشته باشن...چند تاشون غمگین هستن و دنیای غم رو با خودشون این ور و اون ور میبرن...کدوماشون بی رحم هستن  و عشق و دوست داشتن رو زیر پا میذارن...چند تایی دل دریایی دارن و دنیای مهربونی ...

تو مسیرم یه پل عابر پیاده است

پایین پل و پله برقی یه عموی پیر همیشه نشسته و یه دسته فال و چند تا فندک جلوش گذاشته و میفروشه.

آخه مگه صبح تا شب چند نفر ازش فال میخرن ؟یعنی گذران زندگیش با فروش این فالهاست؟...نمیتونم حدس بزنم این عموی پیر جز کدوم دسته از اون آدمهاست.

چقدر زندگی پیچیده است آدم ها میان و میرن ... همیشه فکر میکنم که هیچ چیزی جز یاد خوب و بد نمیمونه از تک تک ما . همه آدمها رو اگه نشناسیشون  ظاهرا مثل هم هستن. یه جورایی شاید فقط رنگ پوست و نوع لباس پوشیدنشون با هم فرق داره ...انگار دلم نمیخواد جای هیچکدومشون باشم .همین خودم خوبه. لااقل چند ساله دارم با این خودم زندگی میکنم و بیشتر از همه میشناسمش ...حالا بماند که خودم جز کدوم دسته ام مهم نیست مهم اینه که تو تمام زندگیم دستم تو دست خدا بوده و هست .همین کافیه برام 

مسیر بعدی من یه خیابون و کلی درخت است.بیشترش هم درخت توت.درختایی که تا امروز زمستون و بهارشون رو دیدم و تابستون و پاییز  هم بگذره چهار فصل رو با هم گذروندیم.

اولین چهار فصل زندگی من در پایتخت.

این درخت ها رو خیلی دوست دارم .خیلی آرامش دارن,خیلیییی...

آروم ...متین و شاید صبور دارن زیبایی فصل های خدا رو به رخ من میکشن.بدم نمیاد یکی از اون درختها باشم . آخه دست درختها هم تو دست خداست

دوشنبه 13 اردیبهشت : یونا مهمان رادمان جون بود.من هم وحشتناک خسته بودم. رسیدم خونه یونا رو رسوندم پیش رادمان

 و برگشتم خونه بیهووووش شدم تا 8 شب .بیدار شدم قسمت 27 سریال شهرزاد رو دیدم که عالی بود عاااالی. چقدر این سریال و صحبتهاش رو دوست دارم. نمیشه حتی یه جمله اش رو از دست دادبغل

...بیا این لحظه رو وصل کنیم به همزادش تو گذشته ی دور

انگار که هیچ کابوسی این وسط نبوده

بیا برگردیم به نقطه صفر...

انگار برگشتیم به همون روزا

نه خسته ایم

نه پیر

نه این همه زخمی...

بعددیدن سریال رفتیم دنبال یونا و برگشتیم خونه تا دیر وقت مشغول غذا درست کردن واسه ناهار فردا بودم .جزیی از همون روزمرگیهای شیرین ابله

 سه شنبه 14 اردیبهشت :اتفاق خاصی نیوفتاد با پسری نمودار خطی کشیدیم و خورش کرفس واسه ناهار فردا درست کردم و کارهای روزانه ... 

چهارشنبه 15 اردیبهشت :رفتیم تجریش و ارگ تجریش


پنج شنبه 16 اردیبهشت : ناهار رو باشگاه شرکت نفت خوردیم روز عید مبعث بود و تو حیاط باشگاه شربت و شیرینی میدادن.یونا بی خیال غذا خوردن شد و با کلی شربت و شیرینی خودش رو سیر کرد

و بعدش با آرین و آرتین جون رفتیم باغ ایرانی و بچه ها کلی بدوبدو و بازی کردن.خیلی ناراحت شدم تمام گل های لاله باغ خشک شده بودن افسوس

و بعدش رفتیم دنبال رادمان جون و بچه ها رو رسوندیم گیشا تولد کیارش جون

بعد تولد رادمان اومد خونه ما و با یونا تا آخر شب بازی کردنبغل

جمعه17 اردیبهشت :صبح قرار بود بریم نمایشگاه کتاب که یونا گفت خسته است و برناممون کنسل شد.حتی حاضر نشد برای خرید میوه هم با ما بیرون بیاد.

ظهر فیلم نقش نگار رو دیدیم

Image result for ‫نقش نگار‬‎

بعد از ظهر قرار وبلاگی داشتیم که اونم کنسل شدتعجب و توفیق اجباری شد که جمعه رو خونه باشیم .البته یونا تو به هم خوردن قرار نقشی نداشت خنثی ولی از فرصت استفاده کرد و با بابا سعید چند تا فیلم دیدن



موضوع مطلب : باغ ایرانی / تولد
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed