کودکی شوق پر پرواز بود - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٩:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آن روزها ...

 کودکی یک اتفاق ساده بود...نسترن گرمرودی

بعضی وقتها فکر میکنم به تفاوت های بین روزهای کودکی خودم و کودکی یونا.

یعنی یونا هم مثل من وقتی بزرگ میشه دوران کودکیش رو دوست داره؟ 

چقدر دلم میخواست منم یه وبلاگ یا دفترچه خاطرات از روزهای کودکی ام داشتم .افسوس

کودکی شوق پر پرواز بود

پرنبود اما پریدن باز بود ...نسترن گرمرودی

کودکی من با وجود اینکه پدر و مادرم معلم بودن و نصف روز رو پیشم نبودن خیلی قشنگ بود.پدر و مادری که همیشه پا به پای من بودن و هستن و هیچوقت و تو هیچ شرایطی من رو تنها نذاشتن. عاشق هر دوتاشون هستم و از خدا میخوام تنشون همیشه سالم باشه و دلشون شاد.

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید 
مشقهامان نوشته 
تقویم تمام مدارس در باد 
و عید یعنی همیشه همین فردا 
نه دوش و نه امروز ... علی صالحی

هر وقت آلبوم عکسای کودکیم رو ورق میزنم اشک دلتنگی تو چشم هام جمع میشه.یه لیلی کوچولویی که از وقتی به دنیا اومد موقع سرکار رفتن مامانش می بردنش خونه مادر بزرگ و وقتی بزرگتر شد شبها هم دوست نداشت برگرده خونه و میموند همونجا.

عاشق شب خوابیدن خونه مادر بزرگ بودم.رختخوابهای ردیف انداخته شده و چراغ خاموش و کولر گازی و دیدن تلوزیون و خوردن سیب ترش و لیمو ترش با نمک نصفه شبی و خنده ها و حرف زدن های مثلا آروم که با سرو صدای اون بقیه بیدار نشن  

 خونه مادر بزرگ یه حیاط بزرگ داشت با اتاقهای دورتادور و یه باغچه وسط حیاط... یه زمین پر از درخت هم کنار خونه  بود که در داشت به حیاط خونه مادر بزرگ .یه درخت خیلی بلند جمبو(پ.ن1) تو زمین کناری بود که اینقدر زیاد میوه می داد که مادر بزرگم کاسه کاسه جمبو به همسایه ها میداد و همیشه از جمبو های ریخته شده زیر درخت به خاطر کثیف شدن حیاط شاکی بود.موقع خوردن جمبو دست و صورتمون دیدنی بود لبخند

 مادر,مادر بزرگم هم اونجا زندگی میکرد.اتاق کوچک و تخت فلزی اش هنوزم یادمه.اون اتاق رو خیلی دوست داشتم.عزیزی صداش میکردیم.خدا رحمتش کنه ,خیلی دوستش داشتم و اون هم من رو خیلی دوست داشت , همیشه به من میگفت تو سیده ای و شاید به خاطر سیده بودنم من رو متفاوت میدید از بقیه بچه های فامیل و ازم میخواست واسه چشماش دعا کنم که زود خوب شه.موقع خوندن نمازهای اول وقتش چادر به سر کنارش نماز میخوندم

خونه مادر بزرگم ...یه خونه شلوغ بود که من با خلوت خونه خودمون عوضش نمیکردم و خیلی دوستش داشتم ....خاله ها مجرد بودن و یکی یکی ازدواج کردن و من تو عروسی همشون اشک میریختم و دلم تنگ میشد که از اون خونه میرن.

یه روز تو دنیای کودکیم یادم اومد من مامان ندارم, چون مامانم رو عاطی صدا میکردم و خاله ها هم به اندازه مامانم مراقب من بودن و هنوزم مدیون مهربونی های تک تکشون هستم.اینقدر که اون روزها گیج شده بودم که کدوم مامانمه و کدوم خاله ام.خاله ها من رو با خودشون سفر میبردن و از من کلی عکس میگرفتن و دنیای کودکی من رو همراه با پدر و مادرم میساختن.

...وبالاخره از مامانم پرسیدم, چرا من مثل بقیه مامان ندارم؟و مامان من رو بوسید و گفت که عاطی مامانته و من از اون روز عاطی رو مامان صدا کردم و به همین خاطر یونا مامانم رو که اسمش فاطمه است مامان عاطی صدا میکنه.

صبح زود مادربزرگم صبحونه رو تو آشپزخونه میذاشت.آش بوشهری و چای تازه دم و نون گرم و تازه و بوی بخاری نفتی و گرمای دلچسب اون ...خاله ها و دایی لباس میپوشیدن و راهی مدرسه میشدن و من تا دم دربدرقشون میکردم. با مادر بزرگ میرفتم سبزی میخریدیم ,غذا درست میکرد, به کتلت های داغی که هنوز مزه اش زیر دهانمه دستبرد میزدم وتابستون ها  هندوانه خنک قاچ شده تو یه سینی بزرگ که هرروز مادر بزرگم قبل ظهر آماده میکرد و دورش می نشستیم و با خنده و شادی میخوردیم.همسایه هایی که صبح تا ظهر مرتب در حال رفت و آمد بودن و ...بدو بدو و بازی و گاهی دعوا... با خواهری و دختر خاله وپسر خاله...

 خدا رحمت کنه خاله فریبای نازنینم رو که چهل سال بیشتر تو این دنیا نبود اینقدر که خوب بود و خدا خیلی زود بردش پیش فرشته ها.زمانیکه محصل بود عادت داشت درس هاش رو راه رفتنی حفظ کنه و من همیشه مدل درس خوندنش رو دوست داشتم و بهش میگفتم منم بزرگ شم این مدلی درس میخونم.بعد ها که ازدواج کرد...خونه اش به همون حیاط جمبویی در داشت و من خوشحال بودم که ازمون دور نشده و میتونم هر وقت دوست داشتم برم پیشش. 

خونه ها و زمین های اون کوچه همه ملک پدر بزرگم بود و برای همین به هم راه داشتن.

وای نگفتم از پدر بزرگ نازنینم که آقا صداش میکردیم.یه فرشته, روی زمین بود که وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم آسمونی شد.یه مرد واقعی.حاجی بود و بانی قدیمی مسجد.همه شهر به خوبی و پاکی و مهربونی میشناختنش.به نقل از وبلاگ روزنگار خانم شین "مدام مهربون بود و از مهربونی خسته نمیشد. "مردی که با وجود داشتن 6 دختر و یه پسر باز هم عاشق بچه ها و مخصوصا نوه های دختریش بود و برای به دنیا اومدن تک تک بچه هاش گوسفند قربونی کرده بود و ازبه دنیا اومدنشون خوشحال شده بود.همیشه تو جیب کتش پر از شکلات و نخودچی کشمش بود و به شکلات میگفت چاکلیت(پ.ن2). میدونم تو اون دنیا هم بچه ها رو دوست داره و بهشون شکلات میده  ...

از سر و صدای بچه ها لذت میبرد و تو تمام عمرش هیچ بچه ای رو دعوا نکرد و اجازه نمیداد کسی جلوش بچه ها رو دعوا کنه. سر هیچ بچه ای داد نزد حتی بچه های خودش.آروم وکم حرف بود  وهمیشه  لبخند رو لبش بود .عاشق خوردن قلیه ماهی و کشیدن قلیون بود.وقتی بزرگتر شدم و مدرسه رفتم  همیشه مشق هام رو کنارش مینوشتم و وقتی داشتم جدول ضرب حفظ میکردم موقع دو دو تا میگفت 4 تا و من کلی ذوق میکردم.تو زمستون ها همیشه جاش رو حصیر(پ.ن3) پهن شده رو سکوی لبه حیاط و زیر آفتاب بود.منم کنارش مینشستم و تو اون آفتاب گرم که همیشه زمستونها دلتنگش میشم کتاب میخوندم و براش حرف میزدم و تعریف میکردم و با حوصله به من گوش میداد.بعدها که درسهام سخت تر شد همونجا کنارش دراز میکشیدم و میگفتم سر ساعت بیدارم کنه که درس بخونم و یه بار نشد که سر همون ساعت صدام نزنه.شبها همیشه شام خونه مادر بزرگ بودیم .ما و همه خاله ها و شوهر خاله ها و بچه ها ...یه سفره بزرگ و پر برکت و دل های شاد.اگه استثنا یکی از خاله ها نبود آقا غذا نمیخورد میگفت زنگ بزنید که چرا نیومده.مقطع راهنمایی که بودم ظهرها وقتی مدرسه تعطیل میشد...سر کوچه منتظرم مینشست تا من بیام و با هم اون کوچه باریک رو قدم زنون تا خونه میومدیم.و چقدر بعد رفتنش اون کوچه و اون خونه غم انگیز بود 

خدابا چقدر دلم براش تنگ شده .

ازآن روزها ... فقط خاطره مونده و دلتنگی برای اون خونه و دریای بوشهر و شرجی هوا  ...و مادر بزرگم که متاسفانه مریضه و نمیتونه راه بره.مادر بزرگی که اون خونه و اون شلوغی رو مدیریت میکرد ...

این روزها ...

چهارشنبه یکم اردیبهشت ماه : شب رفتیم رستوران کلبه سعادت آباد و واسه بابای خونمون یه جشن کوچولو به مناسبت تولد و روز پدر گرفتیم Image result for smiley party

بماند که تا پدر و پسر اتک زدن و از خونه بیرون رفتیم دیر وقت بودوتمام پایتخت تعطیل شد و کلی چرخیدیم تا کیک پیدا کردیم متفکر  و آقا یونا طبق معمول تو ماشین خوابش برد و رسیدیم رستوران بیدارش کردیمابله

سوپرایز یونا برای بابا سعیدهورا

 کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد: قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد و قسم بر چشمان همیشه نگرانت... قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند و قسم بر غربتت، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست....

 بابای عزیزتر از جانم قلببابا سعید مهربون قلب مرد کوچولوی زندگی من ...یونای من قلبروزتون مبارکهورا

روز همه پدرهای مهربون مبارک قلب هوراقلب 

پنج شنبه دوم اردیبهشت ماه : صبح رفتیم باشگاه شرکت نفت

و بعد اون  آبشار تهران که خیلی خوب بود

 

 

و بعدش رفتیم شهروند خرید ماهیانه Image result for shopping smiley  و برگشتیم خونه فیلم من و زیبا رو دیدیم و یه استراحت کوچولو کردیمImage result for smiley sleeping

Image result for ‫فیلم من و زیبا‬‎

و بعد ازظهررفتیم مرکز خرید کورش .

ساعت 12  شب هم رفتیم سینما Image result for smiley cinema و فیلم من سالوادور نیستم رو دیدیم.خیلی خوب بود یونا از ته دل میخندید...

Image result for ‫من سالوادور نیستم‬‎

جمعه سوم اردیبهشت ماه :به کارهای خونه و مشق و دیدن فیلم  دهلیز گذشت

Image result for ‫فیلم دهلیز‬‎

 شنبه چهارم اردیبهشت ماه : یونا نرفت مدرسه آخه شب قبلش نتونست خوب بخوابه و تا صبح سرفه میکرد  ظهر بابا سعید بردش دکتر که خوشبختانه گلوش چرک نداشت ولی سرفه هاش خیلی شدید بود و باعث سر دردش شده بود.از راه دکتر بابا سعید و یونا اومدن دنبال من و رفتیم تجریش.سه تاییمون تجریش رو خیلی دوست داریم شلووووغه و بوی زندگی رو میشه حس کرد.


منم ناغافل کلی خرید خوردنی کردمابله اون بازار واقعا وسوسه کننده است قلباز لوبیا سبز و قارچ و اسفناج و ... و تا آخر شب چرت میزدمImage result for smiley sleeping و میشستم و خرد میکردم و فریز میکردم منتظر 

ارگ تجریش  و شهربازی  و کافه ویونا هم رفتیم بغل

یکشنبه پنجم اردیبهشت ماه : صبح کلی بدو بدو داشتم سالاد درست کردم آبیموه گرفتم. برای صبحونه یونا نشاسته با شیر درست کردم و جالبه به موقع هم به اداره رسیدم .چه خوبه وقتی همه چیز خوب پیش میره بغل

دوشنبه ششم اردیبهشت ماه : دوشنبه روز من و یوناست.یونا ورزش داره و از طرف مدرسه میرن باشگاه انقلاب فوتبال بازی میکنن و صبحانه هم همونجا اسنک میخوره و بعضی روزها هم ظهر واسش فست فود سفارش میدم میبرن مدرسه چون پسری میگه ورزش کردم و باید فست فود بخورم انرژی بگیرم متفکر این برنامه هفتگی آقا یوناست و صبح های دوشنبه با ذوق بیدار میشه و هر هفته هیجان داره.

منم دوشنبه ها ذوق دیدن سریال شهرزاد رو دارم و بدو بدو از اداره که برمیگردم خونه قبل از هرکاری شهرزاد میبینم.

بهانه های کوچک خوشبختی رو دوست دارم قلب 

پ.ن1 : جمبو یه میوه منطقه جنوب است دوست داشتید تو ویکی پدیا بخونید درموردش. خودم هم سالهاست جمبو نخوردم .شاید این میوه هم میوه کودکی من باقی بمونه.

 

پ.ن2 :بعلت بودن انگلیسیها و هلندیها در بوشهر( در قدیم ) در گویش و لهجه بوشهری یه سری کلمات انگلیسی جا مونده مثل چاکلیت (شکلات), سی(نگاه)و گیلاس(لیوان) و ... که بیشتر در صحبت کردن افراد محلی و مسن این کلمات کاربرد داره.

 پ.ن3 :حصیر رو اگه نمیدونید چیه اینجا بخونیدImage result for ‫حصیر‬‎ 

پ.ن4 : یونای من قسمتی از این پست خاطرات کودکی مامان لیلی شد .ممنونم که این پست از وبلاگت رو به من دادی بغل  

پ.ن5 : یونا و بابا سعید با هم فیلم خارجی زیاد میبینن و چون من همراهیشون نمیکنم اسم فیلم ها یادم نمیمونه که اینجا ثبتشون کنم

پ.ن6 : اینستاگرام یونا youna2.nadaf 



موضوع مطلب : بوشهر / کودکی / روز پدر / سینما کورش
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed