روزمرگی های شیرین - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥ :: ۸:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سفره‌ی دلِ مرا در باد، کسی گشوده نخواهد یافت. 

من خوابِ یک ستاره‌ی صبور 
زیر بالش ابرهای راحله دیده‌ام، 
یا باد می‌آید و آسمان را خواهد رُفت، 
یا شاید کرامتی شد و باران آمد... علی صالحی

روزمرگی ... این کلمه برای من خیلی جالبه.کلمه ای که بعضی ها دوستش ندارن و شاید اونقدر کلافه شون کنه که به افسردگی کشیده میشن و خیلی ها هم مثل من این روزمرگی رو دوست دارن.

روزمرگی از دید من و این خیلی ها یعنی جریان داشتن زندگی.این صبح زود بیدار شدن با چشم های پر از خواب و مستقیم رفتن سراغ کتری برقی به ذوق خوردن یه لیوان نسکافه, نیم نگاهی به میز انداختن و دیدن لیوان چایی پسری که باباییش آماده کرده و بدو بدو سه تا ظرف غذای ناهار ظهر رو به کمک هم پر کردن و بدرقه پسری تا دم در که با باباش بره پایین و با سرویسش راهی مدرسه بشه و....

بیرون رفتن از خونه و اتوبان نیایش وحس هوای عالی این روزها  که آدم دلش میخواد تا آخر دنیا رو پیاده بره و ترافیک که اصلا حال من رو بد نمیکنه ودیدن آدمهای رنگ و وارنگی که در حال دویدن هستن و خوشحال از دیدن این همه تکاپو و شلوغی  ...

رسیدن به محل کار و یه میز پر از سند وارباب رجوع ... و شکر خدا به خاطر داشتنش

مکالمه تلفنی بین روز با همسری و شنیدن جمله لیلی دستت درد نکنه غذا عالی بود ...و حذف واژه خستگی از روح و تنت

پایان کار و پیش به سوی خونه و دیدن هرروزه اون مانتو فروشی خیلی خیلی بزرگ خیابون جردن که هرروز ویترینش رو عوض میکنه و یه دلت میگه تو مسیره برو و مانتوهاش رو ببین ولی یه دل دیگه ات میگه نه نه زود برو خونه پسرکت چشم انتظارته و همیشه به ندای دل دیگه ات گوش میدی و بی خیال مانتو فروشی خیلی خیلی بزرگ خیابون جردن میشی و به سمت خونه میری و با شنیدن صدای قشنگ کیه پسری از پشت آیفون خستگی هات رو پشت در میذاری و وارد خونه میشی.خونه ای که برات بهترین جای دنیاست و  دیدن پسری که منتظر اومدن یه مامانه که از صبح ندیدتش و حس کردن عشق با تمام وجودت

و رسیدن بابایی به خونه و حرف زدنا و تعریفای هم زمان من و پسری از کار من و مدرسه اون و ...  خوندن درس و نوشتن مشق پسری و خالی کردن سینک ظرفشویی از ظرف های نشسته و مرتب کردن آشپزخونه و دستمال کشیدن روی کابینت و بوی خوش دامستوسImage result for ‫دامستوس سیف‬‎ و سیفImage result for ‫دامستوس سیف‬‎ و ریختن لباسهای کثیف تو ماشین و صدای همزمان ماشین ظرفشویی و لباسشویی و بوی خوش لباسهای شسته شده و پهن شده روی بند,چک کردن مواد غذایی و نوشتن کم و کسری ها تو نت موبایل, جمع کردن لباسهای پرت شده پسری از روی مبل و زیر مبل و ... و کتاباش که هر کدوم یه جا رها شده از زیر میز تا بالای میز و... گفتن هرروزه یونا مامان کتابها و لباسهات رو مرتب بذار وشنیدن باشه ای که هیچ وقت عملی نمیشه و بعضا حتی نشنیدن همون باشه خشک و خالی...  رجوع به مغزت برای شام و ناهار فردا و پرسیدن به نظرتون فردا چی درست کنم ؟و شنیدن جواب همیشگی که یه چیزی میخوریم خودت رو خسته نکن و جرقه زدن اسم غذایی تو ذهنت که همسری یا پسری ناخواسته در موردش حرف زدن و خوشحال رفتن به طرف فریزر و در آوردن مواد لازم و  شروع آشپزی و دخالت های پسری در به هم زدن پیاز و خیس کردن برنج و ...تعریف هاش که مامان دستپخت تو حرف نداره تو بهترین مامان دنیایی و تعریف از روزی که ظرف غذاش با دوستش اشتباه شده و از بوی غذای دوستش حالش بد شده و به خودش گفته این بوی غذای مامانی نیست و وقتی ظرف غذاش دستش رسیده از بوی غذا فهمیده که این ظرف غذای خودشه و با خودش گفته به به این خوبه, بوی غذای مامانی رو میده و همه اینا رو تو آشپزخونه و با ذوق و شوق تعریف میکنه ...و حتما دوست یونا هم از بوی غذای مامانی خودش این حس قشنگ رو داشته و اونم شاید همون لحظه داره همه اینا رو برای مامانش تعریف میکنه.بوی غذای همه مامانی ها برای بچه هاشون خیلی خوبه ...دیدن سریال شهرزاد و فیلم و یه لیوان نسکافه که پسری با ذوق درست کرده و به دستت میده و بهت میگه مامان ببخش اگه خوب درستش نکردم .و خوردن این لیوان نسکافه که برات خوش طعم ترین نسکافه دنیاست و...و...و...

من عاشق همه این روزمرگی هام و دوستشون دارم و اسمش رو میذارم روزمرگی های شیرین. من و خیلی ها برای دوست داشتن این روزمرگی های شیرین دلیل داریم و خدا رو شکر میکنیم .

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم

و به عبورشان می‌خندیم

چه آسان لحظه‌ها را به کام هم تلخ می‌کنیم 
و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر می‌شود
و نمی‌دانیم که ؛ فردا می‌آید
شاید ما نباشیم ... علی صالحی

و بریم سراغ پسری و این روزهاش ...

یونا و رادمان دوستای خوبی هستنقلب خوشحالم که یونا روابط اجتماعی بالایی داره و میتونه همیشه دوستای خوبی رو کنارش داشته باشه بغل

یونا و مهمان کوچولوی ما آقا رادمانقلب


آقا یونای ما فوتبال رو خیلی دوست داده و تا هر ساعتی از شب باشه بازی های مهم رو از تلوزیون میبینه و دنبال میکنه و نکته جالبش اینه وقتی داره در مورد بازی خودش تعریف میکنه و بازیشو با فوتبالیست های معروف مقایسه میکنه میگه اونا مثل من بازی میکنن ابلهیعنی اعتماد به نفس در حدخنده ....

یونا :میدونی من خیلی خوب دریبل میزنم؟من متوجه شدم مسی هم دقیقا مثل من دریبل میزنه از خود راضی

یونا : وسط بازی دوازه بان خوب نداشتیم من مجبور شدم برم تو دروازه یه گل رو گرفتم یعنی...از  کاسیاس هم بهتر گرفتماز خود راضی

پنج شنبه رفتیم باشگاه انقلاب , هوا عالی بود و کلی پیاده روی کردیم

و بعدش رفتیم مرکز خرید پالادیوم

روز جمعه دریاچه چیتگر بودیم

و یونا با یه گروه که اونجا بودن فوتبال بازی میکرد و من و بابا سعید هم با دیدن بازی مرد کوچولومون ذوق میکردیم قلب

جالبه بین بازی متوجه شدیم یونا مثل همیشه راه نمیره و نگران شدیم شاید پاش تو بازی آسیب دیده باشه و بعد بازی که ازش پرسیدیم گفت : نه بابا... پام که درد نبوداز خود راضی داشتم کلاس میذاشتم... مثل مسی که کلاس میذاره تو بازی

پسرم عاشق مسیه قلب

آخرش ما نفهمیدم متفکریونا شبیه  لیونل مسی بازی میکنه یا لیونل مسی شبیه یونا؟؟؟ا ابله  

Image result for ‫مسی‬‎

بعدش با اینکه خیلی خسته بودیم رفتیم مرکزخرید پالادیوم که سویشرتی رو که یونا خوشش اومده بود واسش بخریم و شام رو همونجا خوردیم.

رفتیم نون بگیریم, گفتم یونا بایست ازت عکس بگیرم.بچه ام کلافه شده از عکس گرفتنای من خنثی ایستاد عکس بگیره بهم میگه من و نون همین الان یهویی  متفکر

 



موضوع مطلب : لیونل مسی / مرکز خرید پالادیوم / دریاچه چیتگر / باشگاه انقلاب
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed