عیدانه 95 - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

گلها امضای "خدا "برروی زمین هستند ...تقدیم به شما دوستان مهربان و نازنین ...که زیباترین امضای خداوند هستید ...سال نو مبارکبغل و تمام روزهاتون طلایی و پر از اتفاقهای قشنگ قلب

Image result for ‫گل‬‎امسال عید رو شمال و سرعین بودیم لبخند که خیلی خوش گذشت قلب

بعد از تحویل سال پسری اینقدر هولمون کرد که ماهی رو که برای ساختن سبزی پلو ماهی بیرون گذاشته بودم گذاشتم فریزر و به سرعت لباسها و وسایل رو جمع کردم و راهی شمال شدیم.


ناهار رو رستوران جهانگیر رودبار خوردیم .خوردن اشپل , باقله و مغز گردو با کباب عجب صفایی داشت قلب

وقتی رسیدیم شمال مامان جون و عمه جون ها و موژان عسلی اومدن پیشوازمون و همگی رفتیم دیدن بابا جون مهربون که متاسفانه دیگه تو جمع ما نیستن دل شکستهولی یادشون همیشه و همه جا با ماست.موژان خانم هم محبتش رو به ما نشون داد وبا اینکه خیلی وقت میشد ما رو ندیده بود اصلا تو بغلمون گریه نکردبغل و تو مسیر رفتن به خونه تو بغل من خوابش برد قلب

 بقیه روزها هم به دورهمی های خانوادگی و گیلان کردی گذشتبغل

رشت



کافه رستوران کارن و موسیقی زنده اش عالی بود.


دریاچه سد سقالکسار 

 رستوران خاور خانم,مرغ شکم پرش خیلی خوب بودقلب

یونا و خاورخانمبغل



منزل عمه جون مهربون (عمه بابا سعید)

یونا و موژان عسلی


جنگل گیسوم



سرعین


گردنه حیران 

اول سورتمه دسته جمعی و هیجان و... بعدش یونا و عمه سارا جون رفتن کارتینگقلب




 منطقه ساحلی حاجی بکنده 


روستای اسکولک

خیلی زیبا بود. خیلی دوست داشتم مدتی رو اونجا وسط جنگل و در آرامش و دوراز هیاهو زندگی کنم قلب آقا یونا هم اینقدر بازی کرد و انرژی سوزوند که همه ما از سرما میلرزیدیم ولی یونا با تیشرت میچرخید متفکر


قلعه رودخان

بالاخره تا قلعه رفتیم هوراسفر قبلی, قبل از رسیدن به قلعه وقت بازدید تمام شد و خیلی ناراحت کننده بود .

تو مسیر هم خیلی بهمون خوش گذشت. همراه های خوبی داشتیم بغل 

هوای بارونی  و قشنگ, زمین خیس و بوی خاک قلب

و پسرم هم بدون اعتراض از خستگی همراهی کردقلب


تقریبا دو روز هم رفتیم ویلای بندر انزلی و جشن دندونی موژان خانمهورا که خیلی عالی و خوب بود.مرکز خرید کاسپین هم خیلی خوب بود و یه مقدار خرید کردیم .لب دریا هم یونا با عمه سارا جون موتور چهار چرخ سوار شد و حسابی بهش خوش گذشت.

اتفاق قشنگ دیگه تو سفر انزلی دیدن دوست خوب و همکلاس دوران دبیرستانم, شراره نازنینم بود که خیلی حالم رو خوب کرد.با هم رفتیم بلوار انزلی و بعد با ماشین کلی دور دور کردیم... اینقدر رفته بودیم تو حال و هوای اون روزها که نفهمیدیم زمان چطور گذشت و هر دو به ناهار دیر رسیدیم خیال باطل حالا باز خوب بود همسر جان بدون من ناهار نمیخوره ابله 

 

 

پ.ن:این پست مقداری تغییر کرد لبخند



موضوع مطلب : شمال / خاورخانم / عیدانه95 / قلعه رودخان
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed