7 سالگی وبلاگ یونای من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آقا یونای ما کلاس دوم رو هم پشت سر  گذاشت و از این هفته تعطیلات تابستانی رو شروع میکنه بغل


شنبه 12 اردیبهشت وبلاگ یونای من 7 ساله شد قلبممنونم که تو این هفت سال کنارمون بودید دوستان خوبم بغل

و گزارش تصویری هفته ای که گذشت :

روز شنبه تو کلاس یونا جشن روز معلم بود:

از سرکار خانم کلانتر (با اینکه آدرس اینجا رو ندارن) به خاطر زحمات بسیار زیادشون متشکرمبغل

ابوالفضل-یونا-امیررضا

یونا و عشقش ابوالفضل

سه شنبه شب شام رستوران نوید دعوت بودیم :

دیشب تولد ویهان جون (دوست و همکلاسی یونا) بود که یونا و دوستانش انرژی سوزوندن و تا تونستن بازی و شیطنت کردن هر چند که یونا همش منتظر ابوالفضل بود و میگفت نمیدونم چرا ابوالفضل نیومده ناراحت بعد از تولد هم یونا با بابا سعید رفتن استخر

امیرضا رنجبر-امیررضا مرادی-میثاق مهاوی-یونا

بامداد ترحمی-میثاق مهاوی-یونا

میثاق مهاوی-یونا

امیررضا رنجبر-ویهان برمزیار-امیرحسین پوستی-یونا

امیرحسین پوستی-سامان ماهری-یونا

یونا-علیرضا وزیریان-امیررضا مرادی

و بریم سراغ ماجرای یونا و ابوالفضل لبخند

ابوالفضل همکلاسی یوناست که یونا خیلی خیلی خیلی دوستش داره و میگه ابوالفضل داداشمه مژه

هفته قبل که از مدرسه برگشت گفت مامان من و ابوالفضل شماره موبایلای هم رو گرفتیم که مدرسه تمام شد با هم در ارتباط باشیم تو هم با مامان ابوالفضل دوست بشی با هم قرار بذارین .تو موافقی ؟ منم گفتم باشه

از اداره برگشته بودم و خیلی خسته بودم خوابیدم و تو خواب و بیداری متوجه شدم یونا جایی زنگ زد و ...

بعد از ظهر گفت مامان این شماره مامان ابوالفضله.گفتم از کجا فهمیدی ؟گفت زنگ زدم ولی صحبت نکردم چون خجالت کشیدم خجالتگفتم مامان کار خوبی نکردی باید صحبت میکردی نباید براشون مزاحمت ایجاد کنی

گفت :حالا اشکال نداره فقط خواستم بگم بهش میومد زیاد بیرون بره تو هنوزم موافقی قرار بذاری با هم بیرون بریم؟

از دست این پسر وروجکتعجب اخه با یه الو گفتن و قطع کردن از کجا فهمیدی بهش میاد زیاد بیرون بره متفکرمیخواد همه چیز رو به نفع خودش تمام کنه خنده

و شب من گرفتار کار و آشپزی بودم که موبایل یونا زنگ خورد و باز پسری صحبت نکرده قطع کرد و گفت فکرکنم بابای ابوالفضل بود

گفتم ازکجا فهمیدی ؟گفت آخه بهش میومد بابای ابوالفضل باشه نه این که ابوالفضل هم مثل من تپله باباش هم حتما مثل خودشه صداش هم میومد صدای یه ادم تپل باشه

تا فردای اون روز باز من در خواب و بیداری بودم که صدای آقا یونا به گوشم رسید متفکر

الو سلام بله بله شما من رو از کجا میشناسید ؟اها ... شما مامانم رو از کجا میشناسید ؟...من تعجب کردم که شما من و مامانم رو از کجا میشناسید آخه من شما رو یه بار دیدم ولی شما من رو ندیدید شما اومده بودید دنبال ابوالفضل من وقتی داشتید میرفتید شما رو دیدم...اتفاقا من به مامانم گفتم به شما میاد زیاد بیرون برید...من با مامانم صحبت کردم گفت موافقه با هم بریم بیرون خواستم ببینم شما هم موافقید که با من و مامانم بریم بیرون ...

آخه یکی نیست به این پسر ما بگه خودت زنگ زدی خودت هم میگی من رو از کجا میشناسید خنده ولی خداییش معلوم بود مامان ابوالفضل خیلی مهربون و با حوصله است و در اولین فرصت باید بهشون زنگ بزنم و بابت مزاحمتای پسری ازشون معذرت خواهی کنم خجالت و قرار بذاریم همدیگرو ببینیم بغل

و ... فکر کنم موقع خواب باید موبایلش رو قایم کنم خنده

تو خریدهایی که از نمایشگاه کرده بودیم یه بادکنک پاتریک بود که سوژه شد واسه اقا یونا نخش رو جدا کرده بود پاتریک میرفت و به سقف میچسبید و یونا همش تو سقف بود منتظرو اینقدر با پاتریک جنگید و بالاخره نابودش کرد و بعد از این که انداختش تو سطل زباله گفت : خدا رحمتش کنه مامان تو هم بیا مثل من اینچوری بایست رو به روی سطل زباله (دستاش رو گذاشته بود رو هم و مثلا داشت احترام میذاشت تعجب)

وروجکه این پسر ما خنده



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed