عشق پسر به مادر بزرگترین و زیباترین عشق است - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ :: ٥:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 و من خدا رو شکر میکنم که به من این عشق رو هدیه داده بغلعشق هفت ساله و نیمه من دوستت دارم قلبماچ

بهمن ماه هم به پایان رسیدلبخند. زندگی در گذره .آقا یونای ما درس میخونه,بیرون میره, بازی میکنه و مشغوله برای خودشابله .

تعطیلات 22 بهمن رفتیم بوشهر که خیلی بهمون خوش گذشت.البته هفته قبلش خاله نیلان یه چند روزی پیشمون بود و یونا و خاله نیلان یه روز زودتر از من رفتن بوشهر ولی تحمل همون یه روز ندیدنش رو هم نداشتم و وقتی از اداره اومدم خونه جاش وحشتنااااک خالی بودناراحت. بهش زنگ زدم و گفتم یونا خیلی دلم برات تنگ شده جواب داد همین یه روزه تحمل کن

تو این چند روز که بوشهر بودیم یونا چرم دوزی رو از خاله نیلان یاد گرفتابله.این پشتکارش من رو کشته چشمک

 و خاله نیلانی دو تا کیف خوشگل به سلیقه خودمون واسه من و یونا درست کرد بغل

پسرم دیگه مرد شده و عابر بانک جدا از من و بابا سعید داره بغل

خاله نیلان دو تا تیشرت خوشگل هم به یونا هدیه داد که یکیش تو عکس زیر تنش استقلب.

یه روز رفتیم دیدن مادربزرگ و خاله هام که یونا با دایی هومن (پسر دایی من) رفت باشگاه

و یه روز هم رفتیم دیدن پارسا پوریا و مامان و بابای مهربووووونشون قلب که خیلی خوش گذشت. جاتون خالی چه آش رشته ای خوردیم خوشمزهیونا که از دیدن داداشی هاش سیر نمیشد , به زور راضی شد برگردیم و تا شب موقع خواب ناراحت بود و با هیچکس به جز بابا جون و خاله نیلان صحبت نمیکرد .فکر کنم چون مامان عاطی و خاله آنی اومدن دنبالمون از دست اونا هم ناراحت بود.میگفت دوست داشتم بیشتر پیششون باشم.یونا عجیییییب پارسا و پوریا رو دوست داره قلب

میشه یونا بره بوشهرو سری به لگو نزنهمتفکر هر چند که دوشب قبلش لگو اهواز رفته باشه نگران

این هم از سفرمون و بریم سراغ خبرداغ امروزمنتظر...

یونا با قوری جنگ کردو ...

 یکی از چشمای قوری کنده شد گریه باور نمیکردم یونای مغرور من که خیلی کم و به ندرت گریه میکنه اینجوری اشک بریزه  و تا چشم قوری رو با چسب نچسبوندم آروم نشدو میگفت : مامان جای قوری حرف بزن, جاش حرف بزن , قوری خوب شو, خوب شو, گریه نکن ,قوری من برات گریه کردم بعد هم قوری رو خوابوند و روش پتو کشید و گفت بخواب قوری, خواب برات خوبه.قوری سردت نیست ؟

پ.ن : یونا میگه: مامان میدونی چرا گریه کردم وقتی چشم قوری کنده شد ؟همش یاد خاطراتمون با هم میوفتادم.مسافرتایی که رفتیم ...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed