آغاز فصل زمستانی ما - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 آخر هفته قبل مامان عاطی و بابا جون اومدن پیشمون و مامان عاطی تو فرصت کم خونه رو حسابی تمیز کرد و بابا جون هم به یونا تو انجام دادن درساش کمک کرد.ممنونم مامان گلم و  بابای مهربونم بغل . یونا موقع رفتنشون خیلی ناراحت بود و گفت وقتی بیدار شدم و دیدم مامان عاطی و بابا جون نیستن  از ناراحتی اشک تو چشمام جمع شد خیلی دوست داشتم بابا جون پیشم بمونه

سوغاتی آقا یونا :


این روزها مثل همیشه روزهای پرمشغله و شلوغی داریم.من و بابا سعید کار و یونا مدرسه.کلاسای دانشگاهم از این هفته تمام شد و منتظر امتحاناتم هستم ولی هنوز شروع به خوندن نکردم . تو این فرصت که کلاس دانشگاه ندارم کلاسای نظام مهندسی برای ارتقا از پایه دو به یک رو شروع کردم و بازم تعطیلات آخر هفته کنار پسرکم نیستم.یونا خیلی با من همکاری میکنه و ازش ممنونم.پسرم بی نظیره بغل

خدا رو شکرشیطنت ها و بی دقتی های اول سالش خیلی خیلی کمتر شده و درس هاش رو با دقت و علاقه مینویسه و میخونه و احساس مسوولیت میکنه و وقتی میاد خونه کلی تعریف از مدرسه و درس و دوستاش و خانم معلمش داره.

آزمون سراسری داشتن و یونا گفت مامان یه سوالش رو تو کلاس تمرین نکرده بودیم خانم معلممون هم گفت نمیدونم چرا این سوال رو دادن بعد ازمون پرسید بچه ها همه رو نوشتید ؟همه بچه ها جواب ندادن فقط به خانم معلم خیره شدن


سری کتابهای 12 جلدی قصه های شیرین گلستان رو تمام کردیم و در حال خوندن مجموعه 12جلدی قصه های شیرین مثنوی هستیم و شبی یه داستان رو با پسری میخونیم.



خیلی خوشحالم که یونا کتاب خوندن رو دوست داره.


یکی از خصوصیات اخلاقی یونا قدر شناس بودنشه و همیشه به این خاطر خدا رو شکر میکنم.با اینکه همیشه سعی کردم براش وقت بذارم و کنارش باشم این رو وظیفه من نمیدونه. وقتی غذا میخوره میگه مامان غذات عاااالی شده حرف نداره  و یا روزایی که با هم بیرون میریم و خرید میکنیم تا بابا سعیدش از سرکار میاد بهش میگه بابا , مامان خیلی زحمت کشید با اینکه خسته بود و کار زیادی هم داشت من رو بیرون برد و چیزایی که لازم داشتم رو هم برام خرید.

خانم معلمشون گفته بود 5 تا دعا بنویس و پسر قشنگم  تو 5 تا دعاهاش از خدا سلامتی من و بابا سعید و بابا جون ها و مامان جوناش و خاله ها و عمه ها و دایی و عموش رو خواسته بود {#emotions_dlg.e11}

شب یلدا خاله هاله و عمو علی و هستی گلی مهمان ما بودن خیلی خوش گذشت ولی آخر شب آقا یونا نمیذاشت هستی خانم به کتابها و وسایلش دست بزنه و میگفت اینا وسایل خصوصی من هستن {#emotions_dlg.e25}


یه روز که از مدرسه اومد گفت مامان میدونم که تو من رو دوست نداری گفتم پسرم من خیلی دوست دارم و یونا : آره میدونم .با این که من خیلی شیطونم و اذیتت میکنم تو بازهم من رو دوست داری میدونی چرا ؟خانم معلممون گفته چون خدا کاری کرده که مامانها شما رو  دوست داشته باشن.یعنی خودت دوستم نداری خدا یه کاری کرده دوستم داشته باشی

یونا متاسفانهنگران خیلی فست فود دوست داره و  ...


یونا : نمیدونم چی شده یه جوری شدم همش دوست دارم فست فود و هات داگ بخورم انگار مریضی هات داگ گرفتم

دیشب شهریازی مهزیار :



 

تو این هفته با بابا سعید فیلمهای برف روی کاج و پل چوبی رو دیدم که پل چوبی رو خیلی دوست داشتم .      



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed