آقا یونای کلاس دومی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢ :: ٩:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

وقتی با بابا سعید به آقا یونای کلاس دومی نگاه میکنیم, باور نداریم که زمان چقدر تند و سریع گذشت.یعنی این یوناکوچولوی ماستقلب.پسرکمون رو روز اول مهر از زیر قرآن رد کردیم...

و با آرزوی پیشرفت و موفقیتش و با خرید دسته گلی برای خانم معلمش سه تایی راهی مدرسه شدیم.

کلاس بندی امسال مثل سال قبل وقت گیر نبود .بچه های هر کلاس با هم به کلاس بالاتر میرفتن و یونا که پارسال اول 5 بود امسال میشد دوم 5 و از دیدن دوستاش خیلی خوشحال بود.

پارسال تو شلوغی کلاس بندی همه مامانها میگفتن که خانم احمدی بهترین معلم کلاس اوله.راستش من شناختی از معلمها ندارم اگه بوشهر بودم احتمالا شناخت کامل داشتم چون مامان عاطی  و باباجون آموزش و پرورشی هستن ولی اینجا ... .

وقتی اسامی رو خوندن یونا تو کلاس خانم احمدی بود و من کلی خوشحال شدم بغلو امسال هم زمزمه ها به گوشم میرسید که خانم کلانتر از همه معلمهای دوم بهتره و جالبش اینجا که یونا تو کلاس خانم کلانتر بود تعجب.خدا همیشه و همه جا با ماست بغلهر چند که معلمین اینقدر زحمت میکشن که مقایسه اونها اصلا کار درستی نیست و همشون برای من قابل تقدیر و احترام هستن قلب

لباس فرم مدرسه پسری هم امسال دقیقا مثل پارسال جریاناتی داشت نگرانوقتی کارنامه کلاس اول یونا رو گرفتیم در مورد لباسش هم پرسیدیم و میتونم بگم جز اولین نفرایی بودیم که اول تابستون فرم لباسش رو سفارش دادیم و اندازه هاش رو گرفتن به حدی که من نگران بودم  یونا تو تعطیلات تابستون استراحت کرده و تپلی شده لباسش یه موقع واسش تنگ نباشه.چندین بار هم زنگ زدیم و گفتن هنوز آماده نشده تا این که دو هفته آخر شهریور که سفر بودیم فرم ها آماده شده بودمتفکر.از سفر که برگشتیم رفتیم لباس یونا رو بگیریم گفتن تمام شده تعجب سایزها رو در اندازه های 2-3-4-5 ... آماده کرده بودن و همه رو هم داده بودن .یه عده از کسانی که از قبل سفارش نداده بودن لباس گرفته بودن و یه عده هم هر روز میومدن و میرفتن و موفق نمیشدن لباس بگیرن. اونجا شده بود مثل میدان جنگ و مامانای کلافه ای که نمیتونستن جلوی عصبانیتشون رو بگیرن.ما هم پسری رو قانع کردیم که تاآماده شدن لباسش بدون فرم و با لباس معمولی بره مدرسه .تازه اینجوری خوشتیپ تر هم هست چشمک

بالاخره ما هم بعد از کلی رفتن و اومدن و زنگ زدن و کلافه شدن آقا یونا ...

امروز موفق به گرفتن لباس شدیم مژه

 

پسری در حال تعریف ... :مامان من همیشه معلمای خوبی دارم مثلا خانم هنر پارسالمون خیلی با من مهربون بود. وقتی بچه های دیگه شیطونی میکردن بهشون تذکر میداد ولی به من تذکر خاصی نمیداد

خیلی خسته بودم و داشتم با بی حوصلگی غذا میخوردم و یونا : بی ادب ...بی تربیت

و من همچنان بیحال به خوردن ادامه میدادم و نمیدونستم یونا با منه خجالت راستش از خستگی قدرت فکرکردن و جواب دادن نداشتم اوه

یونا :چرا دعوا نمیکنی منتظرپس چرا دعوا نمیشه متفکر نگاه کردم دیدم  قیچی رو باز

گذاشته و منتظره دعوا شه تعجب

بعضی وقتا واقعا میمونم این وروجک از کجا این حرفا و کارها رو یاد میگیره



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed