سوپرایز + نظر سنجی بانوان برتر وبلاگستان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تو این هفته جند تا سوپرایز داشتیم بغلسوپرایز اول  رسیدن بسته هدیه از طرف دریا جونم بود.تازه از اداره رسیده بودم خونه که عمو پستچی زنگ زد و بسته رو واسمون آورد.یونا با ذوق در بسته رو باز کرد و بدون وقفه صحبت میکرد.

یونا و کلاه هدیه خاله دریاجون قلب

بعدش به دریا جونم زنگ زدم که بازم آقا یونا صحبت کردنش ادامه داشت و نتونستم درست و حسابی تشکر کنم خجالتممنونم دوست خوب و مهربونم ماچماچماچهدیه هات عااااالی بودن بغل

سوپرایز دوم اومدن دایی علی جون از بوشهر بود بغل .دوشنبه ظهر باز هم زنگ رو زدن و دیدیم دایی علی اومده تعجبدایی علی به یونا قول داده بود هفته ای که بابا سعید ماموریته بیاد پیشمون ولی کاری براش پیش اومد و نتونست بیادش این جوری بود که اومد اهواز تا یونا به دلش نمونه.دایی علی زحمت کشیده بود و یه بوت و یه تیشرت خوشگل برای یونا هدیه آورده بود.ممنونم دایی علی جون ماچ

سوپرایز سوم اینه که اینجانب یعنی مامان لیلی سرتیفیکیت گرفتم.اگه گفتید چه سرتیفیکیتی سوال

بله ...تو این هفته سرتیفیکیت فراموشکاری رو گرفتم ابله

یکشنبه رفتیم خرید و طبق معمول بینش یونا گرسنه شد.رفتیم به آقا یونا غذا بدیم و  وسایل رو گذاشتیم روی میز.

یونا غذاشو خورد و من وسایل رو فراموش کردم بردارمخجالت و رفتیم بقیه خریدامون رو انجام دادیم که یهو یادم اومد وساااااایلتعجب ...بدو بدو رفتیم جایی که یونا غذا خورد و خوشبختانه وسایل رو به فروشنده داده بودن لبخند بعد ادامه دادیم به خرید و ...

دوشنبه صبح تو خونه یادم اومد که برنج و دستمالا چی شد سوالبله ه ه ...اونا رو هم  حساب هم کرده بودم و جا گذاشته بودم تو مغازهمنتظر

دوشنبه ظهر پروژه رفتنم به خیاطی که مدتی درگیرش بودم بالاخره انجام شد لبخند تو مسیر برگشت از خیاطی ...عینکم کجاست سوالبله ه ه ..عینکم رو جا گذاشته بودم تعجببه خانمه زنگ زدم که بعد از ناهار میام و عینکم رو میگیرم.بعدش 4 تایی (با دایی علی جون) رفتیم مجتمع فجر ناهار خوردیم و بعدش رفتیم عینکم رو برداشتیم و برگشتیم خونه.بعد از ظهر هم رفتیم برنج و دستمالها رو آوردیم منتظر

این چند روز یونا حسااااابی سرش با دایی علی گرم است.بازی و کارتن و فیلم و بیرون رفتن ...

کلاس گیتارش رو هم با دایی علی رفت بغلو دایی علی رو به استادش معرفی کرده بود

چهارشنبه ظهر که از اداره برگشتم دیدم  قبل از ظهر رفتن بیرون و بوی کباب بهشون خورده و دوتایی نشستن به کباب خوردن خوشمزه

دایی علی فردا میره بوشهر و یونا خیلی ناراحته ناراحت

راستی یونا خیلی ناراحت بود قوری زحمت میکشه و کارمیکنه. به قوری گفت نگران نباش من خودم بهت پول میدم تو گرمت میشه نمیخواد کار کنی ولی قوری قبول نمیکرد.آخرش یونا به مامان و بابای قوری ,محل کار

قوری رو خبر داد و رفتن دنبال قوری آوردنش خونه

پ.ن 1: سوپرایز چهارم رو امروز گرفتم.از وقتی فارغ التحصیل شدم  فرصت درس خوندن و حتی  شرکت در آزمون کنکور رو برای ادامه تحصیل نداشتم.امسال حس کردم یونا بزرگ شده و بهتره یه کم به خودم فرصت بدم و امروز که نتیجه رو دادن دیدم کارشناسی ارشد قبول شدم.امسال مهر پر کاری خواهم داشت.یونای کلاس دومی و مامان لیلی دانشجو و کارمند.میدونم همه چیز خوب پیش میره فقط باید سرعت دویدنم رو بیشتر کنم لبخند 

پ.ن 2: عکس کیف امسال یونا و یه مقدار از لوازم التحریرش رو که تا الان گرفتم , (چند تا از دوستان ازم خواسته بودن بغل)

همه وسایل به سلیقه یونا است.



 پ.ن 3 : نظرسنجی انتخابات بانوان برتر وبلاگستان فارسی

سومین جشنواره بانوان برتر وبلاگستان

لینک نظرسنجی

http://vote.persianweblog.com



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed