اومدن مامان و بابای مهربونم - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦ :: ۸:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یه ظرف از دستم افتاد تو آشپزخونه و ریز ریز شد... .بابا سعید اومد کمک و یونا هم چهار دست و پا و به سرعت پشت سرش اومد.من هول شدم که یونا نیاد رو شیشه ها و گفتم:یونا.. نه نه نه ... .

یونا هم خیلی  جدی :نه نه نه ... .

دیروز خیلی حوصلش سر رفته بود.صبح ساعت ۸.۳۰ بیدار شده بود و ظهر هم خواب درست و حسابی نرفت.همش دوست داشت تو بغلم بخوابه تا میخوابوندمش رو تختش بیدار میشد و شروع میکرد به ورجه وورجه.خودم هم از خستگی نا نداشتم.بابا سعید هم بعد از اداره رفت یه سری کارای خونه جدیده رو انجام بده تا اومد خونه دیر وقت بود و خیلی هم خسته بود.یونا باباشو دید کلی ذوق کرد و همش میگفت ددده و بای بای میکرد و در رو اشاره میکرد.چاره ای نداشتیم بردیمش بیرون هم يه هوايي بخوره هم یه مقدار خریدداشتیم انجام دادیم.آقا یونا هم ۲تا بستنی خورد(یه قیفی و یه یخی) و تمام مدت با صدای بلند آواز میخوند به حدی که من و بابا سعید صدای همدیگه رو نمیشنیدیم.

ددددهههههههههههه... .بهبههههههه... . ... ... ...

 و اومدیم خونه ۳ تایی بیهوش شدیم.ساعت ۳ نصفه شب بلند شدم غذای یونا رو درست کردم و دوباره خوابیدم تا ۵.۳۰ و بابا سعید هم ساعت ۵ بیدار شد و وسایل فلفلی رو آماده کرد.

راستی امروز بابا و مامان مهربونم میان تو اسباب کشی کمکمون کنن.به امید خداظهر میرسن .

مامان گلم, بابابی فداکارم, دوستون دارم و شرمنده هستم که زحماتم تمومی نداره.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed