این روزها - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شنبه(92/5/5) بعد از ظهر کلاس موسیقی یونا به خوبی سپری شد .

استاد یونا خیلی با حوصله و مهربونه.

شب با یونا رفتیم فروشگاه هیوا و آقا یونا حدود نیم ساعت عطر تست میکردمنتظر .شانس آوردیم گل پسرمون هر جا میره برای خرید کلی تحویلش میگیرن مگرنه ...

دستای من و دستای خودش و چند تا کاغذ تست ...

تا بالاخره یکی رو انتخاب کرد.عطر آقا یونا رو خریدیم و  رفتیم مرکز شهر یه مقدار خرید داشتم .از بازار عبدالحمید(عربها) رد شدیم که مردم با شوق و اشتیاق به پیشواز عید فطر میرفتن به حدی که یونا هم متوجه شور و ذوق مردم شده بود و واسش توضیح دادم که عید فطر برای اونا عید اصلی است مثل عید نوروز برای ما.تو اون بازار واقعا احساس نمیکنم تو ایرانم ابله حس و حال عجیبی داره و دوست داشتنیه لبخند

خریدامون که تمام شد رفتیم بازار کاوه و ماهی گرفتیم , بابا سعید اومد پیشمون و سه تایی برگشتیم خونه بغل

یکشنبه(92/5/6) بونا با من اومد اداره و خیلی بهش خوش گذشت بغلهمش میگفت امروز عجب روز خوبیه  ساعت دوازده بابا سعید اومد دنبالش و رفت اداره بابایی قلب ظهر هم با عمو علی رفت خونشون و ناهار اونجا بود و با هستی کلی بازی کرد بغلبا هم روپولی بازی کردن و یونا خوشش اومده بود و تا رسید خونه سفارش داد واسش بخریم.بعد از ظهر رفتیم کتابخونه محام بگیریم که متاسفانه تمام کرده بود.

یونا داشت برای من کتاب میخوند ( روزی یه کتاب رو باید بخونه ) و انگار زیاد هم حوصله نداشتمنتظر ...

یونا : پسر به زمین افتاد و زیر لب خدا رحمتش کنه

اصلا خدا رحمتش کنه تو کتاب نبود تعجب

دوشنبه(92/5/7) شب بازم با پسری راهی مرکز شهر شدیم.البته این بار به قصد خرید روپولی. پسری با کلی وسواس خرید کرد چون دوست داشت دقیقا شبیه بازی هستی جون باشه.بعدش با بابا سعید قرار گذاشتیم و یه مقدار خرید کردیم و برگشتیم خونه و تا 12.30 با آقا یونا روپولی بازی میکردم و داشتم از خستگی بیهوش میشدماوه ولی آقا یونا میگفت فردا تعطیله و بازم به بازی ادامه بدیم ...نتیجه اینکه با دلخوری بازی خاتمه پیدا کرد کلافه

سه شنبه(92/5/8) شب کسری اومدخونمون با یونا بازی کنه

و از طرفی هستی جون  و عمو علی و خاله هاله و خاله همای گل هستی جون هم مهمان ما بودن و یونا حسابی بازی کرد و به همه ما خوش گذشت بغلشب ساعت یک بود که یونا گفت : مامان فردا تعطیلی ؟

من : نه مامان فردا میرم سر کار پنج شنبه یعنی پس فردا تعطیلم

یونا : نه فردا تعطیلی

از من نه و از یونا آره

یونا : آخه بابایی گفت از 12 شب به بعد یه روز دیگه است  پس تو فردا تعطیلی

و من : متفکر

چهارشنبه(92/5/9) شب با پسری رفتیم پاساژ مهزیار و آقا یونا طبق معمول کورن داگ خورد و بعدش هم کیک و شانی.ماشالله به پسر تپل و قشنگمبغلماچ

این روزها یونا گیر داده شدییییییید که چرا من داداش ندارمسوال و من و بابا سعید تمام سعی خودمون رو میکنیم که منصرفش کنیم میگه اصلا نمیخواد نگرانش باشید من خودم ازش مواظبت میکنم لباس کوچیکی هام هم که هست تنش میکنیم(طفلکی داداش خنده) اگه هم چیز دیگه ای لازم داشت با پول خودم واسش میخرم وقتی هم بزرگ شدم ایکس باکسم رو بهش میدم که بازی کنه و در جوابمون که شاید خدا بهمون داداش نداد و خواهر داد میگه حالا زیاد اشکال نداره خواهرم خوبه فقط تپل باشه.امشب هم که نشسته بود داشت فیلم میدید یه دفعه گفت : شما که همش میگین داداش نداشته باش ,من تو این فکرم که داداش نداشته باشم بعد که بزرگ شدم پسرم و دخترم عمو ندارن. بعید میدونم خاله هم داشته باشنمتفکر(به پیش بینی یونا احتمالا عروس آینده من هم تک فرزنده چشمک) و بهش میگم تو یادت نیست کوچولو بودی و من مجبور بودم  وقتی برم سر کار ببرمت پیش پرستار چقدر غصه میخوردم که باید تنهات بزارمناراحت میگه آره الانم که داداشم رو ببریم پیش پرستار دوتایی غصه میخوریم ولی اشکالی نداره بعد تو از راه اداره میری دنبالش میاریش خونه من تا شب بوسش میکنم و مواظبش هستم.اصلا من اگه داداش داشته باشه نمیگم بریم پیش ...بریم پیش ... همش با داداشم بازی میکنم.

این پست اصلا برای مقایسه خوب یا بد بودن تک فرزندی نیست و نظر و صحبتای یونا و خودم رو برای ثبت خاطرات یونا گذاشتم.  



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed