این روزهای آقا یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چند روز قبل از تعطیلات 14-15 خرداد رفتم بوشهر دیدن آقا یونابغل. پسری روزای اول میگفت هنوز تصمیم نگرفتم که بیام اهواز یا نه ولی یه روز قبل از برگشتنم گفت تصمیم گرفتم برگردم اهواز چون خیلی دلم واسه بابا سعید تنگ شدهقلب و اینجوری شد که پسری برگشت به خونه بغل

آقا یونا این چند مدت که بوشهر بود صبح ها تا ظهر میخوابید و بعد از ظهرها با دایی علی  ایکس باکس بازی میکرد ,کارتن و فیلم میدید,دریا میرفت و همش دوتایی در حال خوردن ساندویچ و سیب زمینی سرخ شده   و بستنی و هله هوله ...بودن ابلهرو تخت دایی علی وسیله میذاشت که دایی علی نتونه بخوابه تعجب .دایی علی واسش ده تا بازی ایکس باکس خریده بود و یونا به بابا سعیدش قول داده  تا یه بازی رو تمام نکرده بازی جدید نخره البته این قولش رو هیچوقت عملی نمیکنه و هر سری که بریم بیرون با یه بازی جدید برمیگرده منتظرولی یونا خان ما وروجکتراز این حرفاست و پشت تلفن :بابا سعید من نخواستم بخرم همه رو دایی علی خرید من گفتم نمیخوام خودش خرید و به من :مامانی داداش خودت برام خرید .داداش خودت...

وروجک دست پیش میگیره که پس نیوفته متفکر من و بابا سعید بهش چیزی نگفتیم خودش پیشاپیش توضیحات لازم رو دادبازنده

یه روز با خاله آنی رفته بود امامزاده عبدالمهیمن

             و خاله آنی مزار پدر بزرگ , مادر بزرگ و فامیلهای پدری من رو بهش نشون داده بود و یونا : مامان با خاله آنی رفتم یه جایی قبر همه مامان عاطی و بابا جونای تورو بهم نشون داد

پسری از خونه خاله آنی خیلی خوشش اومده بود و مخصوصا که خیالش راحت شد اتاق نی نی خاله آنی خالیه و خبری از رقیب نیست از خود راضی

یونا جایزه کارنامه اش رو بوشهر از من گرفت.پسری تو بوشهر هم آدرس مغازه های مورد علاقه اش رو یاد گرفته

عشق من

از وقتی اومده اهواز هم روزهاش رو با خواب و بازی و کارتن و رفتن به پارک و بیرون میگذرونه

و هنوز تصمیم جدی برای کلاسای تابستونه نگرفته متفکر یه موقع هایی هم هوس کیک مامان پز میکنه و مامان لیلی 12 شب میره تو آشپزخونه و کیک درست میکنه مژه

وقتی یه کاری میکنه و خودش متوجه اشتباهش نیست میگه : من متوجه نشدم چرا به من تذکر میدی

وقتی خوشحاله و نمیتونه رو کارش تمرکز کنه میگه :  ببخشید من الان خیلی هیجان زده ام

و ...یونای همه چی دان : من دوست ندارم بزرگ بشم دوست دارم کوچیک بمونم بزرگ شدم همش باید پولامو خرج کنم و چیز بخرم پولام تموم میشه. کوچک باشم پولامو جمع میکنم میلونر میشم

و ...یونای دلسوز : من دوست ندارم بزرگ شدم دکتر بشم چون دوست ندارم به بچه ها آمپول بزنم دردشون بگیره

دکتر کوچولوی من

صحبت از یه خونه بود که ... میلیارد بود و یونای عشق ماشین : من اگه یه میلیارد داشتم خونه نمیگرفتم مازاراتی                میگرفتم .



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed