جشن الفبا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته حسابی سرمون شلوغ بود.

یکشنبه(15 اردیبهشت) بعد از ظهر با یه لیست از کار و خرید راهی شدیم. اول رفتیم پاساژ امام رضا که اونجا پارمیدا جون رو با مامانش دیدیم.پارمیدا رو یادتون میاد ؟پارمیدا هم مهد کودکی یونا است که حسابی رابطشون با هم جفت و جور بود چشمکو جریاناتی داشتنقلبای جاااانم که پارمیدا چه خجالتی میکشیدخجالت از دیدن آقا یونا و صورتش رو با دست میپوشوندبغل

یونا طبق معمول به سلیقه خودش یه تیشرت برداشت و برد تو اتاق پرو و پوشید و لباس قبلیش رو داد به من تعجب.بعدش رفتیم مرکز شهر.ماشین رو هم چون جا پارک گیرمون نیومد فلکه شهدا نگه داشتیم و با پسری رفتیم یه چرخی تو پارک زدیم و عکس گرفتیم و بعد از خرید برگشتیم دیدیم جریمه  شدیم منتظربا این که سه تایی خستهخمیازه برگشتیم خونه ولی روز خوبی بود و خوش گذشت و تقریبا به کلی کارامون رسیدیم.

دوشنبه(16 اردیبهشت) آخرین روز مدرسه بود و یونای من کلاس اول رو پشت سر گذاشت.

پسرکم بالا رفتنت از اولین پلکان علم و دانش مبارک.امیدوارم خداوند پشت و پناهت باشه و بتونی به بالاترین درجات علمی برسی.از خدای مهربون میخوام که به من و بابا سعید این توان رو بده که پا به پای تو باشیم و قدمهات رو استوار تر کنیم.

خانم احمدی عزیز جشن الفبا رو تو کلاس برای بچه ها برگزار کردن که بهشون خیلی خوش گذشت.

عکس گرفتن...

شعر الفبا خوندن ....

دعا خوندن ....

با کادر دفتریشون عکس گرفتن....

کیک و پفیلا و آبمیوه خوردن , شادی کردن ....

خانم احمدی عزیز بهشون برچسب جایزه دادن که هر کدوم n بار عوضش کردن با هم.یونا هم 4 بار برچسبش رو عوض کرد تا به برچسب دلخواهش رسید.آخرش هم تو حیاط با یه شیشه آب به جای توپ ,بازی کردن واز هم جدا شدنبغل

بعدش با یونا رفتیم چی چی نی و یونا پیتزا خورد و اومدیم خونه یونا همش میگفت مامان میدونی من چند ماه تعطیلم؟ میتونم همش کارتن ببینم و بازی کنم

سه شنبه(17 اردیبهشت)بازهم با لیست کارامون راهی شدیم و باز هم سه تایی خسته و بیهوش برگشتیم خونه.بینش هم رفتیم دیدن مامان جون (پرستار یونا) و با تاخیر روز مادر رو بهش تبریک گفتیم و هدیه و عکسایی رو که با یونا داشت براش چاپ کردیم و بردیمبغل(یونا تا سه سالگی وقتی مامان لیلی میرفت سرکار, پیش مامان جون مهربون بود)

چهارشنبه(18 اردیبهشت)هنوز هم بدو بدو ها ادامه داشت ...یونا تو ماشین خوابش برد از خستگیخمیازهتو پست هفته بعد انشالله نتیجه این بدو بدو ها معلوم میشهمژه

تو وبلاگ من و 50 درصد خودم یه پست جالب دیدم پست تبدیل رویا به واقعیت که در مورد یه شرکت سازنده عروسک بود که نقاشی  بچه ها رو به عروسکش تبدیل میکنن.




به یونا نشون دادم و یونا با ذوق و شوق و هیاهوی فراوان : ماماااااااان خیلی قشنگه من میخوام برم آلمان یه ربات بکشم که عروسکشو درست کنن.آخه من تو کشیدن ربات حرفه ای ام.اصلا تو میدونستی من تو کشیدن ربات حرفه ای ام ؟مامان همین فردا بریم آلمان من یه نقاشی کشیدم خیلی دوسش دارم دوست دارم عروسک شه

و من : متفکر

داشتم با مامانم تلفنی صحبت میکردم که یونا گفت: مامان به مامان عاطی بگو درسته من وقتی پیشش هستم تو بغلش نمیرم ولی دلم براش تنگ شده

مامان عاطی هم کلی ذوق کرد و قربون صدقه اش رفت و بعد از اون یونا گفت :مامان به مامان عاطی بگو اگه نی نی خاله آنی به دنیا بیاد اونم مثل من بغل میکنه و دوسش داره ؟

مامان عاطی : هردوتاییتون رو دوست دارم عزیزم

یونا :من بیشتر یا اون؟

مامان عاطی چاره ای نداشت جز این که بگه تو رو بیشتر دوست دارم

یونا : اونم مثل کوچیکی های من بغل میکنی؟بوسش میکنی؟

حالا خوبه خاله آنی حالا حالا ها قصد نداره نی نی داشته باشه مگرنه چی میشد خنده

عکسای پست قبل رو اضافه کردم .



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed