تولد قوری جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۸:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پنج شنبه (29 فروردین )با آقا یونا رفتیم تالار آفتاب و نمایش ننه سرما رو به نویسندگی و کارگردانی مسعود دهقان زاده دیدیم  و یونا مثل همیشه با دقت تا آخر نمایش رو دید و بعد از گرفتن عکس گفت: مامان از کجا فهمیدی من از این خانمه خوشم اومده بود که گفتی من باهاش عکس بگیرم. من وقتی داشتم نمایش میدیدم همش تو ذهنم میگفتم که خیلی ازش خوشم اومده .

پنج شنبه (5 اردیبهشت)از یونا پرسیدم غذا چی درست کنم؟ و یونا پیشنهاد درست کردن کتلت رو داد.یونا عاشق خوردن و درست کردن کتلت است و بعد از آشپزی باید اجاق گاز و آشپزخونه رو تمیز کنم منتظر و بینش هم چند بار دعوامون میشهابله چون پسری در حال کتلت درست کردن میره جلو تلوزیون که از دیدن کارتن های مورد علاقه اش جا نمونه متفکر و ریختن مواد کتلت به هال و پذیرایی هم کشیده میشه نگران

 

بعد از ظهرپنجشنبه یونا تولد همکلاسیش متین جون دعوت بود که خیلی بهش خوش گذشتبغلوروجک ما خیلی عاقله ابلهمیگفت : مامان گفتن هر کی رقص چاقو کنه بهش جایزه میدن. من نگاه کردم دیدم چند نفر که رقص کردن جایزشون بادکنک بود. گفتم این که جایزه نمیشهاز خود راضی منم دیگه رقص نکردم.

جالب اینجاست که رو خودشون اسم گذاشتن و به اسمهای مستعار همدیگرو صدا میزنن به یونا میگن یویو , ویهان رو وایت برد صدا میزنن, سورنا سوسوله, شایان شاه است و ابوالفضل بلبل

وقتی رفتم دنبالش گفت :مامان اومدی دنبالم نفهمیدم تویی اینقدر که خوشگل شده بودیخجالت.

یونا-متین-شایان

جمعه (6 اردیبهشت)به یونا و قوری دیکته گفتم و یونا شرط کرد که قوری همه رو درست ننویسه و کلی غلط داشته باشه.من هم املا قوری رو غلط مینوشتم ولی یه لحظه به ذهنم گذشت که غلطای قوری تو ذهن یونا نمونه و درستای خودش از یادش بره.این بود که وسطای املا به جای قوری چیزی ننوشتم و آخرش که یونا پرسید قوووووری چرا ننوشتی؟تعجب معلوم شد قوری جون وسطای املا خوابش برده از خود راضی

بعد از ظهر هم تولد داشتیمهورا. تولد قوری جون تشویق

جریان تولد گرفتن برای قوری :

یونا :مامان بازم برای قوری تولد بگیریم مثل اون دفعه که براش تولد گرفتیم ولی اینبار تورو خدا کیکش بدمزه نباشه اگه این بار کیکش بد شد خودت میدونی. با بوس حسابتو میرسم.راستی چون خودم گفتم برای قوری تولد بگیریم تو رو خدا بذار خودم پول همه چیزاشو بدم.

یونا : قوری به مامان گفتم اگه کیکت بد شد به جنگ دعوتش میکنم اونوقت با بوس حسابش رو میرسم

یونا : مامان من میدونم که قوری عروسکه وراستکی نیست ولی برای من عروسک نیست و خیلی دوسش دارم .من الکی به قوری میگم که داداشم نیستی. قوری داداشمهبغل

سال قبل از اینترنت  دستور یه کیک ساده برداشتم که نمیدونم چرا بد مزه شد خجالتو تو دفترچه هنر شیرینی پزیم ثبت شدنیشخند

این بود که اسکوتر آقا یونا رو برداشتم و به اتفاق یونا و قوری راهی شیرینی فروشی شدیم و برای تولد قوری جون کیک آماده و شمع و برف شادی گرفتیمبغلتو مسیرمون یه فروشگاه جدید افتتاح شده بود که یه سر هم اونجا زدیم و شیرینی بهمون تعارف کردن .یونا اول به من نگاه کرد و وقتی بهش گفتم بردار پسرم, یه دونه شیرینی برداشت و به خانم فروشنده گفت ممنون.بعد از این که از فروشگاه بیرون اومدیم گفت :مامان دیدی چه مودب بودم وقتی شیرینی برداشتم گفتم ممنون


 

یونای باسواد

با سواد شدن آقا یونا جریاناتی رو به دنبال داره مژه و مرتب در حال مکاتبه و نامه نگاری است.وقتی در حال آشپزی هستم سوالاتش رو مینویسه و میاره جلو من میچسبونه خنثی

مامان غذا چیه ؟...کی آماده میشه ؟...آخ چون دم بیاد چه کیفی میدهخوشمزه...مامان خیلی دوست دارم به اندازه دنیا...100 تا قربونت میرم...

و از من هم میخواد که وسط آشپزی رو برگه بهش جواب بدم .مگه میشه به احساسات زیبای آقا یونا جواب نداد بغلوقتی هم غذا آماده میشه و میخوره ازش میپرسم خوبه پسرم؟دوست داری ؟میگه : خوبه ؟؟؟؟؟عاااالیه

 

یونا  و پول دوست شدن 

 یونا شروع زمان پول دوست شدنش رو به خاطر آورد عینک

یونا : مامان میدونی من از کی از پول خوشم اومد ؟یادم اومد از کی عاشق پول شدم.از عروسی خاله آنی

یونا و بزرگسالان

یونا:مامان چرا من دوستی که بزرگسال باشه ندارم؟

من:یعنی چی پسرم؟هر کسی با همسن و سالای خودش دوسته

یونا:پس چرا شایان با بچه های بزرگتر دوسته؟

من:حتما فامیل یا دوستشون تو مدرسه شما درس میخونه شایان هم میره پیششون

یونا:نه اونا دوستش نیستن خودش میره پیششون

من:پسرم تو هم با بزرگتر از خودت دوستی. پارسا و پوریا دوستات هستن دیگه

یونا:نه اونا دوستم نیستن داداشی هام هستن .اونا از من بزرگترن؟

من:آره پسرم کلاس پنجم هستن

یونا:یعنی وقتی من برم کلاس دوم دوست کلاس ششمی دارم از خود راضیای ول

و بعد از 15 دقیقه ...

یونا : مامان میدونی من دو تا دوست بزرگسال دارم؟

من : واقعا ؟ کیا هستن ؟

یونا : اول یکیش پ است اول یکی دیگش هم باز پ است.

و من : متفکر

یونا:اینجوری بگم بهتره, اول یکیش پا است اول یکیش هم پو است

الان یعنی من نفهمیدم منظورش پارسا و پوریاست که خودم بهش گفتم ابله

یونا و پسر همسایه

جند روز پیش پسر همسایمون رو دیدم که 4 سال قبل که تازه اومده بودیم تو این خونه یه پسر بچه بود و الان ماشالله قد کشیده و آقا شده.تو ذهنم گفتم زمان خیلی زود میگذره تا چشمم رو باز کنم یونای من مرد شده .از این روزها و ساعتها فقط یه خاطره میمونه.خیلی وقتا دلم هوای بغل کردن و بوسیدن  یونا نی نی  رو میکنه

و یه وقتایی دلم برای یونا فلفلی شیطون که تازه راه افتاده بود تنگ میشه.

یه روز هم دلم برای یونای با احساس و جنتلمن کلاس اولیم تنگ میشه

و بالاخره یه روز هم میرسه که دیگه نمیشه خاطرات آقا یونا رو که برای خودش مردی شده ثبت کرد.افسوس

جالب اینجاست که دیروز صبح که با یونا متظر سرویس بودیم باز همون پسر همسایمون رو دیدیم و یونا گفت : مامان دلت میخواد من این قدی بشم ؟خودم دوست ندارم این قدی بشم دوست دارم کوچولو بمونم

انگار دل من و دل یونا به هم راه داشت.شاید هم هر دو آینده آقا یونا رو در پسر همسایه دیدیم.

پ.ن : در حقیقت قوری 12 سالشه و اولین هدیه بابا سعید به من است و جالبه که یونا میون این همه عروسک رنگ و وارنگی که داره اینقدر به قوری علاقه  داره. ولی یونا دوست داره قوری از خودش کوچکتر باشه و همیشه میگه قوری یکسال از من کوچکتره یعنی الان که یونا داره 7 سالش میشه قوری 6 ساله شده



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed