تولدانه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ٧:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته, روزای خوبی داشتیم.

پنج شنبه(22 فروردین) :یونا تولد دوستش شایان جون دعوت بود که خیلی بهش خوش گذشت.

و از تولد که برگشت کلی برام تعریف داشت .از مسابقه ماست خوردن که پسری چون مزه ماست رو دوست نداشته نفر آخر شده بود ابله و بقیه اتفاقات تولد که همه رو با شوق و ذوق تعریف میکرد بغل بعدش به دعوت عمو علی و خاله هاله گل رفتیم برمودا  و اونجا تولد هستی خانم خوشگل رو جشن گرفتیمهورا .شب خوبی بود و خیلی خیلی خوش گذشت.

از سمت راست : هستی خانم که تولدش بودتشویق -آقا یونا-هستی کوچولو

بعد از اون همگی رفتیم پارک جزیره

و از اونجا رفتیم پیاده روی, روی پل عابر پیاده که از رودخانه کارون رد میشه.


سه شنبه(27 فروردین) : تولد خوشتیپ ترین و مهربونترین بابای دنیا رو که همزمان با 80 ماهه شدن آقا یونا بود , یه شب زودتر جشن گرفتیم بغل.پدر و پسر شمع تولد جوانترین بابای 40 ساله و نفس ترین پسر 80 ماهه رو با آرزوی بهترینها فوت کردن قلب

بابا سعید مهربوووووون قلب

الهی جاده زندگیت هموار، آسمان چشمانت صاف و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشد

و هیچ وقت از دنیا خسته نباشی

   تولدت مبارک بغلقلب

نفس 80 ماهه مامان وبابا قلب

خدا رو هزارها هزار بار شکر به خاطر داشتن تو

  80 ماهه شدنت مبارک بغلقلب

بعد رفتیم رستوران باربی کیو ژاپنی Smelling BBQ animated emoticonو شام تولد بابا سعید جون رو به سبک ژاپنی خوردیم Eating with Chopstick emoticon

چهار شنبه(28 فروردین) : بعد از ظهر به اتفاق شایان جون و ویهان جون و مامانای گلشون رفتیم پارک و بچه ها کلی روی ترامبولین بپر بپر کردن و بعدش هم تو پارک بازی کردن و حسابی بهشون خوش گذشت.مامان شایان جون هم زحمت کشیده بودن و پیراشکی های خوشمزه ای درست کرده بودن و با شیرینی های خونگی مامان ویهان جون و کلی خوردنی های جور وا جور به ما مامانها هم خوش گذشت.خوردیم و از وروجکامون گفتیم  Picnic animated emoticon   

خداروشکر امسال خیلی برای درس یونا راحت بودم. خانم معلمشون خیلی زحمت میکشه واقعا دستش درد نکنه. الان که آخرای ساله تقریبا شبی یه صفحه دیکته بهش میگم و یه کم ریاضی کار میکنیم که میبینم همه رو حل میکنه و خیالم راحت میشه که به تمرین زیادتر نیازی نیست.تعطیلی پنج شنبه ها هم باعث شده که به کارهای خونه برسم و اذیت نمیشم.خدا رو شکر همه چیز داره خوب پیش میره.شبها ناهار فردا رو درست میکنم و اگه خسته نبودیم سه تایی میریم بیرون و دور میزنیم و پیاده روی میکنیم قلب

یونا در کنار بازی و شیطنتش اخلاق های خاصی داره ,یه جورایی مثل آدم بزرگاست و اصلا اخلاقاش بچه گانه نیست .یه غروری تو صورت قشنگش داره که وقتی بهش نگاه میکنم دلم میخواد روزی هزااااار بار براش بمیرم بغل.اصلا برای رسیدن به خواسته هاش گریه نمیکنه.اصولا خیلی کم پیش میاد که اشک بریزه و گریه زاری کنه.خیلی زیاد از یه چیزی ناراحت بشه اشک تو چشاش جمع میشه که اونم به ندرت پیش میاد.ولی این غرورش برای بقیه است و اصلا برای من و بابا سعیدش نیست.دوست داشتنش رو برای ما روزی هزار بار بیان میکنه و میبوستمون و کاری رو که براش انجام میدیم میبینه و میگه شما بهترین مامان و بابای دنیایید.

چند روز قبل از تولد شایان جون یونا اومد خونه و ناراحت بود که کارت تولد شایان رو گم کرده و از من خواست که به مامانش زنگ بزنم و آدرس رو ازش بگیرم.اتفاقا فردای اون روز تو مدرسه مامان شایان جون رو دیدم و جریان رو بهش گفتم و مامان شایان با تعجب گفت مگه یونا دوست داشته بیاد تولد ؟آخه وقتی من کارت رو بهش دادم گفته نمیدونم میام یا نه.رفتیم خونه از یونا پرسیدم یونا مگه تو دوست نداشتی بری تولد پس چرا به مامان شایان اینجوری گفتی؟یونا گفت : مامان من خیلی دوست داشتم برم تولد ولی وقتی شایان و مامانش پرسیدن دوست داری بیایی, من دوست نداشتم بهشون بگم آره. گفتم ببینم چی میشه حالا شاید اومدم.راستی مامان ,مامان شایان اینقدر من رو دوست داره همش بهم حرفای قشنگ میزنه مثل قربونت برم و این جور چیزا

عمه جونای آقا یونا قبل از عید بهش زنگ زده بودن که عیدی چی دوست داری برات بگیریم و یونا خان سفارش play mobile رو داده بود و عمه ها نتونسته بودن براش پیدا کنن و یونا خان گفته بود اشکال نداره پولش رو بدید من خودم میخرم منتظرو عمه جونا نفری دو تا چک پول 50 تومنی به یونا خان عیدی دادن و پسری 4 تا چک پولش رو گذاشت تو کیف پولش از خود راضیتا ...

تو ایام عید یونا عمه سارا رو بیدار نگه میداشت که با هم کارتن ببینن و وقتی عمه سارا خوابش میبرد یونا به بهانه آب و شیر و غذا بیدارش میکرد خجالت یه شب نمیدونم چی بینشون گذشته بود که با هم قهر کرده بودن و یونا به عمه سارا گفته بود حالا که قهری برو پولایی که بهم عیدی دادی از تو کیفم بردارقهر

و جریان آقا یونای پول دوست ما به اینجا ختم نشد عینک .رفتیم بوشهر مامان اینا و خاله نیلان بهش زنجیر و فروهر هدیه دادن(تو عکسای تولد بابا سعید تو گردنشه) و یونا : خاله نیلان شما چرا بهم چک پول ندادین مثل عمه هام که بهم چک پول دادن

خاله نیلان : ما با پولش برات گردنبند گرفتیم

یونا : چند خریدینش ؟مثلا چند تا 50 تومنی؟میخوام ببینم شما بیشتر بهم عیدی دادین یا عمه هام

و من : خجالت

و بعد هم به من گفت کاش گردنبنده که خاله نیلان داده رو میفروختم پولش رو برمیداشتم تعجب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed