تعطیلات عید سال1392 - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
در ذهنِ من بهار
پنجره ای رو به چشمِ توست
آنجا شکوفه هایِ خدا خنده می کنند
وقتی در آینه ی روز و شب فصول
صدها هزار خاطره را
زنده می کنند!

امیر ساقریچی
 
سال 92 رو با حسی متفاوت شروع کردمخیال باطل انگارسال نو به من نوید آرامش و روزهای بهتر وبهتر رو میده فرشته چهار شنبه آخر سال91 میزبان مهمانای عزیزی بودیم قلب عمه سحر وعمه سارای آقا یونا به همراه عمومسعود ازشمال اومدن پیشمونبغلکه خیلی بهمون خوش گذشت.یونا خیلی خیلی با عمو مسعود دوست شده بود و همش با هم potteryبازی میکردن.

1فروردین : اهوازگردی داشتیم و از همه جا سر در آوردیم حتی ذغال فروشی لشکر آباد ابله

عمو مسعود عکس گرفتن رو خیلی دوست داشت و تند تند عکس میگرفت.واقعا دستش درد نکنه من رو از عکس گرفتن معاف کرد لبخند


 


  2فروردین : رفتیم آبادان

3فروردین : صبح و بعد از ظهر به اهوازگردی گذشت

 


4فروردین :رفتیم لالی و  پل کابلی رو دیدیم

و ازدیدن طبیعت زیبای لالی لذت بردیم

و پسری با مجسمه دختر و پسر بختیاری عکس گرفت

عبور آرام آرام ما از میان گوسفندان

و عبور از کنار سیاه چادرهای بختیاری

و شیر سنگی بر سر آرامگاه افراد شجاع و دلیر ایل بختیاری

و رسیدن به آبشار زیبای آرپناه

و خوردن جوجه کباب خوشمزهاونم با دست خجالت(البته با دست شسته شده چشمک)

و لپ پر پسری خجالت

...همه و همه روز خوب و زیبایی رو برای ما رقم زد.

تو مسیر برگشت ملاثانی ایستادیم و بستنی خوردیم و آقا یونا نتونست تا اهواز تحمل کنه و به جای بستنی ساندویچ خورد منتظر و ساندویچ ملاثانی رو هم امتحان کرد ابله

5فروردین : من و یونا و عمه های آقا یونا به همراه عمو مسعود راهی بوشهرشدیم و تو مسیر گناوه موندیم و کلی خرید کردیم

تا آخر تعطیلات بوشهر بودیم که خیلی خوش گذشت .آرامشی که در کنار خانواده هست در هیچ کجای دنیا نیست بغلممنونم بابا و مامان گلم قلبو ممنون خاله نیلانی و دایی علی مهربونبغلمتاسفانه خاله آنی سفر بود و نتونستیم ببینیمش .خیلی جاش خالی بود و دلمون براش تنگ شده ناراحت 

آقا یونا مثل همیشه کلی با صحبتهای قشنگش دل خاله ها و عمه ها و بقیه رو برده بود و تو این شلوغی نمایندگی لگو بوشهر رو دید و همش دوست داشت بره اونجا و خرید کنه.تو این چند روز دوبار رفتیم و از لگو خرید کردیم و اگه بیشتر میموندیممتفکر ...

6فروردین :

یونا و ساحل زیبای دریای بوشهر

یونا و گرگور

گرگور به قفس های ماهیگیری  ساخته شده از توری گفته می‌شه که با بند، آن را به ته دریا می‌فرستند و به سر بند یک قطعه چوب پنبه می‌بندند تا محل قرارگرفتن گرگور را گم نکنند. ماهی‌ها از یک دریچه وارد شده و راه برگشت را پیدا نمی‌کنند و درون قفس گیر می‌کنند و فقط ماهی‌های درشت در درون گرگور می‌مانند.

8 فروردین : محمد امین (پسرخاله من ) امد پیش یونا و با هم کلی بازی  و صد البته شیطنت ابلهکردن و نتیجه این بود که همسایه طبقه پایین مامان اینا کم طاقت شد و یه تذکر محترمانه بهمون داد خجالت.

و ترجیح دادیم این شیطونک های وروجک رو ببریم لب دریا که انرژی خودشون رو اونجا تخلیه کنن نیشخند

یونا و محمد امین دریای شغاب :

بعد از ظهر هم با خاله نیلان بردیمشون پارک که اینقدر در حال دویدن بودن , موفق نشدم ازشون عکس بگیرم و شام بهشون دادم و گفتم تو مسیر هنوز به خونه نرسیده از خستگی بیهوش میشن ولی حدسم درست نبود متفکر...

9 فروردین : جشن نامزدی دختر خاله عزیزم بهاره بود که براش آرزوی خوشبختی میکنم بغلو فرصت خوبی بود که همه فامیل رو یک جا ببینم لبخند

یونا و محمد امین :


یونا و محمد امین و الیسا(نوه خاله من) :

یونا و محمد امین و کوشان (نوه خاله من) :

به عمو سهیل و خاله سمی و فاطمه گلی هم خیلی زحمت دادیم و یونا با عمو سهیل و فاطمه گلی کلی فیلم و کارتن دید و موتور سواری کرد.یونا وروجک شب که میخواست بخوابه به خاله سمی گفت : خاله سمی من عادت دارم شبا قبل از خواب شیر بخورم


یه سر هم به استدیو عمو سهیل زدیم.

از دیگه اتفاقات خوب این سفر دیدن یکی از بهترین دوستانم مریم جون بعد از 10 سال  و برگشتنش از انگلیس بود.

روز سیزده رفتیم دریای آب شیرین کن و یونا و خاله مریم سبزه گره زدن و آرزو کردن.وقتی خاله مریم از یونا پرسید چی آرزو کردی یونا گفت : آرزو کردم مامانم رو دوست داشته باشم و یه لگوی بزرگ بخرم

یونا و الیسا :

 یونا و دریای زیبای خلیج فارس :

یونا و غروب زیبای دریای بوشهر :

قایق سواری :


روزهای آخر تعطیلات عمه های آقا یونا به سلامتی راهی شمال شدن و بازم مارو تنها گذاشتن که جاشون خیلی خیلی خالیه.بابا سعید  هم اومد بوشهر وبعد از یکی دوروز با هم برگشتیم اهواز.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed