... این روزها ... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ :: ٦:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
پُر از طلوع ِ تبسم تو را نوشت ، خدا
به رنگ ِ دانه ی گندم تو را نوشت ، خدا
هزار بار ِ پیاپی مرا نوشت و باز
برای بار ِ هزارم تو را نوشت ، خدا
ایلناز حقوقی /

اینقدر پست نذاشتم که آقا یونا معترض شده و میگه مامان چرا برام پست نمیذاری منتظر,دیدم راست میگه غیبتمون داره طولانی میشه و بهتره خلاصه ای از خاطرات این چند روز گل پسرم رو تا فراموش نکردم ثبت کنم لبخند

بعد از کلی تاخیر با یونا رفتیم ظرفهای مامان ویهان رو که زحمت کشیده بودن و وقتی من مریض بودم برام سوپ درست کرده بودن براشون بردیم و فهمیدم که بله ه ه ... آقا یونا و آقا ویهان تو مدرسه یه جنگ حسابی داشتن تعجب که حتی مامان ویهان هم که اونجا بوده نتونسته از هم جداشون کنه و کارشون به دفتر کشیده متفکر پایین آپارتمانشون یه کافه بود که تعمیرات داشت و تعطیل بود و پسری کنجکاو بود که اون تو رو ببینه و چایی بخوره. با کلی صحبت راضیش کردیم چایی خوردن رو به یه روز غیر تعمیراتی بندازه و به یه عکس در ورودی اکتفا کنهمژه.کنجکاوی پسرما حد و مرز نداره...


دوشنبه(91/11/9) بعد ازظهر یونا و هستی رو بردیم شهربازی مهزیار که کلی بازی کردن و بهشون خوش گذشت. بعدش اومدیم خونه ما شام خوردیم و بچه ها هم به بازی کردن ادامه دادن بغل

جمعه(91/11/13)یه مقدار از لباسهای نوزادی یونا رو که نگه داشته بودم بسته بندی کردم.یونا لباساشو که میدید کلی ذوق میکرد.احساس بزرگ شدن و مرد شدن تو چشمهاش دیده میشد.

بعد آماده شدیم که بریم ساحلی پسری بازی کنه که پاش رفت رو سوزن  که نمیدونم رو زمین چیکار میکرد نگرانخدا رو شکر صدمه زیادی ندید و رفتیم ساحلی کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت.

امروز به خودم استراحت دادم و موندم خونهبغل. صبح که پدر و پسر رو راهی کردم یه کم خوابیدم و بیدار که شدم دیدم یونا جا مدادیش رو که موقع رفتن تو دستش بود تو کیفش نذاشته و جا گذاشتهمنتظر سریع رفتم مدرسه و بهش دادم و از خانم معلمش و بقیه مربی ها جویای درسش شدم .این هم کارنامه نوبت اول آقا یوناتشویق :

از اون طرف رفتم پیش مریم جون و کلی صحبت کردیم و با آرتین جیگر بازی کردم بغلماچجای همتون خالی.

راستی باشگاه ورزشمون رو هم عوض کردیم و امروز جلسه دوممون از این باشگاه جدید است.جلسه اولمون که خیلی به یاد ماندنی بود. من و مریم جون اینقدر خندیدیمخنده که فکر کنم هیچوقت اون روز رو فراموش نکنیم بعدش هم رفتیم خرید و آش و حلیم هم گرفتیم و بردیم خونه و کالری های سوخته رو جبران کردیمچشمک بابا سعید هم یه کاسه بزرگ سالاد با جوانه ماش درست کرد که من تو خوردن اون هم شریک شدمنگران .با این وضعیت که پیش میره فکر کنم باید انتظار افزایش وزن رو داشته باشیم تا کاهش وزن ابله

و این که... هنوز هم خواب یونا یکی از نگرانی هاینگران من است.پسری صبح ها ساعت 6.15 تا 6.30 بیدار میشه و سه روز در هفته تا ساعت 4 مدرسه است و دوروز هم تا ساعت یک و نیم ,ولی از خواب ظهر خبری نیست و شبها هم به زور ساعت 12 به بعد میخوابه افسوسخاموشی کل خونه ,خوندن کتاب داستان ,خاموشی تلوزیون و... و... و... نتیجه ای ندارد خیال باطل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed