زندگی تک تک این ساعتهاست - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ :: ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آنقدر هوا فرحبخش است که دل , لذت قدم زدن زیر بارون زیبای پاییزی را با تمام وجود میطلبد.اهواز و مخصوصا شبهاش رو با رود کارون و پلهاش دوست دارم .انگار کارون از جنس خودم است , غریب و صبور است .این روزها و شبها هوا عالی است بغلو قدم زدن و تا صبح با ماشین از روی پلها یکی یکی رد شدن و دیدن رود کارون تو این هوای ملس پاییزی خیلی لذت بخش است قلب

عکسها ی زیر دیشب , پارک چوبی است .


از آقا یونا بگم که هنوز هم کیف در مدرسه است .قرارداد غذاشون تنظیم شد و این هفته پسری غذاشو با دوستاش طبق برنامه مدرسه خورد ولی وقتی میومد خونه میگفت مامانی من گشنمه شدیییید و وقتی ازش میپرسیدم مگه غذا نخوردی ؟میگفت من غذای مامانی رو دوست دارم
امسال هم مثل پارسال تعطیل نبودن پنج شنبه ها برام مشکل ساز شده ناراحت(من اداره هستم و یونا تعطیله). یه جمعه میمونه وخرید و کارهای خونه و درس و تکالیف یونا که به اندازه 2 روز است و ما باید تو یه روز انجامش بدیم .میزش رو از اتاقش آوردم بیرون که بتونم هم به درساش برسم و بینش هم کارهام رو انجام بدم.
 
 
بهش میگم از کی یاد گرفتی مدادت رو اینجوری پشت گوشت میذاری میگه : از کارگرا.کارگرا این کارو میکنن
 
جمعه هفته قبل با اینکه صبح یه ربع به 5 بیدار شدم و ناهار رو هم از بیرون گرفتم بازم به کارام نرسیدم کلافه.تابستون که 5 شنبه ها تعطیل بودیم خیلی عالی بود همه کارهام خوب پیش میرفت. صبح 5 شنبه رو برای خرید گذاشته بودم و میوه های تازه میخریدم ولی الان همش خرید میوه مون شب هاست که اصلا به دلم نیست نگرانخرید میوه اونم صبح اول وقت که بار تازه میرسه یه لذت دیگه ای داره قلب
راستی این روزها بابا سعید یه مشکل جدید پیدا کرده متفکراز سرکار که میاد من و یونا براش کلی تعریف داریم وتند و تند براش میگیم و بعضی وقتها هم دعوامونقهر میشه که کدوممون زودتر بگیم و با هم تعریف میکنیم.بابا سعید هم میمونه بین ما دو تا که حرف کدوممون رو گوش کنهخنثی .
و اینکه یونا این روزها فقط و فقط پسر باباست و دیگه پسر مامان نیست خیال باطل هر جا میریم همه میگن یونا وقتی بابا کوچک بود است و پدر و پسر خیلی شبیه هم هستن بغل
وسط هفته با خاله مریم و آرین و آرتین گلی رفتیم ترامپولین که ساعت یونا از دستش افتاد و گم شد و با خاله مریم و آرین گلی کلی دنبالش گشتن ولی پیدا نشد. قرار بود بریم خرید ولی یوناکه همیشه به زور از آرین جداش میکردیم گفت میخوام برم خونه سرم درد میکنه تعجب من فکر کردم خسته است ولی بعدش گفت خیلی از گم شدن ساعتش ناراحت است . برام جالب بود که اینقدر نگهداری از وسایلش براش مهم است

اینم یه جمله از آقا یونا :من دلم یه خونه میخواد که آپارتمان نباشه, تو خودش تا آسمون پله باشه
اینم یه جوک از آقا یونا :دوتا کشتی داشتن میومدن بعد آدماش اومدن پایین با هم جنگ کردن. بعدش دوتا آدم به هم گفتن که کشتیمون رو دزدیدن. بعد اون یکی گفت کشتی ما که اونجا سر جاشه. بعد اون یکی گفت اون لنگه دمپایی منه که داره میره؟
پ.ن: با پدر و پسر فیلم یه حبه قند رو دیدیم .فیلم خوبی بود مخصوصا بازی خانم نگار جواهریان در نقش پسند رو خیلی دوست داشتم .
 


موضوع مطلب : اهواز / رودخانه کارون
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed