یونا و عروسی خاله آنی جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خاله آنی جون هم به سلامتی وارد یه مرحله جدید از زندگی شد بغلبرای خاله آنی گل و عمو علیرضا جون دنیا دنیا خوشبختی آرزو میکنم قلب

جمعه (12آبان) صبح راهی بوشهر شدیم .

عکس العمل یونا در برابر عمو علیرضا که عضو جدید خانواده ما بود در ابتدا زیاد جالب نبود منتظر نگاههای چپ و زیرکانه همراه با صحبتهای یونا خان همه حاکی از این بود که پسری نگران است جایگاهش رو نزد خاله آنی جون از دست بدهد تعجب

و مهربونی های عمو علیرضا به یونا و توجهات خاله آنی به گل پسر ما همه بی نتیجه بودخیال باطل

یونا : خاله آنی بازم میخوای با داماد بری بیرون سوال

یونا : خاله آنی این دفعه من رو کمتر دوست داشتی همش داماد رو دوست داشتی

یونا : خاله آنی به نظرت عمو علیرضا داماد اصلی است یا debii

debi =بابا سعید

خاله آنی : هردوشون اصلی هستن خاله

یونا : ولی به نطر من debiاصلی است

یونا:خاله آنی debi رو بیشتر دوست داری یا عمو علیرضا رو ؟

خاله آنی : هردوشون رو

یونا : خوب باید یکیشون رو بگی

و خاله آنی بیچاره مگه جرات داشت بگه عمو علیرضا رو خیال باطل

و آخرش مجبور شد برای شکسته نشدن دل آقا یونا بگه بابا سعید رو

و یونا : ای ول خاله آنی و پرید و صورت خاله آنی رو بوسیدماچ

جشن عروسی شنبه (13آبان) مصادف با روز عید غدیر بود و عمو علیرضا با کت و شلوار دامادی اومد خونه که از زیر قرآن رد شه و یونا : مامان عمو علیرضا خیلی قشنگ شده بود اینقدر قشنگ شده بود که من رفتم باهاش دست دادم

من :آره پسرم اگه خاله آنی رو هم ببینی تعجب میکنی خاله آنی هم خیلی قشنگ شده

یونا : نه فکر کنم عمو علیرضا قشنگتر شده

خدا رو شکر پسری تونست با آقای داماد کنار بیادتشویق

صبح شنبه با خاله نیلان از ساعت 6 صبح دنبال کارها بودیم و تو اون شلوغی فراموش کرده بودم که روز دانش آموز است که با اس ام اس یه دوست به یاد آوردم و بین کارهامون یه هدیه کوچولو برای یونا گرفتم و پسری صبح جشن به پیدا کردن فسیل مشغول شد و با اومدن محمد امین (پسرخاله من) تیمشون تکمیل شد و کلی کیف کردن


خاله آمنه جون هم به یونا یه جعبه ابزار رنگی جایزه داد که یونا رو کلی سرگرم کرد لبخند


از قبل قرار بود یونا و الیساخانم خوشگل و ناز  (نوه خاله من) ساقدوش باشن

و یونا میگفت من ساقدوش نمیشم همش من باید پشت سر داماد باشم خسته میشم تازه همه میرن شام میخورن شام تمام میشه من همینجوری باید راه برم پشت سر عروس و داماد.کلی براش توضیح دادیم که اینجوری نیست ولی با این حال با ورود عروس و داماد یونا گفت من نمیخوام ساقدوش باشم و ترجیح داد با پارسا و پوریا(پسر دایی های من) بازی کنه متفکر

و این بود که محمد امین به عنوان ساقدوش انتخاب شد.

یونا با دیدن محمد امین در کنار الیسا خانم اومد و گفت : من ساقدوش بودمعصبانی

من : خوب شما نرفتی مجبور شدیم محمد امین رو ساقدوش کنیم

ولی هنوز جمله من تمام نشده بود که یونا رفت به طرف عروس و داماد و در کنار الیسا خانم ایستاد و حالا یه ساقدوش عروس داشتیم و دو تا ساقدوش داماد تعجب

و نتیجه این شد که محمد امین طفلکی اومد کنار و جاش رو به یونا داد خجالت

وسطای جشن یونا اومد پیشم و گفت : مامان پارسا پوریا راست میگن اگه به خاله آنی بگم ساواش خاله آنی بهم پول میده ؟

من : ساواش سوالتعجب,پسرم شاباش نه ساواش خنده

یونا بعد از عروسی : مامان من دیگه نمیخوام کیف در مدرسه باشم برگشتیم اهواز لبش (لغوش) کن

من : چرا ؟

یونا : چون همه به من میگن خسته میشیاز خود راضی. مامان جون بابا سعید ,بابا جون همه میگن دیگه برگشتیم لبش کن باشه ؟

صبح سه شنبه (16آبان) رسیدیم اهواز و خیلی سریع وسایل رو گذاشتیم خونه و رفتیم به دنبال کار و زندگی افسوس وسایل یونا رو آماده کردم و برای خانم معلمش شیرینی گرفتم و بردمش مدرسه و خودم هم راهی اداره شدم.دل کندن از شهر و خانواده و دوستان و  اون جمع صمیمیقلب و دنیا دنیا محبت مامان عاطی که تو اون شلوغی با انواع غذاهای تند و خوشمزه دریایی با روی باز پذیرای مهمانها بود قلبکار آسونی نبود ولی زندگی است و در جریان است و قسمت ما این است که با این فاصله نه چندان دور قدر این محبتها رو بدونیم و ازش بیشتر لذت ببریم بغل




موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed