لق شدن اولین دندان شیری - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ :: ۱:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

ماه مهر هم تمام شد. این ماه برخلاف ماههای قبل که انگار روزها و ساعتهامون تندوتند میگذشت ,چقدر آروم سپری شد .فکرکنم روزگار تصمیم گرفته یواش یواش بره جلو شاید این نیز بگذرد ...

جمعه با عمو علی و خاله هاله اینا قرار گذاشتیم بریم بیرون و هستی و یونا رو ببریم پارک.از در خونه که به سمت خونه اونا حرکت کردیم دیدیم هوا وحشتناک استتعجب و گرد و خاک همه جا رو گرفته و این بود که تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و بچه ها توخونه بازی کنن .

البته بازی که چی بگم جنگ کردن و یکدیگرو تا تونستن زدن منتظر هوا خیلی زود تغییر کرد و یه هوای مطبوع جای آن رو گرفتبغل همون هوایی که من خیلی دوست دارمقلب نه اونقدرسرد که یخ بزنی و نه اونقدرگرم که عرق بریزی.تو این هوا میتونم ساعتها راه برم و قدم بزنم فقط حیف که اهواز پاییز و برگ ریزان نداره که صدای خش خش برگها زیر پا شنیده شه.قبل از این که از خونه بیرون بریم برای شام تصمیم گرفتیم که طبق معمول مجبور نشیم تو ماشین نظر سنجی کنیم و آخرش هم نتیجه درست و حسابی نگیریم متفکر نفراتمون به دو قسمت تقسیم شدن fast food خورها و جگر خورها خوشمزه .اول رفتیم آترین پیتزا گرفتیم و بعدش رفتیم راه آهن برای جگر.من 5 بعداز ظهر ناهار خورده بودم  و گرسنه نبودم ولی مگه میشد از جگر گذشت ابله عمو علی هم سفارش گنجشک داد که راستش هر کاری کردم نتونستم بخورم و دلم نیومد انگار گنجشکه داشت با اون چشمای خوشگلش من رو نگاه میکرد .

بعدازشام هستی و یونا یه جنگ و دعوای حسابی کردن و خلاصه روز, روز این دو تا وروجک بود ابله آخر شب هم بستنی خوردیم و از هم جدا شدیم بغل

تو این هفته یه سر رفتم مدرسه یونا که ببینم جریان صحبت کردن پسری با این طرفی و اون طرفی و ...به کجا رسیده و جدول جایزه مون نتیجه داشته یا نه.خانم معلمشون کلی خندید و گفت فکر کنم یونا خودم هم به حرف گرفته.بازم خدا رو شکر که خانم معلمشون خیلی مهربون است و گفت تنهایی بچه ها تو خونه باعث میشه اینجوری باشن و من گفتم که خبر ندارید که یونا وروجک از وقتی کوچولو بوده یه عدد مامان لیلی 24 ساعته براش صحبت میکرده و قصه میخونده چشمک

صبح ها که یونا رو میرسونیم مدرسه کلی با بابا سعید ذوق میکنیمقلب وای که چه خبرهتعجب یه عالمه پسر بچه ماشالله پر انرژی در حال بدو بدو و جنگ و سر و صدا و هیاهو.کلی انرژی مثبت میگیرم از این همه نشاط.خدا به مربیاشون قوت بده واقعا کنترل این پسر بچه ها در کنار هم کار هر کسی نیست.

یونا این نقاشی ها رو کشیده که خیلی برام جالبه مخصوصا مژه های مامان لیلی تو عکسالبخند البته شرح نقاشی ها جالب  تراز خود نقاشی است  :

یونا : مامان ببین اینجا تو و بابا سعید رو کشیدم

یه لحظه دیدم داره فکر میکنه و سریع نقاشی بعدی رو کشید و گفت : اینم خودم و تو رو کشیدم چون تو قدت بلندتره خودم رو بالا کشیدم که از تو بلندتر باشم


یونا : اینم عکس تو است میدونی چرا دستت رو سیاه کشیدم ؟برای اینکه تو همش کار میکنی

وروجک بگو تو کی دست مامان لیلی رو سیاه دیدی متفکر حالا خوبه من حتی برای یه قاشق شستن هم دستکش میپوشم مگرنه چی میکشیدخنده

این عکسها هم شنبه یونا در پارک باغ معین(پارک ملی) است :

و ... امروز پسری متوجه شد یه دندون تازه پشت دندون جلو اش در اومده و اولین دندون شیری اش در 6سال و دوماه و سه روزگی لق شده .ای جااااااااانم عشقمه این پسر کلی ذوق زده شدم قلب آخه چرا بچه ها همه چیزشون شیرین و دوست داشتنی است ؟

درسهاشون هم خیلی زیاد شده و یونا حسابی گرفتار ست اوه

فردا اگه خدا بخواد مهمان دار میشویم بغل



موضوع مطلب : دندان شیری
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed