روز کودک مبارک - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ :: ٦:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه بعد از ظهر با یونا رفتیم پیش خاله مریم و آرین و آرتین گلی که مثل همیشه در کنارشون کلی بهمون خوش گذشت بغل

روز کودک رو به همه کودکان دنیا تبریک میگم قلب مامان لیلی همیشه عاشق بچه ها بوده و هستبغل.

هر کودک ، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر ، خانه ها را به نزدیکت ترین بهارها گره زده است .

روز کودک مریم جون بهم اس ام اس داد که بچه ها رو ببریم بیرون و سوپرایزشون کنیم و یونا هم که با خاله مریمش تله پاتی داره سریع گفت : مامان اس ام اس خاله مریم بود؟

من : بله مامان

یونا : خاله مریم گفت اگه کاری چیزی نداری بچه ها رو ببریم بیرون ؟

من : آره پسرم 

یونا : خودم حدس میزدم که اینجوری گفته .حالا چیکار کنم ؟آخه من که درسام رو کامل ننوشتم .بهش گفتی نمیاییم چون یونا درس داره ؟

من : نه پسرم هنوز فرصت داری درسهات رو تمام کنی چون امروز خاله مریم براتون یه سوپرایز داره بغل

یونا : آهاااا فهمیدم میخوایین بریم بیرون برامون جایزه اسباب بازی بخرین آهاااا

و من خنثی (موندم چی بگم چون هیچوقت بهش دروغ نمیگم) : پسرم حدست درسته ولی ما نمیخواستیم به شما چیزی بگیم که یه دفعه خوشحالتون کنیم

یونا : آخه من دوست دارم اسباب بازیمو خودم انتخاب کنم یه شخصیت بن تن هست که هر وقت تو کارتنش میبینم میگم ای کاش من الان داشتمش و باهاش بازی میکردم

من : باشه فقط به این شرط که به آرین چیزی نگی چون آرین دوست نداره جایزه اش رو از قبل ببینه

و یونا هم قبول کرد.قرارمون با خاله مریم این بود که نوبتی بچه ها رو سرگرم کنیم و جایزه اونا رو بخریم و بعدش بریم کافی شاپ و جایزه هاشون رو بدیم که با حضور آقا یونا برنامه عوض شد. من و یونا رفتیم بچه های پرتقالی جایزه بگیریم و خاله مریم و آرین و آرتین رفتن کافی شاپ البته خاله مریم یه کوچولو اومد پیشمون و کادوی آرین رو انتخاب کرد چون آرین دوست نداره جایزه اش به انتخاب خودش باشه میگه این رو که من دیدم دیگه جایزه نیست بغل

بعد از خرید جایزه, همگی تو کافی شاپ جمع شدیم و یه روز فراموش نشدنی رو در کنار هم داشتیمقلب

خاله مریم جون ممنون که عکسها رو گرفتین و برامون کپی کردین بغل

این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب می کنند ، ای کاش همیشه در چهره هایتان باقی بمانندقلب(انشالله)

از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترید قلب

نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدید بغل

 و یونا در مدرسه در هفته سوم مهر :

پسری هنوز موفق به خریدن و خوردن بستنی در مدرسه نشدهخیال باطل. اون روز راننده سرویسش به بابا سعید زنگ زده و قطع کرده بابا سعید بهش زنگ میزنه که چی شده؟ گفته یونا نیومده بوده به شما که زنگ زدم دیدم داره میادش قطع کردم  مثل اینکه رفته بوده بوفه.

اومد خونه ازش پرسیدم بستنی خریدی ؟ گفت نه شلوغ بود ترسیدم از سرویس جا بمونم

من : خوب چرا زنگ تفریح نخریدی ؟

یونا :خوب کسی زنگ تفریح بستنی نمیخوره من هم نخریدم

ای جاااانم که از الان تابع جمعی بغل عاشق این عقلشم که همیشه از سنش بالاتره قلب

دیگه با خودش پول نمیبره که خرید کنه میگه :دیگه دوست ندارم چیزی بخرم خیلی شلوغه بابا سعید با اصرار براش پول تو کیفش میذاره میگه شاید یه دفعه دلش چیزی خواست  

یونا : مامان من همیشه ...خوووب... قبلنا... خوووب... خیلی بچه زرنگی بودم از همه باهوشتر بودم. انگار این چند روز همش عقب می افتم آخه این درسا یه کم سخت شده

من : مامان مشقاتو باید با دقت و مرتب بنویسی این مهمه نه این که تند و تند بنویسی

یونا : آخه اون که  جلو من نشسته همش میگه یونا بیا با هم مسابقه بدیم

من : کار خوبی نیست درس که مسابقه نیست شما بگو مسابقه بدیم ولی مسابقه خوب نوشتن نه تند نوشتن

یونا : آخه اونم که میره به خانم معلممون نشون میده بهش میگه خوب نوشتی

فکر کنم لازم شد با خانم معلمشون صحبت کنم متفکر

یونا : من روحم رو میبنم با روحم مسابقه میدم من همیشه با روحم مسابقه میدم اون بیشتر وقتا برنده میشه .بعد روحم همه کتاباشو تموم کرد. الان هفت سالش شده. کلا تموم شد. کلاس دوم نرفته تعطیله برا خودش تا بره دانشگاه آخه روحم چه سرعتی دارهاز خود راضی

یونا : مامان زنگ تفریح که میشه  یه گروه از بچه ها میمونن تو کلاس و میخونن ناری ناری و یه گروه دیگه هم جواب میدن هی هی

من : شما جز کدوم گروه هستی ؟

یونا : من جز گروه ساکتا جز درسخونا هستم من چیزی نمیگم

یونا : مامان امروز شعر عوض شد ؟

من : جدی میگی ؟چی شد ؟

یونا : واویلام لیلی دوست دارم خیلی. گروه بعدی هم میگفتن هی هی

من : اه ... این دفعه تو جز کدوما بودی ؟

یونا :  الکی گفتم اصلا من تو کلاس نموندماز خود راضی

و من : منتظر

دیدین این عکس خالی از لطف نیست :

یونای 8 روزه و قوری بغل(قوری طفلک چقدر نو  بودهخیال باطل )

یونا : قوری تو 5 سالته هنوز زوده که کارتن ها و فیلمهای جنگی ببینی .بابا زوده... زوده... چقدر من بهت بگم میان تو خوابت

قوری : چیراااا ؟زود نیست.خدا رو شکر تو موبایل مامان لیلی این عکس رو دیدم که ما با هم دنیا اومدیم من هم 6 سالمه

یونا : بابا نگاه کن تو عکس هم تو از من کوچیکتری فسقلی هستی



موضوع مطلب : روز کودک
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed