هفته دوم مهر+اولین خرید یونا به تنهایی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته خیلی گرفتار بودم البته از نوع خوبش لبخند از اول هفته با خاله نیلان تمام پاساژها و مراکز خرید رو چرخیدیم و خرید کردیم .خاله نیلانی سه شنبه رفتش بوشهر که هنوز نرفته دلمون براش تنگ شده قلب

سه شنبه شب رفتیم پارک جزیره



چهارشنبه شب مهمان عمو علی و خاله هاله و هستی خانم گل بودیمبغل

پنج شنبه هم با هم رفتیم شهربازی پاداد


و بعدش رفتیم پارک چوبی و  اونجا هم بچه ها بازی کردن و شام رو رستوران سنتی هزاردستان خوردیم


این هفته هم خدارو شکر پسری خودش درسهاش رو نوشت و اصلا اصلا مامان رو اذیت نکرد بغلکتاب زبانش رو که خریده بودم گذاشته بودم جلد بگیرم و فراموش کردم بذارم تو کیفش .در مدرسه یونا پرسید مامان کتاب زبانم رو جلد گرفتی ؟

و من : نگران نه مامانی ببخشید یادم رفت بذارم تو کیفت به خانم معلمتون بگو ببخشید مامان خواست جلد بگیره فراموش کرده بذاره تو کیفم

یونا : آخه مامان خانم معلمون که دعوا نمیکنه من خودم از درس عقب میوفتم.بچه هایی هم که مشقاشون رو نمینویسن دعوا نمیکنه فقط میگه ببینید مشق ننوشتید از بقیه بچه ها عقب افتادید

قربون پسر وظیفه شناس و درسخونم برم من قلب

و این هم یه صحبت سه نفره بین مامان لیلی, یونا و آرین گلی :

مامان لیلی : آرین خاله مدرسه خوبه ؟

آرین : آره خوبه

من : دوست پیدا کردی ؟

آرین : آره یه دونه دوست پیدا کردم با هم بازی کردیم

مامان لیلی : بچه ها خیلی شیطون هستن نه ؟

آرین :نه همه بازی میکنن شیطون نیستن

یونا از خود راضی : والله زمان ما که همه بچه ها شیطون بودن 

و از دیگر اتفاقات جالب این هفته :

یونا : مامان خیلی عجیبه بچه ها بستنی میارن مدرسه نمیدونم جریان چیه سوال

من : بستنی ؟! مگه تو مدرسه یخچال دارید ؟

یونا : نه ...یعنی من نمیدونم

من : صبحها که میرید مدرسه بستنی میارن؟

یونا : نه بعدن که داریم برمیگردیم من میبینم که چند تا بچه ها بستنی میخورن بعضی ها هم سیب زمینی میارن

من : خوب من هم که برات سیب زمینی میذارم

یونا : آره تو میذاری ولی مال اونا یه شکل دیگه است مثل سیب زمینی که از فست فود میگیریم تو اون لیواناست

من : شاید مدرستون مغازه داره یا بچه ها میرن بیرون.مامان یه موقع نری بیرون از مدرسه

یونا : نه ه ه بیرون نمیرن من هم تو مدرسه مغازه ای چیزی ندیدم

تا روز بعد ...

یونا : ماماااااان ببین چی دیدیم. مدرسمون یه مغازه داره تو حیاطش این برش نه ها این بر. همه ازش چیز میگیرن من هم دوست دارم بستنی بگیرم.بستنیش خیلی خوشمزه به نظر میرسه میوه ای است رنگ رنگی 

با توصیفش از بستنی های مدرسه اگه کسی شنونده صحبتاش بود شک نمیکرد که تا الان این بچه به عمرش بستنی نخورده منتظرو فردای اون روز بابا سعید به یونا پول داده بود و گفته بود خرید کردی بقیه اش هم از آقای فروشنده بگیر

یونا که از مدرسه برگشت : مامان من چیز خریدم ولی بهم پول پس نداد .من گفتم بقیه پولم رو بده 2 تا شکلات بهم داد

من که خبر نداشتم بابا سعید چقدر به یونا پول داده ولی بعد معلوم شد پسری کلی خرید کرده برای خودش و برای دوستان متفکر

یونا : من نخواستم برای اونا هم بخرم خودشون وقتی دیدن من یه عالمه چیز خریدم بهم حمله کردن



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed