هفته اول مهر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ :: ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه(31 شهریور) ظهر رفتیم رستوران فجرناهار خوردیم و بعد از ناهار پسری دوست داشت به اردکها غذا بده که متاسفانه اردکها روی آب نبودن و از گرمی هوا به سایه پناه برده بودن .همه عکساش هم با این ژست گرفت منتظر چراشو دیگه باید از خودش پرسیدسوال


بعد از ظهر من و یونا با مریم جون و آرین گلی رفتیم بیرون البته همراه با یه لیست بلند و یه عالمه کار .خیابون و مغازه ها هم به دلیل اینکه فرداش اول مهر بود  وحشتناک شلوغ بود هر جا میرفتیم باید کلی میایستادیم تا نوبتمون میشد.اول رفتیم محام و من وسایل یونا رو طبق لیست خانم معلشون تکمیل کردم فقط موند پوشه دکمه دار که جای عکس داشته باشه که گیرم نیومد و بعدش رفتم و از مرو خریدم


و این هم کتاب زبان امسال آقا یونا

مریم جون هم وسایلآرین گلی رو تکمیل کرد که البته کارشون زود تمام شد و کلی منتظر موندن که خریدای من تمام شه خجالتاینقدر شلوغ بود که کلی تو صف ایستادم تا نوبتم شد که حساب کنم اوه

بعدش رفتیم فروشگاه هدیه و وسایل تغذیه و صبحانه گل پسرامون رو خریدیم که اونجا هم خیلی شلوغ بود بعد رفتیم باگد بگیریم دیدیم بله ه ه اونجا هم یه صف کشیدنتعجب...

خلاصه تند وتند خریدامون رو انجام دادیم و اومدیم خونه

شب تا دیر وقت گرفتار برچسب اسم زدن به وسایل و کتاب و دفترها و جلد کردن کتابها بودم یونا گفت: مامان چقدر تو گناه داری هم باید کارهای من رو انجام بدی و هم باید غذا درست کنی و کارهای دیگه رو انجام بدی من دلم برات میسوزه

شنبه(1مهر) پسری با بابا سعید رفت مدرسه و روز اول رو با خوشحالی پشت سر گذاشت کلی هم برامون تعریف کرد که  وقتی خانم معلم ازم میپرسید اول مادر چیه سریع میگفتم م ,آخر مادر ...ر ,اول خانه... خ, آخر خانه ...ه,هر چیزی پرسید تند جواب دادم ولی بعضی بچه ها این بر اون بر نگاه میکردن با دوستاشون صحبت میکردن درس رو گوش نداده بودن خوب جواب ندادن خانم معلممون هم خیلی ناراحت شد فقط من خیلی خوب جواب دادم و چند تای دیگه هم جواب دادن ولی من بهتر جواب دادماز خود راضی

قربون اعتماد به نفست برم منبغل

این هفته رو یونا با باباسعید رفت مدرسه فقط روز دوشنبه(3مهر) سه تایی رفتیم

 این روزها باز هم مامان لیلی شهرزاد قصه گو میشود و شبها قصه میخوانیم ومیخوانیم و ... چشمهای خودمان بسته میشود و چشمهای آقا یونا گرد و کنجکاو نظاره گر ماستمژه

خدارو شکر تو این هفته با هر ترفندی تونستیم نه و نیم شب بخوابونیمش ,البته ظهرها رو نمیخوابه. صبح ها برخلاف پارسال صبحانه اش رو میخوره ولی تو مدرسه چیزی نمیخوره و من طبق روال همیشگی خودم ظرف خشکبار ساندویچ بسکوییت آب میوه یا شیر به همراه ظرف آب رو میفرستم تا عذاب وجدان نداشته باشم .که همه اینا دست نخورده برمیگرده خنثی

وقتی هم از مدرسه برمیگرده خودش سریع میره سراغ درسهاش و مشقش رو مینویسه و جایی که به کمک احتیاج داره و نمیتونه بخونه من براش میخونم .معلمشون نظرش اینه که نباید بالای سر بچه ها باشیم تا درس بخونن و مشق بنویسن و میگه بذارید هرچیزی بلدن بنویسن حتی اگه اشتباه باشه ولی اگه شما درستش کنید وپاک کن به دست بالای سر بچه ها باشید هم نسبت به درس بی علاقه میشن و هم من متوجه ضعفشون نمیشم.

امیدوارم تا آخر سال همینجوری پیش بره وقتی مشقهاش رو نگاه میکنم خیلی خوشحال میشم چون با دقت و تمیز مینویسه و جاهای هم که لازم است مرتب و منظم و با سلیقه رنگ میزنه  و همینکه خودش با علاقه میره سراغ دفترش و احتیاج به یادآوری و تذکر من نداره جای شکر دارد

با شروع مدرسه پسری بیرون رفتنمون در حد خرید است یا با باباسعید سه تایی میریم بیرون و یا با خاله مریم وآرین گلی .

چهارشنبه(5مهر)تولدآرین جون گلقلب پسر آروم ,آقا و خوشتیپ و دوست داشتنی وبلاگستان بود که بازم بهش تبریک میگم و براش بهترینها رو آرزو میکنمبغل .بعد از ظهر با هم رفتیم و آقا یونای ما افتاده بود رو دنده لج و همش میخواست حرف حرف خودش باشه از خرید در محام تا نشستن سر میز و انتخاب شام و .. آخرش هم گفت : بریم بیزبان (منظورش همون میزبان است) من مرغ تامی دوست دارم بخورم .ممنونم مریم جون که اینقدر صبوری و مهربونی دربرابر یونای شیطون بلای من داریبغل

شب هم کسری اومد و با یونا کلی بازی کردن.

پنجشنبه(6مهر) شب هستی خانم و عمو علی و خاله هاله مهمان ما بودن که خیلی خوش گذشت.بچه ها بازی کردن و خدا رو شکر بزرگ شدنشون رو میشد احساس کرد چون اصلا کاری به ما نداشتن بغل ما هم کلی صحبت کردیم. صحبتهایی که من رو به این فکر انداخت که اطلاعات تاریخی خودم رو  افزایش بدم و خوندن کتابهای تاریخی رو جز برنامه ام قرار بدم.

جمعه(7مهر) شب مریم جون و آرین و آرتین گلی پیش ما بودن و یه شب خوب و فراموش نشدنی در کنار هم داشتیم بغل اول این عکس رو ببنید...هزار ماشالله  قلب

آرتین جونم که عاشقشم یه نی نی بینظیر و غیر قابل وصف ماچقلبکلی با هم بازی کردیم و صحبت کردیم بغل

و یونا و آرین گلی رو هم که دلشون نمیومد از بازی کردن با هم دل بکنن به زور و با کلی سعی و تلاش خوابوندیم.

شنبه(8مهر) خاله نیلانی اومد پیشمون بغل

هر دفعه که پست میذارم بادم میاد که فراموش کردم بگم مدتی است اسم من به دمی(demi) و باباسعید به دبی(debi) و خاله نیلان به خاله نیلانییه(neiyyeh) تغییر پیدا کرده متفکر

و یونا مرتب میگهthe berekati berefori و من هم فکر میکردم از ادهی(معصومه) عربی یاد گرفته تا اینکه بابا سعید متوجه شد که این جمله رو از    pingu یاد گرفته منتظر  و مرتب تکرارش میکنه



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed