خدا را صد هزار بار شکر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ :: ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته هم گذشت .مثل همیشه با پسری کارتن دیدیم, فیلم دیدیم, قهوه تلخ دیدیم ,گفتیم ,خندیدیم , بازی کردیم و قدم زدیم ,کیف و دفتر و وسایل مدرسه رو با سلیقه پسری انتخاب کردیم و خریدیم و از حس دوباره کودک شدنمان لذت بردیم. آقا یونا اسکوتر بازی کرد ,دوچرخه سواری کردو با هم تا سر کوچه رفتیم و برای عصرونه شیرینی خریدیم و تا رسیدن به مقصد 20 سوالی بازی کردیم و خندیدیم و خندیدیم ...

با لبخند آقا یونا لبخند زدیم و با شادیهایش شاد شدیم به خاطر قلب مهربونش و دنیای مهربونی که نثارمون میکنه خدا را صد هزار بار شکر کردیم . خوشبختی یعنی همین, لذت بردن از بالاترین نعمتی که خدا به ما داده و ما اون رو میبینیم بغل

یونا روز به روز آقاتر میشه .دیگه گذشت اون زمانی که ظهرها نمیتونستم بخوابم و به هر بهانه ای من رو بیدار میکرد.الان وقتی تلفن زنگ میزنه و من خواب هستم سریع گوشی رو بر میداره که صدای زنگ من رو بیدار نکنه و میگه مامانم خوابه .و تا بیدار میشم بهم میگه که چه کسی بهم زنگ زده.وقتی میبینه سرحال نیستم نگرانم میشه و  اصرار میکنه مامان میخوای با بابا ببریمت بیمارستان ؟مریض نیستی ؟الکی نگیا ؟اگه مریضی حتما بگو که ببریمت.نکنه از بیمارستان میترسی ؟بیمارستان ترس نداره.دیدی من هم رفتم ؟سرم میزنی خوب میشی .اصلا هم درد نداره فقط اولش یه کم درد داره

روز و شب من و باباسعید رو غرق در بوسه میکنه و دوستت دارم رو هزاران بار ازدهان کوچولو وخوشگلش میشنویم .تو بیان احساساتش غرور و خجالتخجالت نداره.

خیلی خوشحالم که برخلاف نگرانی هایی که برای بزرگ کردنش داشتم الان یه یونای صبور, مهربون ,شجاع و با روابط اجتماعی بالا رو دارم .وقتی ازمون چیزی میخواد با صحبت کردن به نتیجه میرسیم درست مثل آدم بزرگا. یونای من خیلی زود با دنیای لجبازی و گریه زاری های کودکانه خداحافظی کرد .

شاید این نتایج سخت گیری های خودمون بود وشاید هم شخصیت خود یونا این جوری شکل گرفته. نمیدونم ... وقتی به میوه های مصنوعی روی میز نگاه میکنم جای دندون بچه های همه دوستانمون رو روی اون میبینم و فقط جای دندون یونا روی اون نیست.چون از بچگی بهش اجازه نمیدادم به چیزی که مربوط به اون نیست دست بزنه و بهش تذکر میدادم اونم با جدیت عصبانیچون این براش یه عادت میشد که اگه جای دیگه غیر از خونه خودمون بره میتونه به هر چیزی دست بزنه و بازی کنه .بیشتر مواقع که میرفتیم مهمانی حتی اسباب بازی های خودش رو میبردم که با اونا بازی کنه .

این صحبتها دلیل بر ساکت و خموش بودن یونا نیست.یونا همچنان اکتیو و پر انرژی است ولی غیر منطقی و لجباز نیست . مثلا,این روزها همش در حال جنگ با قوری است و بهش یادآوری کردم که اگه عروسک قوری خراب شه نمونه اش تو بازار نیست که بخوام جایگزینش کنم و غصه ات میگیره.با چشمای متعجب من رو نگاه میکنه و میگه  چرا ؟

ومن : آخه عروسک قوری قدیمی است

و این است که قورانه و هویچ رو برای جنگ انتخاب میکند ولی اونقدری بهش نمیچسبدافسوس .جنگ با قوری چیز دیگری استخیال باطل

یونا لباسهای تنگ رو زیاد دوست نداره از طرفی خاله نیلانش دوست نداره یونا لباسهای گشاد بپوشه و همیشه به من میگه براش لباسای تنگ و کیپ بگیر. من داشتم از یکی از لباسهای جدید یونا برای خاله نیلان تعریف میکردم که تازه خریده ولی  2بار بیشتر تنش نکرده و میگه تنگه باهاش راحت نیستم و...

یونا : 2 بار نه ...3 بار تنش کردممژه

من :3 بار ؟! بار سومش کی بود من یادم نیستمتفکر

یونا : وقتی میخواستم بخرم و پرو اش کردم از خود راضی

یونا آروم و با لبخند :مامان میخوام یه چیزی بهت بگم

من : بگو پسرم

یونا : من با این که پسرم از رنگ صورتی خوشم میادخجالت

من: اشکال نداره مامانی همه رنگها قشنگ و دوست داشتنی هستن.

رفته بودیم برای خرید و متاسفانه فروشنده مغازه ای که همیشه مشتری اون بودیم رحمت خدا رفته بود و من و بابا سعید خیلی ناراحت شدیم و اصلا باورمون نمیشد چون خیلی آقای جوان و خوش اخلاقی بود ...

یونا : مامان نمیدونم چرا همش این روزها اتفاقای بد میوفته... نه ؟

من : چرا پسرم ؟

یونا :اولش که برای بابای خاله مریم اینا اتفاق بد افتاد بعد عموی خاله مریم و الان هم این آقاهه

من : پسرم باید دعا کنیم که همیشه برای همه اتفاقای خوب بیوفته و هیچکس ناراحت نباشه

یعنی ما یه جوری رفتار کرده بودیم که یونا متوجه نشه و فکر کنه عموی خاله مریم و آقای فروشنده مریض هستن و ما از بیماریشون ناراحتیم ولی مگه میشه چیزی رو از آقا یونا قایم کرد منتظر


پ.ن   : دوست خوبم مریم جون از شنیدن خبر فوت عموی عزیزتون بسیار متاثر شدم ,این واقعه دردناک رو خدمت شما وخانواده محترم تسلیت عرض می کنم واز درگاه خداوند متعال میخوام که بهتون صبر بده . مارو هم در غم عزیز از دست رفته تان شریک بدونید.دوست خوبم امیدوارم هیچوقت چشم هات رو غمگین نبینم .



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed