یونای من تولدت مبارک - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونای من چقدر زود 6 سال گذشت . اون شب رو هیچوقت فراموش نمیکنم ,با دلهره و اضطراب در انتظار به دنیا اومدنت تا صبح نتونستم بخوابم...

به خاطرِ آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم
به خاطرِ دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگِ من
و لب‌های بزرگِ من
بر گونه‌های بی‌گناهِ تو

به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطرِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی...
به خاطر حس نفسهای تو...یونای من

و فردای اون روز , روز ما بودقلب انگار خداوند تمام برکت و زیباییهای دنیا رو در تو خلاصه کرد و در آغوش من گذاشت .با در آغوش کشیدن و بوییدنت,اشک میریختم و با تمامی وجودم خدا رو شکر میکردم.اون روز و اون ساعت رو با تمام دنیا عوض نمیکنم .فقط این رو بدون که مامان لیلی یه دونه پسرش رو اونقدر دوست دارد که حد و اندازه اش فرای فکر و تصور است و فقط یه مادر میتونه اندازه اون رو درک کنه بغل

پسرکم , عشقم ,عمرم, زندگی, یونای من  ...

6 ساله شدنت و زاد روزت  مبارک

هدیه تولد یونا مثل همیشه به انتخاب خودش بود.


Click on the image please, in order to see the content of this item.

فونت زیبا سازفونت زیبا سازhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.com

واین چند روز  ...

گل پسر ما از الان تو کار وبلاگ و وبلاگ نویسی است و فکر کنم زودتر از اون روزی که فکرشو میکردم مدیریت وبلاگش رو به دست بگیره ابله.اینجوری که پیش میره از  الان باید باید به فکر یه وبلاگ دیگه برای خودم باشم منتظر

بیشتر دوستای وبلاگیش رو میشناسه و در جریان کارهاشون هست. خصوصا اونایی که همسن و سال خودش هستن ...

مامان ببین خاله مریم پست جدید نذاشته؟

مامان اینحا آرش داره چیکار میکنه؟

مامان بیا نگاه کنیم پارسا دایناسور شناس یه دایناسور جدید درست نکرده ؟

و ...

درست کردن دایناسور با خمیر توسط آقا پارسا مورد استقبال یونا قرار گرفت و این روزها با خرید یه بسته کامل خمیر جدید و ترکیبش با خمیر های قاطی شده قبلی در حال ساخت دایناسور است متفکر و هر دایناسور هم کلی توضیحات داره ...

این دایناسور خیلی خیلی قوی است کفشش هم از اون کفشایی است که تو عروسی با کت شلوار میپوشن, جلوش یه کم بالاست ,من هم خریدم .از همونا ...

این دایناسور هم دندون داره. دمش خیلی قدرتی است ...مامان ازش عکس بگیر بذار تو وبلاگم

شنبه(21مرداد)  رفتم mri و یونا رو بردم پیش خاله مریم جون .ممنونم دوست خوب و مهربونم بغل 

 مریم جون یه کوفته خوشمزه برامون درست کرده بود که جای همه شما خالی بود بعدش هم رفتیم بیرون و یونا وآرین کلی بازی و کارتن خریدن

پنج شنبه(26مرداد) خونه عمو علی اینا بودیم که قابل ذکر است , هستی و یونا همش در حال جنگ بودن

جمعه(27مرداد)با هستی جون و عمو علی و خاله هاله رفتیم پارک ساحلی بچه ها بازی کردن. اونجا رادین دوست و همکلاسی یونا رو هم دیدیم و جمعشون حسابی جمع شد.

بعد رفتیم آترین شام خوردیم و بعدش هم  رفتیم بستنی نعمت که خیلی خوش گذشت . و آخر شبی سر از سی دی فروشی در آوردیم که یونا و هستی با دست پر از اونجا بیرون اومدن .فکر کنم به راحتی میتونیم تو اتاق آقا یونا یه مرکز صوتی تصویری باز کنیم اینقدر که سی دی و بازی داره منتظر

نیمه های شب یونا حالش بد شد و همش میگفت دلم و سرم  درد میکنه فکر کنم خیلی هله هوله خوردم تا صبح یه جورایی بیدار بودیمخمیازه بهش آب جوش و نبات دادم ولی بهتر نشد ناراحت

شنبه (28مرداد) هفت صبح ,یونا خوابش برد.همون موقع بود که ما مهمون دار شدیم بغل خاله سهیلا جون به سلامتی راهی سفر شدن و خرگوش کوچولوشون رو آوردن پیش ما

قوری هم کلی جریانات داشت با مهمان جدیدمون خنده


خاله سهیلا جون هدیه تولد یونا رو هم براش آوردن (لباس یونا تو عکسهای زیرخونه خاله مریم جون).ممنونم خاله سهیلای مهربون و رضا و رزای نازنین قلب

یونا تمام روز رو بیحال بود و خوابیده بود .حتی حوصله نداشت با کیکش عکس بگیره و شمع تولدش رو فوت کنه ناراحت کیکش رو گذاشتم یخچال برای فردا افسوس

شب با یونا رفتیم پیش عمو مازیار وعمو مازیار و خاله مریم مهربون رو به زحمت انداختیم.عمو مازیار به یونا دارو دادن .یونا با دیدن آرین هم زیاد سرحال نشد و همش رو مبل دراز کشیده بود

وآرین گلی هم اصلا از این وضعیت راضی نبود و دوست داشت با یونا xbox بازی کنه و نتیجه این شد تعجب

آقاآرین همه بازی هاشو آورد پیش یونا متفکر

و آرتین جونم هم که خوردنی تر از همیشه (ماشالله) دل من رو آب میکرد بغل شانس آورد که نخوردمش خوشمزه

شب تا صبح یونا تب داشت و حالش بد بود ناراحت

یکشنبه (29مرداد) : یونا بهتر نشد و رنگش پریده و بیحال بود تبش هم قطع نمیشد.تقریبا ظهر بود که بردیمش بیمارستان نفت و سرم گرفت .قربون پسرم برم من. 6 سال پیش دقیقا همین موقع بود که با یونا کوچولو از بیمارستان مرخص شدم .حس عجیبی داشتم .خدایا بهت التماس میکنم به جای یونا من مریض بشم ...تا آخر شب یونا سرحال نشد و کیکش همونجوری مونده بود تو یخچال افسوسحدودای ساعت 11 بود که کسری اومد با یونا بازی کنه ولی یونا خواب بود.12 شب بیدار شد و خدا رو شکر یه کم غذا خورد .تو این دو روز هیچ نخورده بود.بهش گفتم دوست داری کیکت رو بیارم تولد بگیریم ؟گفت کاش میذاشتی فردا که لااقل کسری هم باشه

گفتم این که کاری نداره .سریع رفتم در خونه آیدا اینا چون میدونستم تا دیر وقت بیدار هستن و از شانس  همه پسر خاله, دختر خاله ها جمع بودن و همشون اومدن و یه تولد شاااااد 12 شبی برای پسریمون گرفتیم و لب قشنگش رو به خنده وا کردیم

یونا-کسری-ماهان

دالیا-آیدا-مهزاد

یونا-کسری-ماهان

الان هم که دارم این پست رو میذارم 1.30 شب است و دارن بازی میکنن.یونا هم خدا رو شکر سر حال است فقط میگه سرم درد میکنه.

پ.ن :کسری پسر خاله آیدا است و آیدا واحد بغلی ما است و هر وقت کسری میاد خونه خاله اش مستقیم میاد خونه ما و با یونا بازی میکنن.

برای تولد یونا کلی کامنت و زنگ و sms داشتیم . ممنونم از همتون و خوشحالم که دوستان و فامیل های به این خوبی و مهربونی داریم بغل .از ترکان عزیزم هم  تشکر میکنم که تو وبلاگش یه پست اختصاصی برای یونا گذاشته  بود بغل وداداشی های یونا هم به موبایل خود یونا sms دادن که پسری خیلی خوشحال شد قلب پسر  مامان تو کی اینقدر بزرگ شدی بغل

و ... عید شما مبارک , نماز و روزه هاتون قبول.

پ.ن:بابا سعید جون من رو با هدیه ششمین سالگرد مادر شدنم (گوشی  HTC Sensation XL )سوپرایز کرد.ممنونم همسر مهربون و بینظیرم بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed