خدا خیلی نزدیک است - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شنبه(14 مرداد) : شب نیماو نیلوفر با مامان و بابای گلشون اومدن پیشمون بغل

سه شنبه (17 مرداد) : همونطور که میدونید یونا رو نظم و ترتیب اتاقش خیلی حساس است و ظهر ادهی(یونا به معصومه میگه ادهی) اتاق یونا رو به هم ریخته کرده بود و آخر شب یونا گفت : مامان تورو خدا ,تورو خدا, کمک کن اتاقم رو مرتب کنم.اصلا یه فکری دارممتفکرتو بگو چیکار کنم, من انجامش میدم که دستت درد نگیره

دیدم فرصت خوبی است که یه تمیزکاری اساسی انجام بدم. همه کمدها و کشوها و اسباب بازیهای ریز و درشت رو ریختم بیرون و  تمیز کردم و چیدم سرجاشون.خلاصه کل  اتاق رو گردگیری و منظم کردم فقط موند کف اتاقش که جارو و بخارشو بزنم  که برای رفاه حال همسایه ها گذاشتمش برای فردا.بعدش با یک عدد آقا یونای خوشحاااال نشستیم و دعای شب قدر رو خوندیم.

یونا : مامان میشه منم بخونم

من :آره مامان من بلند میخونم شما گوش کن و جاهایی که میتونی هم با هم میخونیم

و ...یونای من  10 مرتبه بک یا الله گفت و 10 مرتبه بمحمد(ص) گفت و... با انگشتای کوچولو و قشنگش میشمرد و وقتی خواست بگه بموسی بن جعفر(ع), گفت :اشکال نداره من فقط 10 بار بگم بموسی ؟

شب قدر امسال برای من خیلی متفاوت بود .احساس کردم خدا خیلی نزدیک است و داره با همه رحمت و مهربونیش من و یونا رو نگاه میکنه ....

من : مامان الان باید دعا کنی

یونا : چی بگم ؟

من : هر چیزی که میخوای خدا بهت بده آرزو کن

یونا : آرزو میکنم همیشه مامانی رو دوست داشته باشم

من : قربونت برم من تو که همیشه مامانت رو دوست داری برای سلامت خودت و بقیه دعا کن و هر چیز دیگه ای که دوست داری

یونا : باشه... میشه فردا دعا کنم ؟الان یادم نمیاد چی بگم.

من : اشکال نداره هر وقت دوست داری میتونی دعا کنی

یونا : آها یادم اومد دعا میکنم برام اسباب بازی بخری

پ.ن : عکس بالا یونای من در سه سالگی است

میخواستم برم خرید و ...

یونا : مامان من هم میام ولی میخوام با دوچرخه بیام .میدونی چرا ؟میخوام وسایل رو من با دوچرخه برات بیارم که کمکت کن دستت درد نگیره

رفتم دوچرخه اش رو از پارکینگ بیارم ...

یونا : تو بلندش نکن با دستت.خودم میارمش. آخرش داغون میشی.دستت میشکنه ها

یونا داشت بابرنامه  kids numbering موبایل اعداد رو تمرین میکرد و با برنامه  kid coloring نقاشی میکشید.نقاشی هاش رو به من نشون داد و گفت : مامان ببین ...قشنگ کشیدم؟

من: عالیه پسرم بغلچه جوری با انگشتات اینقدر خوب تونستی بکشی ؟

یونا : ما اینیم دیگهاز خود راضی

اومد کنارم و آروم در گوشم گفت : مامان  میخوام یه چیزی بگم که برام خیلی مهمه

من تعجب: بگو پسرم چی شده ؟

یونا : من قربون تو و بابایی میرمبغل

من :  پسرم اینقدر نگو اینجوری من و بابایی قربون تو میریم

یونا : حالا یه چیز دیگه هم میخوام بگم .من بابایی رو یه کوچولو بیشتراز تو دوست دارم

من : اشکال نداره پسرم

یونا :گریه کن

من : چرا؟!

یونا : چون بابایی رو بیشتر دوست دارم گریه کن

و من : متفکر

یونا : الکی گفتم .یه ذره ...یه کوچولو... خیلی خیلی کوچولو... اینقدر(نصف بند انگشتش رو نشونم داد) تو رو بیشتر از بابایی دوست دارم

داشتم تو ارشیوش سرچ میکردم و یه عکس از سه سالگی اش که تو شیراز داشت اسنک میخورد رو دید و گفت : اینجا برق رفت

من : برق رفت ؟ یادته ؟تعجب

یونا : آره من همه چیز یادمه از خود راضی

به بابا سعید که گفتم یه کم فکر کرد یادش اومد که آره برای چند لحظه برق رفته بوده منتظر

و بازم داشتم ویگردی میکردم چشمم خورد به چیکن تیکا و آروم به خودم گفتم چیکن تیکا چیه سوال

یونا : یه جور مرغ جدیده

من : تو از کجا میدونی ؟

یونا :خوب چیکن مگه مرغ نیست؟

بله دیگه ...راست میگه آقا یونا ابله

 

 دیشب هستی خانوم و مامان و بابای گلش پبشمون بودن و یونا و هستی حسااااابی بازی کردن بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed