این چند روز - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ :: ٩:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دو هفته تقریبا بدی رو پشت سر گذاشتم از این دکتر به اون دکتر و رادیولوژی و فیزیوتراپی و ... این هفته هم باید برم MRI.خلاصه الان وضعیتم بهتره ولی هنوز خوب خوب نیستم وامروز بعد از دو هفته مرخصی استعلاجی رفتم اداره .خدا کنه فشار کار دوباره وضعیتم رو به حالت اول برنگردونه نگران

تو این مدت خاله نیلانی برای من و یونا سنگ تمام گذاشت و همش با یونا بازی میکرد و بهش غذا میداد و همه کارهاش رو انجام میداد و مثل یه فرشته مراقب من و یونا بود .نمیذاشت حتی یه قاشق جابه جا کنم . بابا سعید هم با گرفتاریهای بسیار زیادش ,با وجود خاله نیلانی نگرانیش کمتر شده بود .

یکشنبه (8مرداد) خاله نیلان وسایلش رو آماده کرد و در حال خداحافظی بودیم که یونا شروع کرد به التماس که مامان تورو خدا ما هم با خاله نیلان بریم.

اولش راضی نشدم چون نوبت فیزیوتراپی داشتم و حالم هم زیاد خوب نبود ولی دلم نیومد بیشتر از این اصرارش رو ببینیم و  به خاله نیلان گفتم چمدان رو از بالای کمد بیرون بیاره و 5 دقیقه ای وسایلمون رو  که از روی بند جمع شده بود و هنوز تا نزده بودم ریختم تو چمدان و راهی شدیم .اصلا نمیدونستم چی برای خودم گذاشتم و چی برای یونا .اولین بار بود که اینجوری سفر میکردم .همیشه حتی برای سفر یه روزه لیست مینوشتم و  وسایل رو مرتب میکردم و تیک میزدم .

نکته جالبش اینجا بود که موقع حرکت بعد از این همه بدو بدو کردن یونا یادش اومد دلش برای بابا سعید تنگ میشه و میگفت برگردیم خونه منتظر

به مامان اینا نگفتیم که داریم میاییم بوشهر و با دیدنمون کلی سوپرایز شدن.کم مونده بود یونا رو بخورن بغل

تو این چند روز مامان حسابی بهمون رسید و کلی خوردنی های خوشمزه برامون درست کرد (لطفا بعد از اذان این تیکه رو بخونید مژه) آش وحلیم بوشهری(اینا رو از بیرون خرید), قلیه ماهی, رنگینک ,کله پاچه (جای عمو علی و باباسعید خالی بود) قرمه سبزی به درخواست آقا یونا (دو روز قبلش تو خونه خورده بودیم ولی  قرمه سبزی مامان عاطی یه چیز دیگه است ,آقا یونا هوس کرد و گفت مامان عاطی براش درست کنه) ,نشاسته با شیر و ...

دوشنبه (9مرداد)خودم گرفتار دکتر و رادیولوژی بودم و بابا جون یونا رو برد پیش پارسا و پوریا (پسر دایی های گل من و داداشی هاش یونا قلب) که با هم  بازی کنن و ناهار هم پیش اونا بود.یونا عاشق پارسا و پوریاست و خیلی خیلی دوستشون داره قلبناگفته نماند که زن دایی من هم خیلی گل است و یونا با زن دایی جون خیلی احساس راحتی میکنهبغل

سه شنبه(10مرداد) رو با خاله نیلانی رفتم خرید و خاله آنی زحمت کشید و با خاله شایسته و آرتا گلی که فرداش عازم هلند بود رفتن شهربازی .یونا قبل از رفتن کلی با خاله آنی شرط کرده بود که آرتا چند سالشه ؟اگه یک سالشه که کوچولوهه من دوست ندارم با کوچولوها بازی کنم اگه دوسالشه هم باز کوچولوهه و خلاصه تا مرز 5 سالگی پیش رفته بود و خدا رو شکر با آقا آرتای 5 ساله حساااابی بازی کرده بود و  بهشون خوش گذشته بود

چهار شنبه(11مرداد) به دکتر رفتن گذشت نگران این اولین سفری بود که رفتم بوشهر و یونا رو دریا نبردم ناراحت امیدوارم پسرکم مامان لیلی رو ببخشه

پنج شنبه(12مرداد) با خاله آنی و خاله نیلان یونا رو بردیم آرایشگاه و موهاشو درست کردیم

بعدش بردیمش آتلیه و پیشاپیش عکس آتلیه 6 سالگی گل پسرمون رو گرفتیم قلب انشالله عکساش آماده شد میذارم.

این رو هم بگم که لباس و کفش یونا رو خاله نیلان انتخاب کرد و کلی وسواس به خرج داد و n تا مغازه به خاطرشون چرخید .

یونا در حال عکس گرفتن بود که زن دایی جون زنگ زدن و گفتن بعد از افطار بچه ها رو میارن با یونا بازی کنن بعد از اتمام گرفتن عکس به یونا گفتم داداشی ها میخوان بیان پیشت و یونا از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه سریع رفت و از سوپری برای خودش و داداشی هاش تنقلات گرفت و گفت سریع بریم خونه.

پسر مامان کلی با پارسا و پوریا بازی کرد و از ته دل خندید بغلخیلی رابطه یونا رو با پسردایی های گلم دوست دارم و وقتی یونا کنارشون است خیالم راحت است قلبپارسا و پوریا نسبت به یونا حسادت یا حس بزرگ بودن ندارن و خیلی دوستش دارن و باهاش بازی میکنن.

 جمعه(13 مرداد)برگشتیم اهواز .یونا تمام مسیر رو خواب بود و چشم باز کرد اهواز بودیم.پسری  خیلی دلش برای بابا سعید تنگ شده بود بغلقلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed