این روزها ... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ :: ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دوشنبه(5تیر) شب که یونا از کلاس اسکیت برگشت  کسری اومد پیشش و حسابی با هم بازی کردن من که ساعت 12.30 خوابیدم و متوجه نشدم کسری کی رفته خونشون تعجب

سه شنبه (6تیر) ظهر هم کسری اومد پیش یونا و تا بعد از ظهر  دوتایی مشغول بازی بودن

خدا رو شکر تو این سن بچه ها خوب با هم کنار میان و بازی میکنن و وقتی یونا با دوست جوناش مشغول بازی است من راحت میتونم به کارام برسم چون اصلا به من کاری ندارن و خونه رو هم به هم نمیریزن.یه جورایی فکر کنم این سن بچه ها سن خیلی خوبیه یونا اگر هم تنها باشه سرش به کار خودش است. شب تا صبح persiantoon میبینه صبح تا ظهر میخوابه و ظهر تا بعد از هم به بازی میگذره .اگه ببرمش بیرون که میادش و اگه نبرم هم چیزی نمیگه و خودش رو مشغول میکنه.خدا رو شکر دیگه پسرکم بزرگ شده قلب البته موارد استثنایی هم وجود داردابله که قابل چشم پوشی است. مثلا وقتی میریم پاساژ امام رضا منتظراونجاست که دیگه نمیتونه از خریدن play mobileصرفنظر کنه و من رو اینجوری میکنه کلافه

سه شنبه شب من و بابا سعید و یونا با خاله مریم و عمو مازیار و آرین گلی و نی نی آرتین رفتیم  رستوران سنتی هزاردستان

و مهمان آقا آرتین گل بودیم و شیرینی به دنیا اومدنش رو یه دیزی خوشمزه و بعدش هم یه چایی زعفرونی خوردیم خوشمزه. دیگه از این گل پسرمون چیزی نگم بهتره چون دلتون آب میشه اینقدر که دوست داشتنی و نازه ماچ من که ازش سیر نمیشم و دوست دارم همش بغلم باشه و ببوسمش و باهاش صحبت کنم . با دقت و با چشمای نازش(هزار ماشالله) نگاه میکنه و گوش میده بغل

شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت ممنونیم عمو مازیار و خاله مریم جوووون بغلانشالله شام دکترای آرین گلی و آرتین گلی قلب

چهارشنبه(7تیر) یونا رو بردم اسکیت که خوب بود و  بابا سعید هم  رفتش ماموریت تهران و من و مرد کوچکم تنها شدیمافسوس

یونا و سام قبل از نرمش :

قهرمان من بعد از اتمام تمرین :

پنج شنبه(8تیر) صبح یونا رو برای سنجش بردم و شناسنامه سلامت رو گرفتیم و اونجا دو تا از هم مهد کودکی های سابق یونا رو دیدیم که یونا تحویل نگرفت و گفت ازشون یادم نمیاد متفکر

آقا یونای 5 سال و 10 ماه و تفریبا 7 روزه ما وزنش23 کیلو و قدش 123 بود.

بعد از اتمام سنجش با یونا رفتیم خرید و کل پنج شنبه رو گرفتار کار خونه بودم اوه

جمعه(9تیر) خاله مریم گل و پسرای دسته گلش مهمان ما بودن که خیلی بهمون خوش گذشت بغلیونا و آرین گلی کلی بازی کردن و صد البته من و نی نی آرتین قلب

ای جاااانم زبونشو بغل

اینجا پسملی هامون دراز کشیدن و بازی میکنن ولی دسته رو به نی نی آرتین نمیدن که بازی کنه و فکر میکنن نی نی استمنتظر

ولی نی نی آرتین هم بیکار نمینشینه و خودش رو به یونا نزدیک میکنه

و ...

یونا : آرتین قلقلکم نکن

این داستان مصور واقعی است .نمیدونید چقدر خندیدیم خنده وقتی یونا این حرف رو به آرتین زد .

جمعه بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون البته به صورت سریالی چون وسطاش نی نی مون داشت اذیت میشد و بردیمش پیش عمو مازیار و شام رو به پیشنهاد یونا و آرین  بیرون خوردیم.

شنبه(10تیر) کلاس اسکیت به خوبی پیش رفت.یونا خیلی وقت پیش به طالع بینی pmc علاقه داشت و میگفت من شیرم (یونا متولد مرداد است)و کلی کیف میکرد و به هر ماهی که میرسید میدونست کدوممون هستیم ...

تو مسیر رفتن به اسکیت یونا : مامان میدونی چرا میگفت من شیرم ؟

من : کی میگفت شما شیری ؟

یونا :خوب همون که تلوزیون نشون میداد

من : کدوم؟ (مامان لیلی بیچاره از مشغله زیاد یادش میره ناهار چی خورده)

یونا : بابا همون که قبلا تو pmc می دیدیم من شیر بودم هر کدوممون یه چیزی بودیم یادت رفته

من : آهااا خوب یادم اومد چی شده مگه ؟

یونا : معلوم شد چرا من شیر بودم (اشاره به دندونای نیشش) این دوتا دندونامو ببین مثل دندونای شیر تیزه .من شیرم برای همینه دیدی ؟

و من منتظر : بله مامانی دیدم 

یکشنبه(11تیر)  بعد از ظهر آرین گلی به یونا زنگ زد و پس از یه مذاکره ایکس باکسی در خصوص یه مرحله از بازی , من و یونا رفتیم خونه مریم جون اینا و کلی بهشون زحمت دادیم و قویماغ و آش گوشواره بسیار خوشمزه ای رو که مریم جون زحمت کشیده بود خوردیم و 12 شب برگشتیم خونه

آرتین کوچولو هزار ماشالله هر روز ماهتر از دیروز بغل ...وقتی بیداره حسابی با هم بازی میکنیم و قربونش بشم دل من رو میبره قلب با اون نگاه های قشنگش بغل

دوشنبه(12تیر)بعد از ظهر با یونا رفتیم بچه های پرتقالی که براش جایزه بگیرم وروجک به بابا سعید گفت براش چیزی نیاره چون خودش انتخاب کرده  و میدونه میخواد چی بگیره.همه playmobil هاش رو هم شبیه هم میگیره کلی بهش نگاه کردم تا تفاوتش رو با اونی که قبلا خریده بود متوجه بشم ابله

بعدش رفتیم اسکیت و بابا سعید جون از ماموریت برگشت و وسایلش رو گذاشت خونه و اومد پیشمون و من و یونا از یرگشتنش خیلی خوشحال شدیم بغل یونا  اینقدر ذوق زده بود که نمیدونست چیکار کنه قلب

سه شنبه(13تیر) رفتیم دیدن نیما و نیلوفرو مامان و بابای گلشون

و نزدیک 12 شب سر از فست فود میزبان در آوردیم متفکر بعد نیما کوچولو دوست داشت بستنی بخوره که اومدیم خونه ما و بهش بستنی دادیم خودمون هم یه چایی دور هم خوردیم بغل

چهارشنبه(14تیر) خاله نیلانی گل از بوشهر اومد و خیلی خیلی خیلی خوشحالمون کرد قلب به یونا نگفته بودم که خاله نیلان قراره بیاد که سوپراز شه. ظهر که خاله نیلانی رسیده بود یونا خواب بود و خاله نیلانی تحمل نیاورده بود و تو خواب بوسیده بودش.یونا چشماشو که باز کرده و خاله گلش رو دید اینقدر ذوق زده بود که از خوشحالی به من که اداره بودم زنگ زد و گفت : مامان حدس بزن کی اومده ؟

من : نمیدونم مامانی کی اومده ؟

یونا : خاله نیلان..به خدا... به خدا ...راست میگم.قسم میخورم.مامان یعنی تو هم نمیدونستی ؟واقعا تو هم نمیدونستی خاله نیلان میخواد بیاد ؟

من : نه پسرم من هم نمیدونستم دروغگو

هدیه خاله نیلانی گل که بابا سعید رو ساعتها مشغول کرد.(143 قطعه رو باید وصل میکرد) :

کسری از بعد از ظهر اومد خونمون و شب امیر حسین کوچولو و مامان و بابای گلش مهمانمون بودن که خیلی خوش گذشت بغل

پ.ن.1 : یونا داشت کارتن ستاره لارا رو نگاه میکرد به من گفت : مامان تو دوست داری ستاره لارا به چی بخوره ؟ فکرش رو خوندم ولی دلم نیومد بهش چیزی بگم ,گفتم : نمیدونم مامانی بهش فکر نکردم

یونا : من بهش فکر کردم دوست دارم به قوری بخوره که قوری واقعی شه .زنده شه 

خیلی ناراحت شدم کاش میشد قوری رو کم کم از ذهنش پاک کنم این وابستگی زیاد میتونه باعث ناراحتی اش بشه خیال باطل

پ.ن.2 :از فاطمه جون عزیزم خیلی خیلی ممنونمبغل که زحمت کشیدن و اسم یونا رو برای برنامه آبرنگ نوشتن متاسفانه جور نشد و نتونستم یونا رو ببرم ناراحت که براش به یادگار بمونه و  بتونیم دوستای خوب وبلاگیمون و فاطمه جون نازنینم رو ببینیم افسوس

فاطمه جون مهربون باز هم یه دنیا تشکر از طرف مامان لیلی و یونا انشالله همیشه شاد شاد شاد باشی قلبماچ



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed