اسکیت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا خیلی دوست داشت اسکیت یاد بگیره, یه کلاس جاده ساحلی بود که از ترس گرمای تابستون جرات نداشتم نزدیکش برم تا اینکه مامان رادین دوست و همکلاسی یونا بهمون زنگ زد که اسم رادین رو نوشته برای آموزش اسکیت مجتمع ورزشی مخابرات.خیلی خوشحال شدم که بالاخره یه جایی پیدا شد که سر پوشیده است و از شر گرما در امان است.هفته قبل با یونا رفتیم به همون آدرسی که داشتیم و دیدیم که بله ه ه ه اینجا هم کلاس اسکیتش سرپوشیده نیست اوه .خواستم برگردم ولی پیش خودم گفتم تا کی میشه به خاطر گرما جلو پیشرفت یونا رو بگیرم .این بود که اسمش رو نوشتم و جلسه اول ساعت 7 تا 8.30 رو سپری کردیم.یونا که دیگه براش انرژی نمونده یود چون جلسه اولش بود همش میوفتاد و پاش حسابی درد گرفته بوداز طرفی گرمی هوا هم که وحشتناک بودآخ  من هم همش میرفتم دنبالش و بهش آب میداد و بلندش میکردم که مربیشون گفت مامان یونا اگه بخواد اینجوری ادامه بدهد از جلسه آینده نمیتونه با یونا بیاد بازندهو.... اینجوری شد که مجبور شدم بنشینم و از دور پسری رو ببینم که داره میوفته و بلند میشه و از گرما کلافه شدهناراحت .آخرش یونا گفت بریم کلاس اسکیت رو دوست ندارم ولی مربیشون اومد و بغلش کرد و بردش وسط زمین و یه چیزایی به هم گفتن و یونا دوباره به تلاش خودش ادامه داد .بعدا بهم گفت که مربیشون گفته هر وقت افتادی بخند و بگو من مردهستم وقتی میوفتم خنده ام میگیره,تازه اینقدر باید بیوفتم تا یاد بگیرم

برای جلسه های بعدی با مامان رادین هماهنگ کردیم و ساعت کلاس رو برای 8.30 تا 10 شب گذاشتیم که لااقل آفتاب نباشه و گرما کمتر بچه ها رو اذیت کنه .این هم یکی از هزاران مشکل زندگی در شهر های گرم منتظر 

یونا و رادین :

امشب هم آرین گلی اومد اسکیت که گرما کلافه اش کرده بود و زود خسته میشد و یونا هم همش در حال اعتراض بود که چرا آرین استراحت میکنه ولی استاد نمیذاره من استراحت کنم.

 

شنبه هفته قبل رفتیم دیدن خاله مریم و گل پسرا قلب و یونا  برای اولین بار آرتین کوچولو رو دید بغل

موقع رفتن طبق معمول دسته xbox اش رو هم برداشت که با آرین دوتایی بازی کنن و یه دونه شلوارک خونگی هم با خودش آورد که اونجا راحت باشه متفکر

موقع برگشتن هر کاری کردم راضی نمیشد بیاد خونه و میگفت میخوام شب رو پیش آرین باشم و همینجا بخوابم تعجب و مامان خورشید هم مواظبمه خجالت(اینقدر که مامان خورشید مهربون بود بغل معلوم شد که خاله مریم این همه مهربونی رو از کی گرفته قلب)

خلاصه اینکه بدون یونا اومدم خونه و تقریبا با رسیدن من بابا سعید هم رسید خونه و بهش گفتم بره یونا وروجک رو بیاره .

راستش از بابت موندن پیش مریم جون مشکلی نداشتم و میدونستم خاله مریم گل از خودم هم بیشتر مواظبشه بغل فقط نمیخواستم براش عادت بشه که هر جا رفتیم بگه میخوام شب هم بمونم .

نتیجه این که یونا خان رو به زور برگردوندیدم مژه



موضوع مطلب : اسکیت
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed