هفته ای که گذشت +پی نوشت روز معلم و 5 سالگی وبلاگ یونای من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

یکشنبه شب پسری پیشنهاد رفتن به پارک ساحلی رو داد .

رفتن به پارک ساحلی رو بدون بابا سعید دوست نداره و بهش خوش نمیگذرهمنتظر.

ترجیح میده با بابا سعیدش از طنابها بره بالا و باباییش تشویقش کنهبغل

و اینجاست که احساس مرد بودن, به وضوح تو چشمهاش دیده میشه قلب.

بابا سعید هم براش سنگ تمام گذاشت و حسابی سرگرمش کرد ولی به من خوش نگذشتناراحت , بیرون رفتن وسط هفته رو زیاد دوست ندارم مخصوصا که بدون هماهنگی قبلی باشه چون همش دلهرهنگران دیر خوابیدن یونا و ناهار فردا و ... رو دارم.از طرفی امتحانات یونا هم شروع شده و قبل از بیرون رفتن باید درسها رو هم طبق برنامه مرور کنیم .

هفته قبل امتحانات شفاهی یونا تمام شد و این هفته کتبی ها است .یونا که با اعتماد به نفس میگه همه رو بلدم .قربونش برم راست هم میگه چون تمام سال درسهاش رو با کلاس پیش رفته و تکالیفش روهم انجام داده و غیبت هم نداشته ولی من باز هم نگرانم نگران و به جای پسری اضطراب دارم.

سه شنبه رفتیم فست فود آترین که ماهی سوخاری رو که تعریفش رو شنیده بودیم بخوریمخوشمزه ولی هر سه تاییمون خوشمون نیومد ناراحت و مرغ خوردیم منتظر

چهارشنبه پسری شال و کلاه کرد که بره خانه بازی ستارگان تا یه بازی xbox رو که از قبل اونجا دیده بود به بابا سعید نشون بده که براش بخره و به n تا بازی دیگه اش اضافه کنه متفکر , یه کم هم رنگ آمیزی کرد.

و بعدش سه تایی یه دور تو خیابون های زیتون زدیم و شام خوردیم وبرگشتیم خونه.

پنج شنبه ظهر که از اداره برگشتم آسمان (همسایمون)یه دونه خرگوش تو دستش بود و وقتی یونا در رو برای من باز کرد خرگوشه رو دید و دلش خرگوش خواست و اصرار کرد که براش بخرم.من هم که از خرگوش میترسم استرسو به شرط این که یونا خودش از خرگوش مواظبت کنه قبول کردم .

بعد از ظهر با مریم جون و آرین گلی قرار داشتیم که بریم شهربازی مهزیار

و من به یونا گفتم وقتی بازی تمام شد با خاله مریم میریم و خرگوش میخریم و از شانس پسری نزدیک شهربازی یه مغازه باز شده بود که خرگوش هم داشت.یونا و آرین با ذوق خرگوش های سیاه نگران رو دیدن (همه خرگوش ها سیاه بودن )و یونا گفت مامان برام بخر و من هم گفتم بگیر تو دستت تا بخریمش و  آقای فروشنده خرگوش رو گذاشت تو دست یونا و یونا بدش اومد و گفت دستاش تیزه ...

خرگوش رو نخریدیم مژه و رفتیم یه دور تو پاساژهای مهزیار زدیم و بعدش رفتیم شهربازی و بچه ها حسابی بازی کردن و به هممون خیلی خوش گذشت قلب

بعد از خاله مریم و آرین گلی جدا شدیم و با بابا سعید رفتیم مهمانی خونه عمو وحید و خاله میترا وآقامحمد گل  قلب تا سه و نیم صبح اونجا بودیم و گفتیم و خندیدیم و بچه ها هم بازی کردن  و مثل همیشه در کنارشون اوقات خوشی رو سپری کردیمبغل

جمعه بعد از ظهر عروسی همکار من دعوت بودیم که اونجا هم خوش گذشتقلبیونا یه کم میومد تو سالن پیش من و یه کم میرفت تو حیاط پیش عمو پورعباس و با نیما و معین و بقیه بچه ها بازی میکرد.

پسری  حسابی جو گیر شده بود و میگفت بزرگ شدم حتما با تو ازدواج میکنم و اصرار داشت که من برم وسط و باهاش ب ر ق ص م خجالت خلاصه مجبور شدم دستاش رو بگیرم و براش دست بزنم تا پسری یه خودی نشون بده خنده

سر شام با دهان پر از خون اومد و با گریه اومد و دست من رو گرفت و برد تو حیاط  و یه پسر بچه رو بهم نشون داد که با در آهنی زده بود تو دهانش ناراحت بازم خدا رو شکر که به دندونهاش نخورده بود ولی بچه ام خیلی ترسیده بود و لبش داغون شد ناراحتخودم هم خیلی ناراحت شدم آخه یونا اهل گریه و زاری نیست حالا چقدر درد داشته که اینجوری اشکش سرازیر شده بود.

پسری آماده رفتن به عروسی :

پسری در جشن :

 هدیه 68 ماهگی یونا یه موبایل جدید بود و دو تا از شخصیتها به انتخاب خودش به همراه کتاب قصه های قبل از خواب برای بچه ها که داستاناش خوبه فقط  عکس زیادی نداره .

پ.ن.1 (91/2/12) : روز معلم رو به همه معلم های مهربون تبریک میگم بغل از جمله مامان عاطی قلب, بابا جونقلب , خاله های گلم قلب, مامانی نازگل جونم قلب و خانم معلم یوناقلب (با اینکه آدرس اینجا رو نداره )

ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا :
شمع را می سازند که بسوزد
اما معلم می سوزد که بسازد !

دکتر علی شریعتی


و ....

پنج سالگی وبلاگ یونای من  مبارک قلب خوشحالم که خداوند در کنار همه مشغله هام این توان رو به من داد که بتونم خاطرات کودکی دلبندم رو ثبت کنم و در این دنیای مجازی دوستانی رو پیدا کنم که شاید در دنیای واقعی نمیتونستم ببینمشون بغل 5 سال است که قدم به قدم با بزرگتر شدن یونای من در کنار ما بودید ومن به داشتن دوستانی مثل شما به خودم میبالم و همه شمادوستان و مامانهای گل و غنچه های قشنگتون رو از صمیم قلب دوست دارم ماچ


تمام سپاس من ؛ از کسی است که به من نیاز ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛ ﺍﻣﺎ .... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﮑﺮﺩ ...


موضوع مطلب : روز معلم / 5سالگی وبلاگ یونای من
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed