پسری عاشق مامان و بابا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آقا یونا عاشق من و بابا سعیدش است و خدا میدونه روزی چند بار بهمون میگه که دوستمون داره بغل

و به من میگه نفس قلب و برام بوسماچ میفرسته و میگه نفس عاشقتم قلب

گل پسر ما خیلی مهربون است و به چشمش مامان لیلی بهترین و قشنگترین مامان دنیاست و خوشمزه ترین غذاها رو درست میکنه خجالت و به نظرش بابا سعید باهوشترین و قوی ترین بابای دنیا استخجالت وقتی میخواد براش کاری انجام بدم میگه : مامان من یه چیزی میخوام ولی نمیگم.میدونی چرا نمیگم؟نمیگم چون تو خسته ای

خدا رو شکر این روزها خیلی ازش راضی هستم بغلاتاقش مثل همیشه مرتب و تمیزاست و تو انجام تکالیف نوروزی هم اصلا اذیتم نکرد.با این که دوسری پیک نوروزی داشتن و کار در خانه چند تا از کتاباشون روهم باید تو تعطیلات انجام میدادن, همه رو روزانه انجام داد و روز 14 فروردین مرتب گذاشت تو کیفش و برد مدرسه .

صبح روز 14 فروردین رفتم مدرسشون و عیدی مربی هاش رو دادم , البته عیدی مربی اصلیشون رو قبل از تعطیلات داده بودم.


 هر شب قبل از خواب کتاب به دست میاد پیشم و ازم میخواد براش کتاب بخونم

و با دقت زیاد گوش میده و یه عالمه سوال میپرسه.خیلی لذت میبرم وقتی با هم میریم کتابخونه محام یا رشد یا ...وکتابهایی رو که داره بهم نشون میده و خلاصه داستانهاش رو برام تعریف میکنهبغلوقتی به آخرین داستان از جدیدترین کتابش میرسیم میگه حالا فردا شب چی بخونیم ؟خوندن دوباره کتابهاش  هم زیاد جالب نیست چون تا عنوانش رو میخونم پسری تا آخر داستان رو تعریف  میکنه و آقا یونا قصه گو میشه و من شنونده و خواب میاد به چشمام خمیازهیونا کتابهایی رو دوست داره که چند تا داستان توی یه جلد باشه.

این کتاب رو خودم هم دوست دارم یه جورایی آرامش بخش است قلب

این سری کتابهای قصه های کوچک برای بچه های کوچک هم جالب است یونا همه داستانهاش رو تو 4 جلد داره.


یکی از سوالات پیک نوروزیشون  این بود : بانوی نمونه اسلام چه کسی است ؟

یونا : یعنی چی ؟

من : یعنی خانمی که تو اسلام از همه مهربونتر و بهتر است کی است ؟

یونا : خوب معلومه . مامان لیلی

من : پسرم شما لطف داری عزیزم . ولی یه نفر هست که از همه بهتر و مهربونتر و خوب تر بوده و اون حضرت فاطمه است

یونا : به نظر من که مامان لیلی است.الان چی نوشتی ؟

من : نوشتم حضرت فاطمه

یونا : نه ه ه ه ننویس.بنویس مامان لیلی

 یونا همیشه دوست داره یه دونه سگ داشته باشه و من راضی نمیشم و ...

یونا : مامان آخه چرا میترسی ؟ سگ ترس داره ؟من دوست دارم سگ داشته باشم

من : من که نمیترسم از خود راضیدروغگو فقط نگرانم نگران. وقتی ما اداره هستیم  سگه تنهایی تو خونه چیکار کنه؟چی بخوره ؟

یونا : این که کاری نداره صبحها با خودت ببرش اداره

تصور کنید من هر روز با سگ برم اداره متفکر

مساله سن و سال برای پسری ما بسیار زیاد مهم است منتظر, هر  بچه ای که میخواد بیاد خونمون مهمانی یا ما میخواییم بریم خونشون اولین سوالی که از ما میپرسه اینه که از من بزرگتر است یا کوچکتر؟اگه جواب بدیم بزرگتره با ناراحتی میگه آخه چرا همه از من بزرگترن؟... و اگه بگیم کوچیک تره میگه من دوست ندارم با کوچیکتر از خودم بازی کنم قهر و اگر بگیم هم سن هستید میگه چرا الکی میگی پس چرا قد من از اون بلندتره ؟یا کوتاهتره ؟

ولی این جریانات قبل از مهمان اومدن یا مهمانی رفتن است و چه کوچیکتر و چه بزرگتر و چه همسن , وقتی که میبیندشون کلی ذوق میکنه و بازی میکنه و به زور ازشون جدا میشه. فقط اینکه طرف مقابلش هم روی سن و سال حساس باشه که کلی با هم سر سن وسال و قد و کلاس و مدرسه بحث میکنن ولی نهایتا باز هم به زور از هم جدا میشن.

یونا در :

یونا در رستوران هتل آپارتمان هدیه کنار سفره هفت سین:

تو ایام عید میز غذا سرو سرویس بود و میتونستیم از انواع غذاها استفاده کنیم (البته با هزینه n برابرمتفکر)برای بابا سعید sms اومد و یونا خوشش اومد و پیشنهاد داد ناهار بریم هدیه که خودمون همه چیز برداریماز خود راضی .ولی آقا یونای ما میون انواع غذاهای قلیه ماهی ,قرمه سبزی, انواع کبابها و جوجه و ته چین و ... یه کاسه سوپ قارچ خورد و تو بشقاب سالادش هم دو سه دونه سالاد پاستا کشید که اونم نخورد منتظر.ظاهرا من و بابا سعید هوس ناهار خوردن تو رستوران هدیه روکرده بودیم.

دیشب آقا محمد و مامان و بابای گلش اومدن پیشمون که خیلی خوش گذشت ,کلی گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم و یونا و محمدهم تا ساعت سه و نیم صبح بازی کردن و هیچ اثری از خواب تو چشماشون نبود.یونا ظهر هم نخوابیده بود تعجب:

یه شب ما رفتیم پیش آرین گلی و مامان و بابای مهربونش و یه شب هم اونا اومدن پیش ما بغل. یه روز هم خاله من با دخترهای گلش و محمد امین و عمو رحیم مهمان ما بودن قلب و دو شب هم عمو پورعباس و نیما و نیلوفر و مامان گلشون اومدن پیش ما و یه شبش رو شام مهمان عمو پورعباس بودیم و بچه ها تو پارک معین کلی بازی کردن و نیما و یونا اینقدر بدو بدو کردن که آخرش افتادن و با لباسهای خیس و گلی برگشتن خونه .

به من و یونا و بابا سعید در کنار دوستان خیلی خوش گذشت فقط حیفافسوس که عکس نداریم که این برگ ازخاطرات قشنگمون هم مصور  ثبت شه قلب

قلبپسر یکی یه دونه  و باهوش من , من و بابا سعید خیلی دوست داریم و خنده قشنگت رو با دنیا عوض نمیکنیم قلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed