یک هفته بدون باباسعید - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پنجشنبه(20بهمن) شب بابا سعید جون به مدت یه هفته رفت تهران ماموریت . خیلی دلم گرفته بود دل شکستهانگار خونمون باید همیشه با جمع سه نفرمون جمع باشه و با نبودن یکی از ما چقدر این خونه دلگیر استناراحت.

 همونجور که تو پست قبل گفتم تا ساعت نزدیک به 12 شب ,کسری و یونا در حال بازی بودن .موقع خواب یونا افتاد به سرفه و از شدت سرفه نمیتونست بخوابه.بهش شیر گرم و عسل  و شربت دیفن هیدرامین دادم. خدا رو شکر آروم شد.

جمعه (21 بهمن)صبح که از خواب بیدار شد وقتی بغلش کردم و میبوسیدمش(قربونش برم صبحها مثل پنبه نرم میشه) گفت : مامان خیلی به من نزدیک نشو تو هم مریض میشیا

ای جانم که چقدر عاقل است این پسربغل .بعدش بهش صبحانه دادم و گفتم :یه کوچولو تو خونه تنها بمون تا مامانی سریع بره شلغم بگیره و برای پسری آش شلغم درست کنه که دیگه سرفه نکنه و یونا : مامان مگه نمیدونی وقتی بچه ای مریضه مامانش باید مواظبش باشه و تنهاش نذاره.نمیگی تو بری من سرفه کنم حالم بد شه ...

من : میتونم شما رو هم ببرم ولی بهتر این است که بمونی و استراحت کنی.من خیلی زود برمیگردم.اگه سرفه کردی یا خدای نکرده حالت بد شد به مامانی زنگ بزن

و تا خرید کردم و اومدم دو بار بهم زنگ زد که مامان من دارم سرفه میکنم ...

بالاخره آش شلغم رو درست کردم و بهش کمک کردم درساشو بخونه و بنویسه و تقریبا ظهر بود که کسری اومد و با هم بازی کردن.

 تا ساعت 3 با کسری بازی میکردن و بعدش با مریم جون و آرین گلی و عمو مازیار رفتیم جاده ساحلی جشن بادبادکها.بادبادک یونا رو در نبود بابا سعید نتونستیم پیدا کنیم و همونجا براش یه دونه بادبادک عقاب به انتخاب خودش خریدم. آرین جون هم یه بادبادک فرشته مهربون گرفت چون بادبادک قبلیش(دورا) خوب بالا نمیرفت ویونا وروجک وقتی میدید دورا بالا نمیره میگفت خدا روشکر خجالتخلاصه  حسابی بادبادکامون رو بالا بردیم و فرشته مهربون و عقاب کلی اوج گرفتن و آرین و یونا  حسابی کیف کردن

بعدش هم من و آرین ویونا رفتیم پارک چوبی و بازی کردن.بعد که برگشتیم پیش خاله مریم دیدیم که فرشته مهربون که حسابی اوج گرفته بوده و نخ عقاب رو هم به اون اضافه کرده بودن نخش پاره شده و گم شده.کلی دنبالش گشتیم ولی بی نتیجه بود و بعدش رفتیم خونه مریم جون اینا و بهش زحمت دادیمخجالت .جاتون خالی پلو و کباب مریم جون هم مثل بقیه غذاهاش عالی بود , من که هنوز مزه اش زیر دهانمه خوشمزه شب خوبی بود و به من و یونا خیلی خوش گذشت. بعدش همگی رفتیم مرو مریم جون زحمت خرید بستنی رو کشید و اومدیم خونه یونا از خستگی بدون دردسر خوابش برد.

راستی عکسا رو هم از مریم جون گرفتیم بغلما دوربینمون رو نبرده بودیم .

شنبه(22بهمن) صبح به کارهای خونه و آشپزی و درسها و کاردستی های یونا گذشت و بعد از ظهر خاله سهیلا اومد پیشمون البته بدون رضا و رزا مژه

یکشنبه(23بهمن) ظهر مرخصی ساعتی گرفتم و با پسری اومدیم خونه و سی دی بازی و الفبای تاتی رو هم براش از نمایشگاه ادارمون گرفتم که کمتر از نیم ساعت مشغولش بود و گفت مامان این سی دی خیلی کم بود خوشم نیومد

بعدش با خاله نیلان صحبت کرد :

خاله نیلان : خاله دلم برات تنگ شده نمیایی پیشمون؟

یونا : من که تازه پیشتون بودم .

خاله نیلان : آخه دلمون تنگ شده دوست دارم پیشم باشی تو دلم باشی

یونا : یعنی دوست داری خونم خونه شما باشه ؟ خونم اینجا نباشه؟ پیش مامان و بابام نباشه؟

و ظهر موقع خوابیدن :

من : یونا میدونی تو همه دنیای منی.میدونی یعنی چی ؟یعنی اگه همه زمین آسمون درختا گلها ماشینها خونه ها  پول و همه چیز رو به من بدهند, من با تو عوضشون نمیکنم

یونا : مامان خوب پولا رو ازشون بگیر من رو بهشون ندهاز خود راضی

بعد از ظهر ادهی(معصومه کوچولو) و مامانش  اومدن خونمون,تا پیش یونا بودن من  رفتم بیرون یه مقدار خرید کردم و تو این فرصت مامان ادهی اتاق یونا رو مرتب کرد که روز بعد توسط خود ادهی مجددا به هم ریخته شد متفکر

دوشنبه (24بهمن)بعد از ظهر آیدا(همون مسبب زلزله n ریشتری در پست قبل) اومد و با یونا بازی کرد و شام هم پیشمون بود.

سه شنبه(25بهمن) بعد از ظهر با یونا رفتیم بیرون که یونا بازی bolt رو که آرین   داشت و یونا خوشش اومده بود بگیره و خرید bolt پروژه ای شد.اول رفتیم شهر اسباب بازی که نداشت بعد رفتیم طبقه بالای ایران نگین که گفتن مغازه رو به کیان منتقل کردن.یونا گفت بریم کیان و راستش من اصلا بلد نبودم برم اونجا و نمیدونستم کیان کجاست مژهبعد رفتیم دو تایی شام خوردیم و بعدش رفتیم مرو و همه مغازه های تو پاساژ بازیهای xbox شون رو جمع کرده بودن تعجب فقط یکیشون گفت میتونیم بریم تو صندوق عقب ماشینش که بازیها رو اونجا گذاشته بگردیم ببینیم bolt رو پیدا میکنیم یا نه متفکر

با پسری تو صندوق عقب ماشین که یه عالمه بازی ریخته شده بود گشتیم و پیدا نکردیم اوه .ولی مگه میشه یونا خان دست خالی برگرده خونه از خود راضی.یه سی دی کارتن گرفت و رسیدیم خونه گفت : این سی دی رو هروقت میخواستم بگیرم بابایی میگفت برات خوب نیست جنگیه .حالا اگه بابا ببینه من گرفتمش بهم میگه :ای شیطون بالاخره گرفتیش

چهارشنبه(26بهمن) بعد از ظهر باباسعید از ماموریت برگشت بغلو "یک هفته بدون بابا سعید" به پایان رسید لبخندقلب

یونا به بابا سعید زنگ زد که براش چیزی نگیره چون خودش میخواد بره بچه های پرتقالی و bakugan بگیره .از قبل