سفر یک هفته ای به بوشهر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دو هفته قبل , بابا سعید رفته بود ماموریت تهران و مامان عاطی اومد اهواز که من و یونا تنها نباشیم .چهارشنبه بابا سعید برگشت و برای یونا یه سری لاک پشت نینجا طبق سفارش یونا خان آورد.پروژه خرید بن تن و لاک پشت نینجا و شخصیتهای تکراری همچنان ادامه دارد منتظر...پنج شنبه من و یونا با مامان عاطی رفتیم بوشهر و یه هفته اونجا بودیم بغل که خیلی خوش گذشت. حسابی استراحت کردم و از کار خونه و اداره معاف بودملبخند و یونا هم که عاشق شلوغی و رفت و آمد است, کیف کرد برای خودش مژهیا مهمان داشتیم و یا میرفتیم مهمانی قلب

پسری تو سفر در کنار شیطنتهاش تا تونست شیرین زبونی کرد و دل  همه رو بردبغل .

داشتیم با خاله آنی در موردپسربچه ها و شیطنتهاشون صحبت میکردیم که ...

یونا : به نظرت من پسر خوبی ام ؟

من : خودت چی فکر میکنی ؟ به نظرت پسر خوب چه پسریه ؟

یونا : خودم فکر میکنم خوبم .پسر خوب پسری است که به مامانش کمک میکنه , من که به تو کمک میکنم.پسر خوب پسری است که به مامانش هدیه میده.من  که همیشه بهت گل میدم .پسر خوب اینجوری است.من که پسرخوبی ام دیگه میل خودته که بگی من بد هستم.

رفته بودیم خرید و آقای فروشنده به یونا : اسمت چیه ؟

یونا : نخود.اسمم نخوده

آقای فروشنده : چه نخود خوشمزه ای .الان میخورمت

یونا : نمیتونی من رو بخوری چون اول باید  به من فلفل بزنیخنثی

و آقای فروشنده : متفکر

پسری  مثل همیشه کلی  هدیه هم گرفت, دو تا بسته بازی فکری , آموزش و سرگرمی در شهر کوچک  ,کلاه و شال و بلوزی که تو عکس بالا تنش است رو خاله نیلان براش گرفت ,بازی فکری راز جنگل هدیه  خاله آنی است ,talky walky ben10 رو  محمد امین (پسرخاله من) بهش هدیه داد, مداد تراش رومیزی طرح رویز رویز  دلی هم از طرف پارسا وپوریا (پسر دایی های من) است...

پسری همش با خاله آنی و خاله نیلان بازیهای فکری اش رو بازی میکرد و وقتی اونا رو حسابی خسته میکرد و بهش میگفتن حالا یه کم با بابا جون بازی کن میگفت : نه دوست ندارم با بابا جون بازی کنم باباجون حرفه ای بازی نمیکنه

ناگفته نماند که تا بیحوصله میشد میرفت سراغ بابا جون و کشتی و جنگ  ...و طبق معمول عینک بابا جون رو شکست خجالت

گزارش تصویری سفر :

یونا و محمد امین (پسرخاله من ) :

یونا چهارماه از محمد امین کوچک تره ولی هردو پیش دبستانی هستن.محمد امین خیلی آروم است و اولین سوالی که بین اون ویونا مطرح شد این بود که کدوم بزرگترن و ما گفتیم که هم سن هستن دروغگوولی آقا یونا اصرار داشت که از محمد امین بزرگتره و همش با هم رقابت داشتن و یونا اجازه نمیداد محمد امین به وسایل خودش و وسایل اتاق خاله نیلان دست بزنه وبا اونا بازی کنه و میگفت:محمد امین اتاق خاله نیان رو به هم میریزه و وسایل رو خراب میکنه

یونا و الیسا خانم بلا (نوه خاله من ) :


یونا : الیسا با محمد امین عکس نگیره منتظرمامان, محمد امین با الیسا عکس گرفت ؟

و با کلی صحبت راضیش کردیم که عکس سه تایی بگیرن و اجازه نداد محمد امین و الیسا عکس دو تایی بگیرن مژه 

یونا و محمد امین در مسجد شیخ سعدون  در محله کوتی بوشهر در حال سینه زدن :

 

تو مراسم خدا رو شکر روابطشون خوب بود.

 آقاهی که تو صف عزاداران زنجیرمیداد رو دیوانه کردن, آخه زنجیرش رو با خودم از اهواز نبرده بودم و یونا رفت و یه زنجیر برای خودش گرفت محمد امین هم دوست داشت زنجیر بزنه ویونا رفت و یه زنجیر هم برای محمد امین گرفت.

بعد یونا گفت من دوست دارم دو تا زنجیری بزنم و بازم رفت سراغ آقاهه و یه زنجیر دیگه هم گرفت.محمد امین هم که دید یونا دو زنجیره شده گفت من هم دو تا میخوام و یونا بازم رفت و یه زنجیر دیگه برای محمد امین گرفت ...

این هم یه در قدیمی در محله کوتی(یکی از کوچه های قدیمی بوشهر)  :

یونا و پارسا و پوریا پسر دایی های دو قلوی من :

یونا خیلی با پارسا و پوریا دوست شد و میگفت پارسا و پوریا داداشم هستن مامان برام  دوتا داداش به دنیا بیار که از من بزرگتر باشن متفکر و اینقدر بهش خوش گذشت که فردای اون روز گفت دوست دارم قبل از این که برم اهواز بازم برم پیش پارسا و پوریا و برای بار دوم رفت خونشون و حسابی بازی کردن و اگه بهش اجازه میدادم شب رو همونجا میخوابید.وروجکا mortal kombat بازی میکردن و سه تایی تا تونستن خندیدن خندهقهقههآخرش نفهمیدم چرا اینقدر kombat براشون خنده دار بود متفکر . وقتی برگشتیم اهواز یونا در اولین فرصت بازی  kombat رو خرید .

 یونای من در کنار دریای زیبای بوشهر :

و ...آقا یونا و ترمه خانم (از دوستان قدیمی و خانوادگی ما هستن )

در مورد این دو وروجک باید بگم که هیچکدوم در برابر هم کم نمی آوردن . ترمه خانم ,شش ماه از یونا بزرگتر است و بازم اولین چیزیکه از هم پرسیدن سن و سالشون بود و ما باز هم گفتیم که هردو هم سن هستندروغگو.ولی کار به اینجا ختم نشد و دوتایی تا تونستن لیاقتها و استعدادهای خودشون رو به رخ هم کشیدن.از دروس و مکالمه زبان گرفته تا نقاشی  کی بهتره