یونا و ترس از آینده +امتحان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ :: ٦:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هفته قبل با یونا رفتیم  نمایشگاه حیوانات :

البته اسمش نمایشگاه حیوانات بود چون غرفه نقاشی و فروش انواع خوردنی ها هم در کنارش بود.پسری قبل از دیدن حیوانات آش رشته و پشمکش رو خورد و بعد رفت به دیدن حیوانات ...

 هفته قبل مدرسه یونا جلسه بود و در مورد امتحاناتشون صحبت کردن و گفتن به بچه ها نگید امتحان دارن که بهشون استرس وارد نشه, فقط باهاشون کار کنید.در نتیجه فقط بنده استرس امتحان دارم و آقا یونااز خود راضی...

 این هم اولین برنامه امتحانی پسری که برای یادگاری میذارم.الهی قربونت برم که بزرگ شدی بغل



مثلا یونا خبر از امتحان نداره...بعد از اینکه امتحان زبان رو داد : مامان همشو

بلد بودم خانممون همه رو برام تیک زد اصلا ضربدر نزد ولی قوری همش ضربدر(قوری بیچاره)

موقع کار کردن با یونا یه بار از یونا میپرسم یه بار از قوری و قوری اونایی رو که بلد نیست میره پیش یونا و آروم میپرسه :چی میشه؟ ...چی میشه؟...

و یونا جواب رو بهش میگه و اینجوری است که دو بار تکرار میشه و خیالم راحت میشه که یونا خوب یاد گرفته 

حروف او, ج,د,ت هم بهشون یاد دادن که طبق روال قبل با هم کاردستی هاشو درست کردیم :

این روزها یونا همش میاد پیشم و میگه: مامان من میترسم

من : چرا ؟

یونا : من دوست ندارم بزرگ بشم

من : چرا پسرم ؟

یونا : خوب بعد که من بزرگ بشم نمیدونم باید چیکار کنم میترسم

من : از چی میترسی ؟

یونا : از این که برم اداره.اگه برم اداره خسته میشم خوب

من :  پسرم خوب درس بخون که دکتر بشی بعد نمیری اداره میری مطب

یونا :نمیخوام دکتر بشم دوست ندارم آمپول بزنم میترسم به مشتریها آمپول بزنم بمیرن( مشتریها رو داشته باشید متفکر)

من : خوب اشکالی نداره مهندس میشی پروفسورمیشی نگران نباش مامانی

یونا : خوب بعد شما چی میشید؟

من : ما هم بازنشسته شدیم و دیگه نمیریم سرکار شما میری سر کار پولدار میشی بعد من میگم یونا برام یه چیزی میخری ؟

یونا : یعنی شما پیر میشین ؟

من : نه پسرم من از عشق تو همیشه جوون میمونم.اصلا دو تاییمون میریم سرکار .من غذا درست میکنم .شما میایی میخوری. با هم میریم بیرون ....

یونا : نه پیر میشی بعدش هم که پیر شدی میری پیش خدا

من : نه پسر قشنگم خدا میدونه که من پسرم رو خیلی دوست دارم من رو نمیبره پیش خودش که همیشه کنارت باشم و مواظبت باشم

واقعا نمیدونم باید بهش چی بگم , خیلی حس بدی داره و مرتب در این مورد صحبت میکنه ناراحت

پشت کامپیوتر بودم که آقا یونا اومد : مامان من روباه هستم گولم نخوریا

من : باشه

یونا :با من بیا

من : کجا بیام ؟

یونا: یه لحظه بیا میخوام ببرمت پیش مامانتاز خود راضی

 

یکی از بازیهای مورد علاقه یونا برگشت به دوران نی نی بودن است :

اولش  میگه :دنیا اومدم اده اده ....و لوس بازی تو بغل مامانی

بعد میگه : چند سال بعد... یعنی بزرگ شدم  و شروع میکنه به چهار دست و پا راه رفتن و یه کم بعدش میگه : یکسال بعد ...حالا میتونم دیگه راه برم

یونا : من یه نی نی تنهام هیچکس منو دوست نداره

من : چرا پسرم من که خیلی دوست دارم

یونا : آخه تو که مامان من نیستی.

من : تعجب مامانت نیستم سوال

یونا : مامان من میشی ؟

من : متفکر

و میاد تو بغلم بغل

چه وروجکی است این پسر مژه

یونا : مامان من بزرگ شدم با تو عروسی میکنم بعد خوشبخت میشم .

این روزها کار ما شده دکتر رفتن از دندان پزشک تا متخصص آلرژى اطفال و گوش و حلق و بینی و ... چون پسری همش مریض میشه ناراحت

چند روز است که ناخن هاش نازک میشه و و ورقه ای و کنده میشه و

من : کاش بریم دکتر ببینم چرا اینجوری شده

یونا :بریم دکتر ناخن پزشک

شیطونک بلای من بغل

رفتیم xbox پسری رو  Update L2 کنیم .جایی که برای update کردنش رفته بودیم مرکز بازیهای xbox است و پسری طبق معمول چند تا بازی خرید و از جاهایی که خرید میکرد کارت اونجا رو برمیداشت تا ...

فرداش دیدیم یونا  تلفن رو برداشته و از روی کارت  شماره تلفن رو نگاه میکنه و داره زنگ میزنه ...

بابا سعید : یونا  کجا داری زنگ میزنی ؟

یونا : میخوام زنگ بزنم برام بازی بیارن

من و باباسعید : خندهخنده

قربونش برم فکر کرده اشتراک پیتزا ساندویچ است که تلفنی براش بیارن

نمیدونم کی بن تن  خریدنهای آقا یونا تمام میشهمنتظر.خوبه بن 10 است و بن 1000 نیست مگرنه ...

رفتیم رشد برای خرید کتاب که یه سری اسباب بازی بن تن که یونا تا حالا n تای اون رو خریده چشم پسری رو گرفتخنثی و بعدش تصمیم گرفت که به جاش دایناسور بگیره و کلی دایناسورها رو بالا و پایین کرد و صحبت و توضیح و ...

آخرش بن تن رو خرید و اومدیم بیرون متفکر

هنوز هم ترجیح میده برمودا شام بخوره و تام و جری ببینه میگه : پیتزاش دلمه داره ولی اشکال نداره دلمه هاشو نمیخورم

پ.ن : برمودا همیشه کارتن برای بچه ها پخش میکنه



امشب آقا یونا با بابا سعید فیلم real steel رو دید که خیلی خیلی خوشش اومد بغلو با شور و هیجان  راه میره و صحنه به صحنه فیلم رو نقد میکنه.

عکسای زیر جریان دارد و جریانش برمیگرده به درختهای پشت سر یونا .اینقدر آقا یونا با این درخت بیچاره جنگ کرده که ...

درخت (با صدای مامان لیلی) : چرا اینقدر من رو اذیت میکنی ؟

یونا : من کی اذیتت کردم از خود راضی

درخت : همش با من جنگ میکنی برگهام رو میکنی آخه من دردم میگیره

یونا در حالی که درخت رو میبوسه : نه نازت میکنم نااازی نااازی دوست دارم دیدی بوست کردم

درخت : اینقدر من رو اذیت کردی که قدم کوتاه مونده.بزرگ نشدم.ببین درختای دیگه همه چه بلند شدن

یونا با چشمای گرد به بقیه درختا نگاه کرد و : آره حالا تو هم بزرگ میشی

یونا به درخت پایینی : با تو هم دوستم دیگه برگات رو نمیکنم که مثل داداشت بزرگ بشی



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed