شب یلدا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ :: ۸:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این روزها همش در حال دویدن هستم.باور کنید با دویدن از زمان عقبم اگه راه برم که دیگه هیچ نگران.تو این دو هفته سه بار رفتیم یه روز با امیر محمد گل و مامان مهربونش :

 

 دو روز هم با آرین جونی و مامان مریم گل .یکشنبه بردیمشون بازی کردن و بلیط برای جشن شب یلدا گرفتیم:


دوشنبه با مریم جون و آرینگلی رفتیم شهربازی مهزیار که حسابی بازی کردن.

عکس اضافه میکنم

 سه شنبه برای جشن شب یلدا رفتیم دردونه که به آقا روباهه یعنی آرین خان و آقا شیره (یونا خان)خیلی خوش گذشتقلب :

این آقا شیره ما این روزها خیلی حساس شده و زود ناراحت میشه.آقا شیر مغرور از خود راضی

چهارشنبه (شب یلدا) آرین جون و مامان و بابای گلش اومدن خونه ما که خیلی خیلی خوش گذشت .مریم جون زحمت آش دوغ خوشمزه و هندوانه تزیین شده رو کشیده بود و با خودشون آوردن بغل و من هم میگو سوخاری و ژله انار درست کردم.شب یلدای خیلی خوبی بود کلی هم بازی کردیم و من و بابا سعید برنده نشدیم نیشخند , فال حافظ گرفتیم و گفتیم و خندیدیم ...

 

آرین حون هم زحمت کشیده بود و برای یونا سی دی گالیور و کتاب قصه هایی برای 6 ساله ها آورده بود و یونا وروجک چون خودش این کتاب رو از قبل داشت کتابش رو با کتاب آرین جون (قصه هایی برای 5 ساله ها ) عوض کرد خجالتو گفت من 6 سالم نیست 5 سالمه من 6 سالشو دارم اینو میخوام متفکر

 خلاصه ای از گزارشات مدرسه و درسهای پسری :

نشانه ها حروف ف, ی, و  رو یاد گرفتن :

یونا کلی به باب اسفنجی و قطره که تو ایستگاه نشستن خندید خنده

 

زبان انگلیسی : نوشتن 1تا 4 و دروس کتابشون هم که پیش میره.

ریاضی هم روی مطالب کتاب واعداد  1 تا 4 و جمع و تفریقشون کار میکنن 

دست ورزی هم که پسری به نسبت درسهای دیگه اش زیاد دوست نداره و قربونش برم دستاش خسته میشه .بین نوشتن بهش استراحت میدم و یونا به قوری : قوری ببین مامان من چقدر خوبه میذاره من بین درسام استراحت کنم.مامان تو چی ؟

مدتی است اینجا از قوری چیزی ثبت نکردم و این دلیل بیعلاقه شدن یونا به قوری نیست  , قوری همچنان در خونه ما حضوری فعال و پررنگ داره و جمع سه نفره مارو چهار نفره کرده.هنوز هم با یونا میخنده ,بحث میکنه, بیرون میره, میخوابه, بیدار میشه ,میخوره و ... و... و ...

یونا : قوری تو هم داداشمی هم دوستمی قلب

 

 

صبحها که یونا رو بیدار میکنیم قوری رو هم صدا میزنیم و قوری : خوابم میااااد ....خوابم میااااد ... نمیخوام برم مدرسهقهر

 یونا : قوری تو نمیخوای باهوش بشیسوال

 قوری : چرا میخواممژه

 یونا : میخوای عمو آشغالی بشی همه بهت دستور بدن اینو جمع کن اونو جمع کن سوال

 قوری :نهناراحت

 یونا : پس باید بری مدرسه درس بخونییول

 این جایزه یونا است که خودم براش گرفتم و داده بودم خانم معلمش از طرف خودش بهش بده :

علت گرفتن جایزه : آروم شدن پسری در کلاس و حیاط مدرسهمتفکر

و بریم سراغ شیرین زبونی های آقا یونا در این روزها : 

یونا مرتب در حال تعریف و تمجید از مامان لیلی یعنی اینجانب  است از خود راضی مژه  و با القاب قربون ...نفس...عزیزه دل و عزیز خطاب میشوم و خوشگل شدی رو هر روز از زبان گل پسرم میشنوم.مرتب به من میگه: تو بهترین مامان دنیایی چون همه چیز برام درست میکنی .هر چی بخوام برام میخری .من رو با دوستام بیرون میبری.پارک میبری.جاهای جدید میبری.میبری بیرون با دوستام شام بخورم

برای کاردستی مدرسشون گفته بودن یه پرچم درست کنه و یه طرفش بنویسه یا حسین و یه طرفش هم بنویسه یا ابوالفضل.بعد از این که پرچم رو به کمک هم درست کردیم یونا گفت : مامان میشه یه پرچم دیگه هم درست کنی که سبز باشه براش چوب هم بذاری یه طرفش رو بنویسی یونا یه طرفش هم بن تن.نه اصلا دو طرفش بنویس یونای بن تن

هر کاری یا چیزی که  از من یا بابا سعید بخواد قبلش از لطف میکنی ... استفاده میکنه .پسری خیلی مودب است بغل

آقا یونای ما اگر  هفت روز هفته بیرون بره حداقل 7 تا سی دی رو میخره منتظرو شدیدا به خرید سی دی عادت کرده .روز جمعه سی دی هاش رو جاسازی کردم البته نامرتب نبودن.یونا رو وسایلش خیلی حساس است و معمولا اونا رو منظم میکنه.یه جعبه سی دی هم براش گرفتم که 60 تا جای سی دی داشت

 ولی تعداد سی دی های پسری خیلی بیشتر از این بود.سی دی های بازی کامپیوتری- بازیهای xbox- سی دی های پلی استیشن -سی دی های کارتن ...

قفسه زیر تلوزیون و یه جعبه نسبتا بزرگ و سه تا جای سی دی رو پر کردم و بالاخره همه رو جا گیر کردم و به پدر و پسر هم هشدار دادم که دیگه خرید هر نوع سی دی ممنوع است بازندهمخصوصا بازی XBOX.آخه یونا کلی بازی تمام نشده و نیمه داره.و کلی بازی که هنوز فرصت نکرده شروع کنه.و ...

من و یونا و بابا سعید بیرون از خونه :

یونا : بابا اگه میخوای برام سی دی بگیری اینجا سی دی یاش خوبه .میخوای بگیری یا نه ؟اگه میخوای بگیر.میخوای ؟

یه روز دیگه :

یونا : مامان برام سی دی میگیری ؟

من : نه(آیکون مامان لیلی بد)

یونا: چشم .خوب نگیراشکال نداره. یه شب دیگه بگیر

چند دقیقه بعد که خریدامون تمام شد ازش پرسیدم دیگه بریم خونه؟چیزی لازم نداری مامانی؟

یونا : اگه خواستی برام چیزی بگیری, بگیر خوب

من :چی مثلا ؟

یونا : مثلا سی دی .اگه خواستی چیزی بگیری برام سی دی بگیر

و بالاخره تونستیم تقریبا یه هفته مقاومت کنیم و سی دی نخریم و دیشب آقا یونا رو بردیم شهر اسباب بازی و بازی XBOX و عروسک بن 10 براش خریدیم :

بعد از ظهرهایی که بیرون نمیریم معمولا با پسری بازی میکنیم و درس میخونیم و همه خوردنی های کمد و یخچال رو ناخنک میزنیم و دنبال یه خوردنی خوشمزه  و جدید میگردیم.هر چقدر قفسه سوپری ها رو خالی میکنیم و میریزیم تو یخچال و کمد خونمون بازم فایده نداره و دلمون یه چیز جدیدتر میخواداز خود راضی

من : به نظرت الان چی بخوریمسوال

یونا : نمیدونمخیال باطل

رفتم سر یخچال و پرتقال آوردم (خیلی جدید بود نه خنده)

یونا : عجیبه به ذهن خودم نرسید که پرتقال بخوریم (دیدید به نظر یونا هم جدید بود اینقدر که قاطی خورده بودیم )

داریم با پسری DINNER DASH 2بازی میکنیم و من بازی میکنم و یونا اطلاع رسانی میکنه که قلب چه کسی  کم شده ...چه کسی  عصبانی است ...چه کسی شیرینی میخواد و ...

یونا : مامان تا بچه ها رو نشوندی سریع براشون صندلی بیار.اینو تو ذهنت نگه دار که یادته نره.

یونا و بابا سعید داشتن صحبت میکردن و صحبتشون به اینجا رسید که بابا سعید گفت : بابایی پیر شده دیگه

یونا : نه تو هنوز پیر نشدی میدونی چرا ؟ چون فیلم میبینی, کامپیوتر کار میکنی,پیرها همش اخبار میبینن

خاله نیلان پشت تلفن به یونا :خاله دلم تنگ شده برات ...خیلی دوست دارم

 یونا : من هم دلم تنگ شده .چه خوبه که من خاله ای به این قشنگی دارم .به مامانی میگم تو ف  ی  س... برات قلب بفرسته.

و وقتی گوشی رو به من داد گفت :مامانی از طرف من ببوسش

پشت کامپیوتر بودم که طبق معمول آقا یونا یادش اومد با کامپیوتر  کار داره گفتم من یه کوچولو کار دارم شما برو با لب تاب کار کن

چند دقیقه بعد که لب تاب رو روشن کرده بود گفت : حالا دو تامون هستیم.بیا با هم چت کنیماز خود راضی

وروجک مهندسی است برای خودش شکل فولدرهاشو تغییر میده و RENAME میکنه

 و وقتی یه سایت باز میکنه که ف ی ل ت ر است میگه اه این هم ف ی ل ت ر ه و با V P N بازش میکنه

داشتم ازش کلمه میپرسیدم که انگلیسیشو بگه ...

من : کوچک

یونا : خندهقهقهه

من : تعجب چی شد سوال

یونا : از کوچک خندم میگیره.باید بگی کوچیک نه کوچک

داشتیم میرفتیم بیرون یونا دستش خورد به من و گفت :مامان ببخشید لباستو چروک کردم

من : چروک نشد پسرم

یونا : خودم فهمیدم چروک نمیشه.این لباسه اصلا چروک نمیشه گفتم ببخشید که ناراحت نشی

از طرف مدرسه یه جدول بهشون دادن که هربار که مسواک زدن یه خونش رو رنگ بزنن.جدول رو که آورد مفصل برای من و بابا سعید توضیح داد و شب اولی دیدیم که بله ه ه ه جدول رو زده به در فریزر و یه مداد هم بالاش گذاشته که به قول خودش راحت باشه و همون شب  اول 4 تا خونه رو  باهم رنگ زده ببینید تورو خدا تعجبمدادشو هم ببینید خنده

 

میتونم به جرات قسم بخورم که هیچ حسی قشنگتر از حس مادری نیستقلبیونای من , ممنونم ازت به خاطر هدیه این حس قشنگ که با هیچ چیز عوضش نمیکنم بغلمامان لیلی برات میمیره و خیلی دوست داره خیلی زیااااااد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed