هفته ای که گذشت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ :: ٦:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 این هفته نسبتا تکالیفشون کمتر بود و تونستیم بیرون بریم .

شنبه(90/9/5) ظهر درسهای یونا رو با هم انجام دادیم و یه کوچولو براش کتاب خوندم  و بعد از ظهر هم عصرونه پوره سیب زمینی براش درست کردم و پسری سفارش یه ظرف بزرگ پوره برای صبحانه فرداش داد و تلوزیون رو گرفت و روبه روش دراز کشید که کارتن ببینه .من هم یه سر به آشپزخونه زدم و دیدم سیب زمینی مون برای یه ظرف بزرگ پوره کافی نیست متفکر و باید برای خرید میرفتم بیرون و حسش هم نبود ابله...

قرار بود شنبه ها بریم برای آموزش اسکیت که یونا گفت من بدون آرین نمیرم به مریم جون اس ام اس دادم و قرار شد دوشنبه ببریمشون اسکیت و مریم جون گفت دارن میرن خرید میوه و اگه ما هم حوصلمون سر رفته با هم بریم .تا من داشتم جواب اس ام اس رو برای یونا میخوندم یونا شروع کرد به عوض کردن لباسشتعجب و خلاصه 4 تایی رفتیم سیب زمینی و میوه خریدیمچشمک و بعدش سر از پارک چوبی ساحلی در آوردیم.هوای خوبی بود و آرین و یونا کلی بازی کردن و بعدش یونا گفت : من که گشنمه شدییییید الان میچسبه یه همبر بخوری.این بود که رفتیم شاورما و یه رستبیف خوشمزه خوردیمخوشمزه و با خاله مریم گل و آرین شیرین زبون شب خیلی خوبی رو سپری کردیمبغل

اومدیم خونه یونا رو برای خواب آماده کردم و رفتیم سراغ این سایت و یونا داستان اسباب بازی رو انتخاب کرد . من شروع به خوندن کردم و دیدم نوع نوشتنش در حد یونا نیست , گفتم :یونا, بعضی داستاناش سنگینه بذار خودم برات اونایی که در حد شماست انتخاب میکنم و میخونم

یونا :سنگینه یعنی چی ؟

من : مثلا الان متوجه شدی این داستانه چی بود ؟ دیدی یه عالمه اسم سخت داشت .نمو هم یه کم سنگین بود.یادته اون شب برات خوندم(نمو تو این سایته نوشتنش خیلی روان و راحت نبود)

یونا چند تا از اسمهای داستان اسباب بازی رو ازم  پرسید و گفت : مامان دیگه داستانای سنگین برام نخون.یادته نمو رو خوندی خوابم برد.داستانهایی بخون که سنگین نباشه خوابم نبره .باشه سوال

یکشنبه(90/9/6) بعد از ظهر نوبت دندانپزشک داشتم و ظهر که از اداره برگشتم یونا بهم گفت : مامان کم میبینمت .خیلی کم میبینمت .صبح ها هم که میری اداره ... لااقل بیا بشین کنارم .امروز هم میخوای بری دکتر دیگه اصلا نمیبینمتناراحت

بعد از این که کار دندانپزشکی ام تمام شد به بابا سعید زنگ زدم که بیان دنبالم با هم بریم خرید و چون یونا خواب بود قرار شد بعد از بیدار شدنش بیان و من هم از فرصت استفاده کردم و یه چرخی تو پاساژ زدم و از کنار یه مغازه که شیر گاومیشش معروف است و هر وقت میرفتم تمام کرده بود رد میشدم دیدم تازه براش شیر  رسیده.رفتم و شیر و شیر برنج ازش خریدم و به بابا سعید هم اس ام اس دادم که اونجا هستم و یونا و بابا سعید اومدن و با هم رفتیم خرید کردیم.اومدیم خونه شیر گاومیش رو گذاشتم بجوشه بهم یه کاسه سرشیر داد خوشمزه یونا سرشیری که از روی شیر برمیدارم خیلی دوست داره ولی انگار هر چیزی کمش مزه میده چون این سرشیره رو زیاد نخورد .


دوشنبه(90/9/7) صبح باید تو جلسه ای که مختص آقا یونا بود شرکت میکردم.و موضوع جلسه هم شیطنت یونا خان بود و این که پسری زود درسهاشو یاد میگیره و حوصله اش سر میره و میره که با بقیه بازی و شیطنت کنه متفکرو مامان لیلی باید راه حل ارایه میداد که اونا باید چیکار کنن سوال

جالبش اینجا بود که خانم معلمش قبلا از شیطنت یونا گله داشت و من با یونا صحبت کرده بودم و خانم معلمش الان میگه خوبه و دیگه ازش شکایتی نداره و تو این جلسه معلمش حضور نداشت و فقط مشاور مدرسه و معاون و مربی بهداشت بودن خیال باطل

و راه حل پیشنهادی خودشون این بود که یونا رو ببرم پارک  تعجبو انرژیشو تخلیه کنم و آدرس پارک چوبی ساحلی رو بهم دادن  منتظر و این که با یونا تو خونه صحبت کنممژه

 من بهشون گفتم که معلمشون دیگه از یونا شکایتی نداره و من هم اصلا تو خونه به یونا درسی یاد نمیدم چون همه رو سر کلاس یاد میگیره و تا من میخونم براش سریع انجامش میده

و جوابشون این بود که یونا تو حیاط شیطونه (صورت مساله عوض شد) و اینکه ما با درس یونا مشکلی نداریم چون یونا جز شیطون ترین ها و باهوشترینهاست ...

به نظرتون من باید بهشون چی میگفتم سوال احتمالا باید به یونا بگم از این به بعد درسهاشو زود یاد نگیره که حوصله اش سر نره و ببرمش پاااااااارک که انرژیش تخلیه شه(آدرس پارک رو هم که ندارم دروغگوو خوب شد بهم آدرس دادن ابله)

سیستم آموزشی و صبر و تحمل معلم های ما واقعا قابل تحسین است نگران البته من قصد توهین ندارم و میدونم که یونا پر انر‍ژی و شیطون است ولی من تو خونه اونقدر براش وقت میذارم و با برنامه ریزی پیش میرم که بتونم کنترلش کنم و از هوشش استفاده کنم که هدر نره و انتظار میره که تو مدرسه هم برنامه خاصی برای بچه های اینچنینی داشته باشن که هوش برتر اونا به واسطه انرژی زیادشون و شیطنتهاشون هدر نره و اعتماد به نفس اونا به خاطر تذکرهای مکرر پایین نیادخیال باطل

ظهر که یونا از مدرسه برگشته بود و من اداره بودم تلفنی بهش گفتم :  خیلی ناراحتم تو مدرسه جلسه بود و میگن یونا خیلی شیطونه

یونا : حالا بیا خونه درموردش صحبت میکنیم

ظهر که رفتم خونه دم در بعد از سلام و احوالپرسی گفت : خووووب حالا بگو ببینم جریان چیه سوال

(چی بگم من به این وروجک 5 ساله که مثل آدم بزرگاست)

من : میگن یونا خیلی شیطونه

یونا : همشون الکی میگن .چعبی شیطونی میکنه میندازنش رو من .من اصلا شیطونی نمیکنم .قبلنا من شیطون بودم ولی الان اصلا... من اصلا... چعبی همه این کارا رو کرده میندازنش رو منخنثی

بعد از ظهر هم  بعد از انجام تکالیفش با آیدا و پارمیدا تو پارکینگ دوچرخه سواری کردن و باز هم تا تکالیفش  رو انجام دادیم هوا تاریک شد و نرفتیم اسکیت

سه شنبه(90/9/8)سه تایی رفتیم مرکز شهر و خوش گذشت. مدتی بود با هم نرفته بودیم اون طرفا,بازار امام و میدان شهدا ... یه مقدار هم خرید کردیم و یونا موقع خرید جوراب : bakugan رو بهم بدین ben10نمیخوام

آقای فروشنده : کدومش bakugan  است ؟!

یونا بهش نشون داد و آقای فروشنده : من نمیدونستم .بگو کارتن های جدید چیا هستن یاد بگیرم.لازمم میشه .این از بن تن جدیدتره؟

یونا : آره من پارسال چیزای ben10 میخریدم .bakugan  از بن تن جدیدتره.امسال من bakugan میگیرم.کلاه و شالم هم bakugan خریدم از خود راضیgormiti

هم خوبه .

قابل توجه این که یونا میگه این دو تا  من و بابایی هستیم سمت راستیه یونا است و سمت چپی بابا سعید مژه


چهار شنبه(90/9/9) صبح که از خواب بیدار شدیم یونا حالش بد بود و سرمای شدیدی خورده بود.نفرستادمش مدرسه و با خودم بردمش اداره

پسری بیمار در اداره مامانی متفکر :




 و یازده و نیم مرخصی گرفتم و یونا از غرفه cd و کتاب که تو ادارمون گذاشته بودن خرید کرد و بعدش رفتیم مدرسشون, تکالیفش رو از خانم معلمش گرفتم و اومدیم خونه.

بعد از ظهر با بابا سعید بردیمش دکتر مرعشی و از اون طرف هم رفتیم بازی xbox خرید .خیابون حسابی شلوغ بود و قدم به قدم شیر نذری و دارچین دم کرده میدادن و هیات های زنجیر زنی ... .حیف که زنجیر یونا رو نبرده بودم ...

 پنج شنبه(90/9/10) صبح من اداره بودم و یونا پیش بابا سعید بود و آدینه رو انجام داد و بعد از ظهر هم پدر و پسر با هم بازی کردن و فیلم 

rise of the planet of the apes   رو دیدن بغل

جمعه(90/9/11) صبح سه تایی رفتیم خرید خوردنی و بقیه روز هم به کارهای خونه و تکالیف و کاردستی های آقا یونا سپری شد و بعد از ظهر با یونا رفتیم کتابخونه محام وسایل کاردستیمون رو که رو به اتمام بود تکمیل کنیم و آقا یونا هم که قرار بود خرید نکنه فقط سی دی و کتاب و تراش و ...خرید و گفت دوست داره شام برمودا بخوره و کارتن هم ببینه .شامش رو خورد و گفت : مامان میبینی بزرگ شدم دیگه نزدیک نرده ها نمیرم؟قوری هنوز بزرگ نشده نزدیک بود از نرده ها بیفته و اینجوری (ادای لرزیدن قوری رو در میآورد) مبلرزید از ترس ولی خدا رو شکر نیوفتاد دستش رو گرفته بود به لبه مامانش آوردش بالا.

اومدیم خونه و 12 به بعد به زور موفق به خوابوندنش شدم منتظراگه دنیا رو میدادن دست یونا شب و خواب رو از زندگی حذف میکرد خیال باطل

هفته گذشته حروف ل و ش رو بهشون یاد دادن , این هم کاردستی اش با مشارکت مامان لیلی و آقا یونا :

یه کاردستی ساخت خونه داشتن که با هم درست کردیم :

خونه رو به خانم معلمش نشون داد و برش گردوند و الان هم در خونه رو با چاقو باز کردم و یونا ,قوری و قورانه رو گذاشته توی خونه.بازم خوب شد این دو تا طفلکی تو سرما صاحب خونه شدن ابله

و همچنین کاردستی پروانه  :


 

پسرم خیلی آقا شده وقتی باهاش صحبت میکنم اصلا به نظر نمیاد یه پسر بچه 5 ساله است.خیلی شیطون است ولی وقتی شیطونه ازش دور میشه مثل آدم بزرگاست بغلصداش ,کلماتی که تو جملاتش استفاده میکنه, حرکاتش ...خیلی دوست داشتنی است نمیدونم باید با چه زبونی از خدای مهربون به خاطر دادن این هدیه بزرگش تشکر کنم لبخند




من : مامان شما هم سردته ؟بخاری روشن کنم ؟

یونا : میل خودته من که سردم نیست

یونا :  اونایی که قوی هستن رو دستشون یه علامت است. مثل papay ...مثل سگه تو تام و جری ... یه بار سگه میخواست تامو بزنه آستینشو زد بالا که علامته پیدا شه بعد بره تام رو بزنه

یونا :مامان برام یه جاروبرقی اسباب بازی میخری ؟اسباب بازی ولی بن تنش.صدا هم بده مثل ما که راستکیشو داریم

هر وقت خرمالو میخریم تا به خونه برسه همشون له میشه نگران و آخرین بار که با خاله مریم اینا رفتیم خرید, خرمالوها سالم به خونه رسیدن تعجب و به یونا گفتم یونا به نظرت چرا قبلا خرمالوها خراب میشدن ؟!

یونا : چون تو آفتاب بود.آفتاب خرابش میکرد.الان که شب خریدیم و آفتاب نبود خراب نشدن.دیگه باید شب خرمالو بخریم که آفتاب نباشه خراب نشه
 تو تکالیفشون یه عکس از امام حسین (ع) بود و یونا داشت رنگ میزد  و اومد نقاشی رو به من نشون داد و گفت :مامان یادشون رفته بود برای صورتش چشم و ابرو و دهان و اینا بذارن خودم همه رو براش کشیدم 

کلی براش علتش رو توضیح دادم و شروع کردیم به پاک کردن ...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed