ژیمناستیک یا اسکیت؟ - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 هفته قبل خیلی گرفتار درس یونا بودم و تا اتمام درسهاش شب میشد و وسط هفته فرصت بیرون رفتن از خونه رو نداشتیم.

 

هفته گذشته حروف م , ک واَ و نوشتن عددهای یک تا سه رو بهشون درس دادن و تمرینهای دست ورزی و نقاشی و زبان و اجتماعی و ... هم جای خود رو داشت .

کاردستی حروف م , ک واَ که به کمک هم درست کردیم  :

( پرچم ایران رو اشتباه رنگ زدمابله و همینجوری هم فرستادم مدرسه خجالت البته من یادم رفته بود قرمز بالا بود یا سبز از یونا پرسیدم یونا گفت قرمز بالاست من هم قبول کردم.خداییش خیلی هم خسته بودماوه)

تو آدینشون یه کاردستی ماهی و یه کاردستی پرچم ایران داشتن که اینا رو هم با هم درست کردیم(رنگ این یکی پرچمه درست است مژه) :

ظهرها یونا رو نمیخوابونم که شب زود بخوابه ولی ...


یه شب یکساعت و نیم(از ساعت 8 تا نه و نیم )با گلوی درد و صدای گرفته بی وقفه قصه خوندم تا پسری بالاخره به خواب رفت خمیازه

شب دیگه از 8 شروع کردم به قصه خوندن از روی این سایت , گلوم مشکلی نداشت فقط به سختی جلو بسته شدن چشمام رو گرفته بودمهیپنوتیزم و بالاخر 10 خوابش برد یعنی 2 ساعت قصه مداوم مژه

یه شب هم 8 تا 9 قصه های این سایت رو براش خوندم و خوابش برد آروم بغلش کردم که ببرمش رو تخت بخوابونمش که چشماشو باز کرد که : منو کجا میبری ؟ من که خوابم نمیاد از خود راضی

و تازه نشست پای تلوزیون و کامپیوتر و نمیدونم تا ساعت چند بیدار بود چون من رفتم آشپزخونه و به کارهام رسیدم  و  بعد هم خوابیدم ولی یونا خان هنوز بیدار بود متفکر و اومد من رو بیدار کرد که براش غذا درست کنم و گفت : گرسنمه شدییییید

با این که بلند شدم و براش غذا درست کردم و بهش دادم جرات نکردم ساعت رو نگاه کنم .جالبه چشماش بره روی هم انگار 8 ساعت تکمیل خوابیده تعجب

یه شب دیگه تصمیم گرفتم براش رو به روی کامپیوتر رختخواب بندازم و سر مونیتور رو بدم پایین که آقا یونا بخوابه و عکسا رو ببینه و خودم از رویاین سایت قصه بخونم و  این روش 2 ساعته نتیجه داد 8تا 10 منتظر

آخرش نفهمیدم چه جوری میشه خواب ساعت 9 رو تو خونه ما رواج داد خیال باطلاونم بدون 2 ساعت قصه خوندن منتظر

تو عکس زیر خیلی جیگر شده قلب عاشقشم به خدا بغل


 چهارشنبه(90/9/2) مامان امیرمحمد تماس گرفت که یونا و امیر محمد رو ببریم بیرون و از اونجایی که بابا سعید به یونا قول بازی و بیرون رفتن چهارشنبه رو از قبل داده بود یونا گفت دوست دارم با بابایی برم بیرون .

چهارشنبه شب رفتیم یونا بازی xbox اش رو خرید و یه چرخی هم زدیم و بعدش رفتیم شام رو فست فود آترین خوردیم ببینیم چطوره چون تازه افتتاح شده بود مژه

با امیر محمد و مامانش هم برای 5 شنبه بعد از ظهر قرار گذاشتم.

صبح 5 شنبه(90/9/3) که من اداره بودم و یونا با کمک بابا سعید تقریبا تمام آدینه رو انجام داده بودن و ظهر هم که ناهار خوردیم و فیلم داماد خجالتی رو دیدیم .

و چهار و نیم با یونا رفتیم پارک که با امیر محمد بازی کنه.

اولش اسکوتر بازی کردن و یه کوچولو هم تاب بازی و الاکلنگ , بعدش با چند تا از بچه هایی که اونا هم با ماماناشون اومده بودن(5-6 تایی بودن ) دوست شدن و تفنگ بازی و فوتبال بازی کردن .قربونش برم حرفه ای بازی میکرد دروغگو و از دستش هم برای گرفتن توپ کمک میگرفت خنده و میگفت پاس بده به من بغل

مریم جون بهم اس ام اس داد که آرین رو ثبت نام کرده ژیمناستیک و اگه دوست دارم یونا رو هم ببرم . من هم که منتظر بودم مریم جون محل جدید کلاسهای اسکیت رو بهم خبر بده ژیمناستیک رو اسکیت دیدم یول و ساعت 6 از امیر محمد و مامانش جدا شدیم و اومدیم خونه سریع به یونا شینسل و نوشیدنی دادم و وسایل اسکیتش رو هم جمع کردم و رفتیم آدرسی که مریم جون داده بود .

اولش که تابلو سالن رو دیدم تعجب کردم آخه سالنش مخصوص بانوان بود نگران ولی گفتم بریم تو ببینیم چه خبره شاید عوض شده و دادنش به آقایون ولی هنوز وقت نکردن تابلو رو عوض کنن از خود راضی.با یونا رفتیم تو و دیدیم بله ه ه خانمها در حال نرمش و ورزش هستن و یونا هم که اولین بار بود سالن ورزش خانمها رو میدید این شکلی بود تعجبچشم

و پرسید : مامان دارن چیکار میکنن ؟

گفتم مامان ورزش است و زنگ زدم به مریم جون که این سالن مخصوص خانمها استمتفکر و حالا جفتمون اینقدر میخندیدیم خندهکه نفهمیدیم چی به چیه و مریم جون گفت که خیلی پسرتو آقا حساب کردیخنده ... و حتما هنوز کلاس شروع نشده 6.30 شروع میشه ... و خلاصه بازم مامان لیلی تو خیالات اسکیت بود و تو این وسط کلاس خانمها تمام شد و با یونا وارد سالن شدیم و از مسوول اونجا پرسیدم:خانم کلاس اسکیت کجا تشکیل میشه ؟و خودم هم موندم که خدایا تو این سالن چه جوری میشه اسکیت بازی کرد متفکر .خانم مسوول هم خندید و گفت کلاس اسکیت نداریم تعجب ولی ژیمناستیک و کاراته هست .

اینجا بود که گفتم بذار یه بار دیگه اس ام اس مریم جون رو بخونم و دیدیم بله ه ه مریم جون گفته آرین رو ژیمناستیک ثبت نام کرده ... خلاصه باز از در سالن زدیم بیرون و همون موقع که به مریم جون زنگ زدم اونا هم رسیدن و کلی خندیدیم و قرار شد بریم تو اگه یونا خوشش اومد بریم لباس ژیمناستیکش رو از خونه بیاریم که بازی کنه .ولی پسری تو صف بازیکنان نمی ایستاد و میگفت لباسم رو میخوام از خونه بیارم.گفتم با همین لباست یه کوچولو انجام بده دوست داشتی از جلسه بعد با لباس میاییم.ولی علامت سوالاش اجازه تمرکز بر روی ژیمناستیک رو بهش نمیداد یا سر از اتاق ورزش با دستگاهها در میاورد یا میخواست وزن وزنه ها رو امتحان کنه و از من سوال کنه که چی هست و چی نیست.و در نتیجه گفتم ما بریم بهتره چون یه مقدار خرید هم داشتم .اومدیم بیرون یونا گفت چرا اومدیم من میخواستم انجام بدم ولی میدونستم انجام نمیده و گفتم اگه دوست داری از جلسه بعدی میبرمت .

احساس کردم که خیلی خسته است چون از صبح زود که بیدار شده بود دیگه نخوابیده بود و تصمیم داشتم بذارمش خونه پیش بابا سعید بمونه و خودم برم به خریدام برسم ولی ...رسیدیم خونه سریع بازیشو که شب قبل گرفته بود, برداشت و گفت بریم میخوام اینو عوض کنم و تو راه هم کلی برام توضیح داد که : مامان این بازی رو من اشتباهی گرفتم این بازی NTSC است مال من باید PAL باشه .بابا گفته مال من باید سه تا حرف باشه 4 تا حرف نباشه .XBOX من بهترینه جدیدترینه .NTSC مال اونایی است که تازه XBOX یاد گرفتن .

بعد رفتیم که بازیشو عوض کنه BENTEN11 رو دید و گفت : ای ول ...بن تن قسمت 11 هم اومد...آخرشه

و بازیشو با بت تن 11 عوض کرد و گفت حالا بریم سرزمین اسباب بازی ,بازی XBOX بخرم.رفتیم اونجا و بازی ها رو نگاه کرد و به آقای فروشنده گفت کدوما جدیده ؟ و وقتی آقای فروشنده بهش داد یونا ازش پرسید : این UPDATE نمیخواد ؟

و آقاهه با تعجب گفت چرا میخواد و یه بازی دیگه رو بهش معرفی کرد

یونا گفت آره اینو دوست دارم ولی یه بار گرفتم توش اشتباه بود و بازی بن تن بود.

آقای فروشنده : نه این درسته

یونا نگاش کرد و گفت: این به XBOX من نمیخوره NTSC است از همین PAL ندارید ؟

آقای فروشنده : نه ... بیا این رو ببر

و یه بازی بهش داد که  FREE بود

یونا : نه ه ه ه این نمیخوره به XBOX من

آقای فروشنده : چرا این FREE است

یونا : آخه بابام گفته 4 تا حرفی به XBOX ات نمیخوره NTSC است.

هر چقدر من و آقای فروشنده توضیح دادیم قانع نشد تا این که زنگ زد به بابا سعید و بعدش قبول کرد و خریدیمش و بعد رفتیم من خریدامو انجام دادم و نون خامه های روزانمون رو هم گرفتیم و رفتیم خونه .

با این که خسته بودو انتظارش میرفت که بهانه گیری کنه ولی خیلی پسرخوبی بود و با هم شب خوبی رو گذروندیم.احساس کردم پسرم مرد شده دستش رو به دستم داده بود و کنارم راه میرفت و اصلا این طرف و اون طرف نمیرفت.یونای من , بزرگ مرد کوچک من شده ...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed