سفرنامه شمال و عروسی عمه سحر جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بعد از رسیدن به تهران یه کم استراحت کردیم و راهی شمال شدیم.شمال هم خیلی بهمون خوش گذشت .اولش که عروسی عمه سحر بود و بعدش هم گردش .خاله نیلان و خاله آنی هم از بوشهر برای عروسی عمه سحر اومدن و جمعمون حسابی جمع بود و یونا در کنار خاله ها و عمه ها و عمو و مامان جون و بابا جونش کلی بهش خوش گذشت .چند روز هم مزاحم عمه جون بابا سعید بودیم و یه ناهار هم دعوت پروانه خانم (فامیل بابا سعید) بودیم و یونا با پسرشون علیرضا دوست شده بود و در کل همه جا همه با هم بودیمبغل

جای شما خالی تا تونستیم کباب با باقله و اشپل و زیتون پرورده,فسنجون,باقالی خورش ...و غذاهای خوشمزه شمالی خوردیم.

یه روز ظهر هم از فرصت استفاده کردیم و با بابا سعید به یاد دوران قدیم دو تایی رفتیم ناهار رو کباب ترش و میرزا قاسمی  تو یه رستوران که غذای محلی داشت خوردیم .یونا پیش عمو سهیل و فاطمه گلی (دختر عموش ) موند و با ما نیومد .بماند که همش جلو چشممون بودو جاشو خالی میکردیم بغل ولی چون خودش دوست نداشت با ما بیاد ناراحت نبودیم .

یونا و فاطمه تو این چند روز همش با هم بودن و بهشون خیلی خوش گذشت.

یونا در عروسی عمه سحر جون بغل  (آقا یونا اول جشن قلب) :

 آقا یونا وسطای جشن متفکر :

 و آقا یونا آخر جشنتعجب :

پاتختی عمه سحر که یونا قرار نبود شرکت کنه و فقط میخواست با بابا سعید ما رو برسونه که ... با لباس خونگی اومد تو و آقای فیلم بردار شد

 و آخر جشن هم صندلی ها رو جمع کرد و کلی زحمت کشید:

 

یونا و علیرضا( کیاشهر) :

 

 کمادول :

 

قلیون سرای مهیار اول جاده انزلی( بارون اومد و پسری همش میرفت زیر بارون و همه لباساش رو خیس کرده بود و مجبور شد سر شام با این تیپ جدید ظاهر بشه) :

در خونه بابا جون آماده برای بیرون رفتن :

یونا و بابا جون :

ناهار دعوت پروانه خانم بودیم (آلاچیق های حیاط رستوران) :

 

 یونا در مسیر رفتن به ماسوله :

عکسای ماسوله رو بعدا اضافه میکنم لبخند

از انزلی و حاجی بکنده هم عکس تکی از یونا نداشتم که بذارم .

شب آخر(از ماسوله که برگشتیم)  شام مهمان عروس خانم (عمه سحر گل بغل) بودیم و فردا صبحش با خاله آنی جون و خاله نیلانی راهی اهواز شدیم.خاله آنی یه روز پیشمون بود و برگشت بوشهر و خاله نیلان یه هفته پیشمون موند .

بالاخره سفرنامه دو هفته آخر شهریور 90 ما تمام شد  اوه . از پست آقا یونا و مدرسه رفتنش کلی عقب افتادم .

پ.ن.1 : مامان جون و بابا جون یونا (مامان و بابای بابا سعید) شمال زندگی میکنن و  عکسی که گذاشتم, عکس بابا جون شمالی آقا یوناست بغل

پ.ن.2 : عکس های ماسوله :

 آقا یونا همش در حال دویدن بود :

 

خوردن آش رشته و آش ماست خوشمزه در ماسوله خوشمزه :

بالاخره پسری ایستاد اوه :

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed