سفرنامه استانبول - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پروازمون به استانبول از فرودگاه آنتالیا سر ساعت و بدون تاخیر انجام شد . پسری بازم تو هواپیما بیهوش شد و تا نشستن هواپیما خواب بود.

متاسفانه وقتی رسیدیم متوجه شدیم که ترانسفر نداریم و به لیدرمون زنگ زدیم و گفت که اشتباها صبح اومده بودن دنبالمون و قرار شد خودمون با آژانس بریم هتل  و هزینه اش رو با آزانس مسافرتیمون تو تهران حساب کنیم که ما از خیرش گذشتیم  چون ارزش درگیری تو ترافیک و توقف یه روز در تهران رو نداشت.

لیدرمون با راننده صحبت کرد و آدرس هتلمون رو بهش داد.هتلمون

park royal hotel در تکسیم بود . البته به بزرگی و زیبایی spice در آنتالیا نبود چون هتلهای استانبول در حد هتل های آنتالیا نیستن ولی هتل تمیزی بود و جای قشنگی بود.پنجره اش روبه یه خیابون با سنگ فرش هایی که به چشم میومدن باز میشد

یونا رو به روی هتل :

 

 و خیابون تا صبح شلوغ بود و آدم دلش نمیومد بخوابه .تو خیابونمون هتلهای دیگه ای هم بودن و همه هتلها میز و صندلی هاشون رو لبه بیرون هتل کنار پیاده رو گذاشته بودن و هوا هم که عالی بود.استانبول از دو قسمت آسیایی و اروپایی تشکیل شده و ما تو قسمت اروپایی بودیم.یه بافت سنتی و قدیمی و زیبا که من از دیدنش سیر نمیشدم.

بعد از گذاشتن وسایلمون تو هتل لیدرمون برنامه های تور های مختلف رو برامون آورد و ما برای همه روزهامون انتخاب کردیم.قبلا تو اینترنت سرچ کرده بودم که خودمون بریم بهتره و هزینه تورها چند برابر است ولی من و بابا سعید به این نتیجه رسیدیم که تا بخواهیم آدرس ها رو پیدا کنیم کلی وقتمون هدر میره و از طرفی ممکنه یونا هم خسته بشه برای همین ترجیح دادیم با تور به مراکز دیدنی بریم.متاسفانه چند تا از تورها در روزهای خاصی بود و با روزهایی که ما استانبول بودیم مچ نمیشد .ولی سعی کردیم بهترینها رو انتخاب کنیم و تا روز آخرمون رو طبق برنامه پیش رفتیم.

بعد از اون سه تایی قدم زنان رفتیم خیابون istiklal (استقلال) که خیلی نزدیک هتلمون بود.(اسقلال و تکسیم کنار هم هستن).istiklal یه خیابون طولانی و بسیار شلوغ بود که یه تراموا  مرتب در آن در حال رفت و آمد  و  جابه جا کردن مسافرها بود .

یونا و تراموای خیابان استقلال :

 انواع مارک ها و برندهای معروف و مغازه ها، کافه ها، گالریهای هنری، رستورانها، کلیساها، سینماها، اغذیه فروشیها و مساجد و بسیاری جاهای دیگرتو این خیابون دیده میشد .در جاهای مختلف این خیابون صدای موسیقی و سازهای متفاوت به گوش میرسید.

با اینکه بیشتر مغازه های پوشاک و کیف و کفش ساعت 10 -11 تعطیل میشدن بازم میلیونها نفربا تیپها و زبانهای مختلف رو در حال قدم زدن تو این خیابون میدیدید.و ایرانی ها هم که تا دلتون بخواد اینجا بودن.شبهای استقلال و تکسیم مثل روز پرهیاهو و شلوغ بود.

هوای استانبول ازآنتالیا سردتر بود و من شبها لباس آستین دار تن یونا میکردم.یه کم قدم زدیم و رفتیم مکدونالد شام خوردیم آخه یونا تو آنتالیا درست و حسابی غذا نمیخورد و گفتیم شاید همبر رو بخوره که متاسفانه با دو لقمه سیر شد.بعد از شام قدم زنان برگشتیم هتل.

صبح اولین روز اقامتون تو استانبول رو رفتیم تور شهر (تور شهر رو هزینه ای بود که قبلا پرداخت کرده بودیم و هزینه جداگانه ای پرداخت نکردیم ولی برای تورهای دیگه  برای هر نفرمون هزینه جداگانه ای دادیم ).تو این تورآقا یونا با کسری جون دوست شد و ما مامان بابا ها هم با دوست شدیم و تا آخرین روز سفرمون در استانبول همگی با هم بودیم و تورهای مشترکی رو هم انتخاب کردیم و به هممون خیلی خوش گذشت.

از پل خلیج(شاخه طلایی) رد شدیم .

این خلیج شیپوری شکل در استانبول بخش اروپائی را از بخش آسیائی جدا می کند و یکی از بهترین لنگرگاههای طبیعی در دنیا به شمارمی آید. در دوران بیزانس و عثمانیها این منطقه مرکز مهمی برای تجمع کشتی های متعلق به ارتش نیروی دریائی و کشتی های تجاری به شمار می آمده است. امروزه در اطراف این خلیج تفریگاههاو پارکهای زیادی وجود دارد که در آنها می توان به هنگام غروب آفتاب انعکاس تصویر خورشید را در آب مشا هده کرد .

از هفت قلعه هم رد شدیم و هفت قلعه برای محافظت از شهر بوده که در زمان عثمانی از بین رفته و مقداری از اون رو بازسازی کرده بودن 

بعد رفتیم شو چرم و مرکز چرم سه طبقه ... , که چرمهای عالی و خوبی داشت .

 بعد رفتیم مرکز خرید استار سیتی که عمده خریدمون رو تو فرصت کم همینجا انجام دادیم و یونا و کسری هم حسابی بازی کردن و آتیش سوزوندن

 



بعدش مرکز خرید اولیویوم رو دیدیم و خرید کردیم  و بچه ها بازی کردن 

 

 

 

 ناهار رو مرکز خرید اولیویوم خوردیم.

یونا و کسری ناهارشون رو نخوردن و بلند شدن و بابا های بیچاره هم مجبور شدن گرسنه بلند شن و برن دنبالشون و اسباب بازی بخرن.اینم  gormityاستانبولی آقا یونا :


از تور شهر که برگشتیم هتل یه کم استراحت کردیم بعدش سه تایی رفتیم نزدیک هتل شام خوردیم 



و یونا تهدیدمون کرد که نریم اون خیابونه که باید یه عالمه راه بریم (استقلال) اینجوری شد که برگشتیم هتل و یونا کارتن دید و خوابید و خودمون هم که خیلی خسته بودیم و بیهوش شدیم.

نکته : مرکز خرید اولیویوم با این که قبلا تو اینترنت سرچ کرده بودم که برای خرید مناسب است به نظرم زیاد خوب نبود و بیشتر مردانه بود ولی تو مرکز خرید استار سیتی از mango و lcwaikiki  برای خودم و یونا خرید کردم که خوب بود.البته چون با تور بودیم فرصت زیادی برای گشتن و خرید نبود ویونا هم زیاد برای اندازه کردن لباس همراهی نمیکرد .بابا سعید هم از استار سیتی تو فرصت کوتاه تونست خوب خرید کنه و به نظرم برای خرید جای خوبی بود و دوست داشتم یه بار دیگه برم که دیگه فرصت نشد .

نکته مهمی که تو این سفر تجربه کردیم این بود که دیگه تور ترکیبی نگیریم چون وقت کم آوردیم تو آنتالیا که فرصت نشد تور شهر رو بریم و از تمام امکانات هتل که free هم بودن مثل سالنهای بدنسازی و ایروبیک و ورزش و ...استفاده  کنیم و استانبول هم جاهای دیدنی زیادی داره که فرصت نشد از نزدیک همه رو ببینیم . مخصوصا مسجدهای ایاصوفیه و ... رو تومسیر دیدیم و فرصت نشد از نزدیک ببینیم  و نتونستیم درست و حسابی  مراکز خرید رو بگردیم و خرید اساسی کنیم.همه مارک ها تو استقلال بود و نزدیکمون هم بود و من از قبل تو اینترنت سرچ کرده بودم که اجناس خوبی داره ولی ما همش با تور بیرون بودیم و وقتی برمیگشتیم هتل و میرفتیم بیرون( استقلال )و یه کوچولو قدم میزدم بیشتر فروشگاه های غیر خوردنی تعطیل میشد.مراکزی هم که با تور میرفتیم زمان کمی رو برای خرید میذاشتن و تا یه فروشگاه رو میدیدم وقت تمام بود وقت تمام

روز بعد ساعت 7 و نیم من تنهایی رفتم برای صبحانه و ساعت  8 یونا و بابا سعید اومدن پایین . برای یونا هم یه کم صبحانه تو ظرفش برداشتم که تو راه بخوره که نخورد.از صبحانه های هتلمون تو استانبول هنوز مزه کیک شکلاتیش زیر زبونمه واقعا عالی بود (مامان لیلی شکمو خوشمزه)

یونا رو به روی هتل :

لیدرمون اومد دنبالمون و ورفتیم اسکله و سوار یه کشتی زیبا شدیم.ساحل و دریا و مناظر و ساختمانهای استانبول که از دور دیده میشد خیلی خیلی عالی بود.سفر با کشتی واقعا آرامش بخش بود.



از چند تا جزیره که گذشتیم به جزیره بیوک آدا یا پرنسس رسیدیم و از کشتی پایین اومدیم.یه جزیره رویایی و قشنگبغل.مثل کارتن ها بودقلب.درجاهای مختلف حلقه ها و تل های گل برای فروش گذاشته بودن و من هم یه تل گلی سفید و زرد گرفتم مژه و همه خانم هایی که با تور اومده بودن یه تل یا حلقه گل رنگ و وارنگ به سرشون بودفرشته.


بعد سوار کالسکه شدیم و جزیره زیبای بیوک آدا رو دور زدیم .خیلی عالی بود جای همتون خالی قلب


اونجا دوچرخه هم بود که میشد کرایه کرد و جزیره رو با دوچرخه دور زد :

ناهار رو لب دریا خوردیم.ما ماهی سفارش دادیم و یونا و کسری کوفته ( البته کوفتشون همون کتلت خودمون بود).میزمون لب آب بود و مرغهای دریایی زیادی یا روی آب بودن یا بالای آب و بالای سرمون پرواز میکردن و یونا و کسری بازم هم هیچ نخوردن و همه کوفته هاشون رو با نون اضافه دادن به مرغ دریایی ها متفکر . احتمالا مرغهای دریایی بهترین روز زندگیشون بوده چشمک.لیدرمون تعریف میکرد که تا حالا خیلی پیش اومده که مرغها اومدن و غذای مسافرهارو خوردن و رفتن و اصلا از آدما نمیترسن .ولی کسری و یونا زحمت مرغ دریایی ها رو کم کردن و حسابی ازشون پذیرایی کردن.راستی اونجا گربه ها هم خیلی خودمونی بودن و زیر میزها قدم میزدن .من هم از ترس ناهارم رو در حالی حوردم که پاهام رو روی صندلی جمع کرده بودماز خود راضی.سر ناهار خیلی خندیدیم چون بیشتر هم گروه هامون تو تور از گربه میترسیدن و سوژه شده بودن...



بعد از ناهار هم قدم زنان یه گشتی تو جزیره و ساحل زدیم



و یونا و کسری هم سوپری های جزیره رو تست کردن...



بعد سوار کشتی شدیم و تو مسیر برگشت گل پسرا تا تونستن انرژی هدر دادن و فعالیت کردن ...

وقتی رسیدیم استانبول رفتیم هتل و سریع لباسامون رو عوض کردیم و آماده شدیم و رفتیم میدان تکسیم

و از اونجا با مترو و تراموا رفتیم آکساری.یونا تو بغل بابا سعید خوابش برد و نشستن رو نیمکتهای پاساژ و من مغازه ها رو یه دور زدم که اصلا از اجناسش خوشم نیومد .البته مردونه هاش بد نبود.وقتی یونا بیدار شد بابا سعید یه کوچولو خرید  کرد و برای یونا هم یه جفت بوت و یه پیراهن مارک bucuruk (ترک بود) خریدیم اونم نه به قیمت مناسب .دو تاش بالای صد تومان خودمون شد و اگه اهواز هم میخریدیم همین قیمت بود .

بعدش با کسری و مامان و باباش استقلال قرار گذاشتیم و رفتیم اونجا .تو استقلال سوار تراموا شدیم و تمام مسیر رو با تراموا رفتیم و آخر خیابون پیاده شدیم و بعدش فهمیدیم که کسری و مامان و باباش برعکس ما از آخر استقلال با تراموا رفتن و اولش پیاده شدن هیپنوتیزم.آخه هتل ما اول بود و هتل اونا آخر.

قدم زنان رفتیم تا به هم رسیدیم و شام رو با هم خوردیم  و بعد از شام از هم جدا شدیم و رفتیم سوپر شکلاتهای مارک nestle خریدیم که تلخ و پسته ای آن خیلی خوشمزه بود. بعد رفتیم هتل و وسایلمون رو مرتب کردیم و چمدون ها رو بستیم چون فردا شبش پرواز برگشتمون بود .

صبح روز بعد من و یونا دوباره رفتیم سوپر و یه عالمه چیپس و آدامسهای خوشمزه برای خودمون و سوغاتی خریدیم و به شکلاتهامون اضافه کردیم .بابا سعید هم چمدون ها رو به امانات هتل تحویل داد.من و یونا که برگشتیم هتل بابا سعید خریدامون رو به مسوول هتل تحویل داد که بذاره کنار چمدونامون.بعد لیدرمون اومد و با تور رفتیم گشت منطقه آسیایی .اولش رفتیم اسکله امینونو



و سوار کشتی شدیم و بعد از گذر از تنگه بوسفر وارد قسمت آسیایی شدیم.بافتی متفاوت و یه جورایی مدرن تر(با این که خیلی شیک و مدرن بود من بافت سنتی و قدیمی قسمت اروپایی رو بیشتر دوست داشتم) .

از کشتی پیاده شدیم و با اتوبوس رفتیم و بنای قلعه دختر رو دیدیم . اینجوری که لیدرمون تعریف میکرد این قلعه افسانه ای دارد که حتی تو کتابهای درسیشون هم هست.پادشاهی خواب میبینه که مار دخترش رو نیش میزنه.برای همین قلعه ای رو وسط آب درست میکنه و دخترش رو اونجا نگه میدارد و براش نگهبان میذاره.نگهبان عاشق دختر پادشاه میشه و برای روز تولدش یه سبد سیب هدیه میبره... ماری تو سبد بوده و دختر پادشاه رو نیش میزنه ...واقعا که نمیشه تقدیر رو عوض کرد ...

این قلعه رو تو عکس زیر پشت یونا میبینید.یه دوربین هم اونجا بود که سکه مینداختی میتونستی از نزدیک ببینیش که نوبت به ما نرسید چون یونا و کسری سکه انداختن و دیدن و سیر هم نمیشدن از دیدن قلعه دختر متفکر


بعدش رفتیم مرکز خرید کاپیتال

و باید سر ساعت کنار در مرکز خرید جمع میشدیم.من و مامان کسری که تو این مدت کم همش تو benetton بودیم و فرصتی برای دیدن بقیه جاها پیدا نکردیم یه کوچولو از benettonخرید کردیم و بابا ها هم کسری و یونا رو مشغول کرده بودن


و بهشون غذا داده بودن ( البته به درخواست خود بچه ها ).


بعدش از قصر ساحلی بیلربی دیدن کردیم که متاسفانه نمیشد داخل قصر عکس گرفت و فقط تو محوطه حیاطش عکس گرفتیم.قصر بسیار زیبایی بود .

قصر ساحلی بیلربی قصر تابستانی سلاطین و امپراتوری عثمانی با ستون های سنگ مرمر به ارتفاع 30فوت و نمایش شگفت آور از زیبایی بود . برخی از اتاقها ی این قصر مدرن تر از حد انتظار  بودند.

 


ناهار رو هم با تور تو یه رستوران خوردیم که به باصفایی ناهار تو جزیره بیوک آدا نبود.

بعد رفتیم به مرتفع ترین تپه استانبول(چاملیجا یا بام استانبول) و از اونجا دورنمای زیبای شهر رو دیدیم.

یونا بالای تپه و در حال تیر اندازی به بادکنک :


مسیر برگشت رو از روی پل بغاز عبور کردیم.یه پل کابلی بسیار زیبا .این پل از اورتاکوی در قسمت اروپایی شروع شده و تا بیلر بی در قسمت آسیایی امتداد پیدا میکنه (مسیر رفتمون دریایی و برگشتمون زمینی بود که هردو مسیر رو ببینیم )

رسیدیم هتل لیدری که قرار بود ما رو به فرودگاه برسونه منتظرمون بود و سریع وسایل رو از امانات هتل تحویل گرفتیم که بعدش فهمیدیم وسایلی رو که صبحش با یونا خریده بودیم جا گذاشتیم ناراحتیونا خیلی ناراحت شد چون خوردنی های خودش رو با وسواس انتخاب کرده بود...

پروازمون به تهران ساعت ده و نیم شب(12 خودمون) بود و تو فرودگاه بازم خانواده مهربون اهوازی که تو رفتن ازشون تعریف کرده بودم رو دیدیم و همش با هم بودیم .

ساعت 3 نیمه شب تهران بودیم ...

ادامه دارد...



موضوع مطلب : سفرنامه استانبول
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed